درس‌هایی که باید آموخت

خطر تبدیل ایران به میدان آزمون جبرانی سوم

۰۶ اسفند ۱۴۰۴ | ۱۱:۰۰ کد : ۲۰۳۷۸۶۵ اخبار اصلی خاورمیانه
مسعود رضائی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: تاریخ نشان می‌دهد که پیروزی بیرونی، در صورت بی‌توجهی به ظرفیت و بنیان‌های داخلی قدرت، می‌تواند به فرسایش درونی و سقوط کشورها بینجامد.
خطر تبدیل ایران به میدان آزمون جبرانی سوم

نویسنده: مسعود رضائی، پژوهشگر ارشد مهمان در مرکز مطالعات استراتژیک خاورمیانه

دیپلماسی ایرانی: در ژانویه ۱۹۹۱، هنگامی که «عملیات طوفان صحرا» آغاز شد، ایالات متحده صرفاً در پی آزادسازی کویت نبود؛ بلکه در صدد آزمودن نسل جدید فن‌آوری‌های نظامی و عملیات نوین رزمی در یک میدان نبرد واقعی بود؛ مفاهیم و قابلیت‌هایی که پنتاگون، پیش‌تر در قالب «استراتژی جبرانی دوم» زنجیرۀ آن‌ را تکمیل کرده بود. در نتیجه، چند ماه پس از حمله صدام به کویت، جایگاه عراق بلافاصله از یک قدرت منطقه‌ای به میدان آزمایش جنگ‌افزارهای نوین و قابلیت‌های رزمی ارتش آمریکا سقوط کرد.

عراق قربانیِ اشتباه صدام و برداشت نادرست مشاوران وی از اراده و ظرفیت ایالات متحده شد. صدام پس از پایان جنگ هشت‌ساله با ایران، تصور می‌کرد آمریکا تمایلی به ورود به یک جنگ دیگر در خاورمیانه ندارد. برخی سیگنال‌های مبهم دیپلماتیک پیش از حمله به کویت، این برداشت را تقویت کرد که واشنگتن در قبال منازعه عراق و کویت بی‌طرف خواهد ماند. به‌همین اعتبار، نخبگان امنیتی رژیم بعث با دست‌کم گرفتنِ حداقل سه واقعیت مهمِ «اهمیت ژئوپلیتیک خلیج فارس برای امنیت انرژی غرب»؛ «امکان شکل‌گیری یک ائتلاف گسترده به رهبری آمریکا» و همچنین «تمایل واشنگتن برای نمایش قدرت پس از پایان جنگ سرد»، عراق را در معرض آتش قدرتمندترین ارتش جهان قرار دادند. پیامد این خطای محاسباتی، قرار گرفتن این کشور در برابر ائتلافی کم‌سابقه با مجوز شورای امنیت ملل متحد بود؛ ائتلافی که هم مشروعیت بین‌المللی اقدام نظامی را تقویت کرد و هم بستر نمایش عملیِ قابلیت‌های استراتژی جبرانی دوم را فراهم ساخت.

جبرانی دوم پس از درس‌های تلخ جنگ ویتنام و چاره‌جویی برای تعدیل برتری عددی شوروی در اروپا، بر سه ستون مهمات هدایت‌شونده دقیق (PGMs)، سامانه‌های شناسایی و نظارت پیشرفته (ISR) و شبکه‌سازی برای ضربه به عمق آرایش دشمن تکیه داشت. محور این توانمندی، نسل جدیدی از سامانه‌های دقیق تهاجمی، هدایت‌شونده و پشتیبانی شامل حسگرهای اطلاعاتی، سامانه‌های سرکوب پدافندی، رایانه‌های نظامی، سامانه‌های فرماندهی، کنترل، ارتباطات و اطلاعات، تسلیحات دورایستا و مهمات هدایت دقیق بود که در حقیقت، خروجی پروژۀ Assault Breaker پس از جنگ ویتنام به شمار می‌رفت. قابلیتی که امکان هدف‌گیری مراکز ثقل دفاعی و یگان‌های زرهی دشمن را پیش از ورود به نبرد نزدیک فراهم می‌کرد.

در این جنگ، آگاهی نسبتاً جامع ارتش آمریکا از موقعیت نیروها، تأسیسات، پایگاه‌ها و سامانه‌های عراقی با به‌کارگیری مجموعه‌ای متنوع از ماهواره‌ها و حسگرهای پیشرفته در باندهای فرکانسی گوناگون، ارتش صدام را در وضعیت شکننده‌ای قرار داد؛ فن‌آوری‌های پیشرفته‌ای که امکان شناسایی، رهگیری و هدف‌گیری مستمر را فراهم آورد و موفقیت عملیات‌های سرکوب پدافند هوایی و حمله به پرتابگرهای ثابت و متحرکِ موشکی عراق را به بالاترین سطح ممکن رساند. افزون بر آن، سامانه‌های کنترل و هشدار زودهنگام هوابرد (AWACS)، رادار حمله مشترک نظارتی (JSTARS)، در کنار آشکارسازهای مادون قرمز، زیرساخت اطلاعاتی و عملیاتی لازم برای اجرای یک کارزار هوایی سنگین را فراهم کردند؛ کارزاری که تنها طی شش هفته، حدود ۹۴ هزار سورتی پرواز (از جمله نزدیک به ۱۸ هزار سورتی توسط جنگنده‌های نیروی دریایی و حدود ۶۵ هزار سورتی پرواز توسط نیروی هوایی ایالات متحده) را پوشش داد. در همین راستا، جنگنده‌های F-15E و F-16، بمب‌افکن‌های تهاجمی پنهانکار F-117A (با حدود ۱۲۵۰ سورتی پرواز) و شلیک گسترده موشک‌های کروز دریاپرتاب Tomahawk، به‌طور هماهنگ به‌کار گرفته شدند و بخش قابل‌توجهی از دارایی‌ها و توان رزمی ارتش کلاسیک عراق، از شبکه پدافند هوایی و مراکز فرماندهی گرفته تا زیرساخت‌های نظامی و لجستیکی را منهدم کردند. 

پس از پایان جنگ، شورای امنیت سازمان ملل متحد با تصویب قطعنامه ۶۸۷ در آوریل ۱۹۹۱، عراق را ملزم کرد تمامی موشک‌های بالستیک با برد بیش از ۱۵۰ کیلومتر را نابود کند؛ از تولید یا توسعه چنین موشک‌هایی خودداری ورزد و برنامه موشکی خود را تحت نظارت و بازرسی‌های بین‌المللی قرار دهد. این الزام، بخشی از چارچوب گسترده‌تر خلع سلاح عراق در حوزه‌های موشکی، شیمیایی، بیولوژیک و هسته‌ای بود که پس از عملیات طوفان صحرا به اجر درآمد. نکتۀ تراژیک ماجرا اینجاست که جبرانی دوم، از اساس مهار و شکست شوروی در جنگ‌های متعارف را هدف قرار داده بود؛ اما آتش آن به دامن عراق افتاد. 

حدود ربع قرن بعد و در سال ۲۰۱۴، وزارت دفاع ایالات متحده به این جمع‌بندی رسید که برتری نظامی این کشور در پی هزینه‌های فرساینده جنگ‌های ضدتروریسم و همزمان با رشد توانمندی‌های ضد‌دسترسی و منع منطقه‌ای (A2/AD) چین و روسیه دیگر تضمین‌شده نیست. در چنین فضایی، وزیر دفاع وقت چاک هیگل، ضرورت ورود به «استراتژی جبرانی سوم» را مطرح کرد؛ ابتکاری که پاسخی مقتضی به آغاز عصر تازه‌ای از رقابت قدرت‌های بزرگ بود و می‌کوشید مزیت کیفی ارتش آمریکا را در برابر رقبای هم‌تراز بازتعریف کند. هدف محوری آن بود که در جنگ‌های آینده، سرعت تصمیم‌گیری و دقت اجرای عملیات، به نقطه اتکا و عامل تعیین‌کننده برتری ارتش آمریکا بدل شود. اگر جبرانی دوم بر دقت تسلیحات، پنهانکاری و اطلاعات شبکه‌ای متمرکز بود، جبرانی سوم بر شتاب چرخه «کشف تا انهدام» استوار شد. تصمیم‌گیری الگوریتمی، هوش مصنوعی، تحلیل سریع داده‌های رزمی، توسعه جنگ‌افزارهای هایپرسونیک، شبکه‌سازی گسترده حسگرها و بهره‌گیری وسیع از ماهواره‌ها در عملیات چنددامنه‌ای در قلمرو هوایی، دریایی، زمینی، فضایی، سایبری، پرتویی و کوانتوم، همراه با تکثیر سامانه‌های کم‌هزینه و انبوه، بیش از هر تهدیدی، با هدف مقابله با سرعت پیشرفت‌های نظامی چین و سناریوهای احتمالی در دریای چین جنوبی طراحی شد؛ جایی که برتری در سرعت پردازش اطلاعات و هماهنگی شبکه‌ای می‌تواند سرنوشت نبرد در شرق آسیا را تعیین کند. 

جنگ ۱۲ روزه اسرائیل علیه ایران، همراه با غافلگیری تهران، عملاً میدانی محدود از توانمندی‌های جبرانی سوم را به‌نمایندگی از آمریکا به نمایش گذاشت. این عملیات، با ترکیبی از حمله‌های دقیق، شناسایی سریع و هماهنگی شبکه‌ای، نشان داد که جمع‌آوری برخط و دقیق داده‌ها، سامانه‌های پیشرفته هوایی، ماهواره‌ای و سایبری، می‌توانند بازدارندگی سنتی را مختل کرده و نقاط ضعف در واکنش سریع را آشکار سازند. در نگاه مقام‌های امنیتی و نظامی آمریکا، ایران به‌واسطه موقعیت پیچیدۀ ژئوپلیتیک، ظرفیت و آرایش موشکی و همچنین شباهت استراتژیِ ضد‌دسترسی و منع منطقه‌ای آن با چین، با در نظر گرفتن امنیت بلندمدت اسرائیل، می‌تواند به صحنه‌ای بالقوه برای سنجش عملی قابلیت‌های جبرانی سوم بدل شود.

در همین راستا، ظرف یک ماه گذشته، آرایش نیروهای مسلح ایالات متحده در خاورمیانه به‌گونه‌ای شدت گرفته که بیش از یک اقدام بازدارنده محدود، به استقرار برای یک سناریوی درگیری پرشدت شباهت دارد؛ چنان‌که گویی وضعیت بحرانی ایران نه صرفاً یک بحران منطقه‌ای، بلکه صحنه‌ای بالقوه برای سنجش الگوهای عملیاتی و فن‌آوری‌هایی است که در رقابت با چین طراحی شده‌اند. این هم‌پوشانی میان میدان منطقه‌ای و منطق رقابت قدرت‌های بزرگ، پرسش‌های تازه‌ای درباره کارکرد عملیاتی استراتژی جبرانی سوم در محیطی غیر از شرق آسیا مطرح می‌کند.

از زمان حمله اسرائیل به کنسولگری ایران در دمشق و پاسخ موشکی تهران در قالب عملیات «وعده صادق ۱» که در جریان آن بخش قابل‌توجهی از پرتابه‌های ایران رهگیری شد؛ اعتبار بازدارندگی موشکی و نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی نیز با تردیدهای جدی مواجه شده است. هم‌زمان، تضعیف ساختار رهبری و نظامی حماس و حزب‌الله توسط اسرائیل و همچنین سقوط حکومت بشار اسد، به فرسایش شبکه متحدان منطقه‌ای ایران انجامید و برداشت اسرائیل و ایالات متحده از کارآمدی بازدارندگی موشکی و نیابتی تهران را تغییر داد. در ادامه، دامنۀ آزادی عمل اسرائیل در حملۀ پیش‌دستانۀ به ایران و حمله آسان آمریکا به تأسیسات هسته‌ای نطنز، فردو و اصفهان، این ارزیابی را در واشنگتن تقویت کرد که گزینه نظامی می‌تواند مزیت‌های ملموس‌تری نسبت به مسیرهای فرسایشیِ دیپلماتیک داشته باشد. در بستر چنین فضایی و با انعکاس نشانه‌های فرسایش بازدارندگی اجتماعی در پی اعتراض‌های دی ماه، تمایل دولت ترامپ برای توسل به زور به‌جای بازگشت به میز مذاکره در پرونده هسته‌ای، وزن بیشتری یافته و موازنه تصمیم‌گیری را به سود رویکرد سخت‌گیرانه‌تر تغییر داده است. 

گسیل کم‌سابقه تجهیزات و افزایش توان رزمی ایالات متحده در حوزه مسئولیت سنتکام، از جمله اعزام جنگنده‌های پنهانکار F-35 وF-22، حضور پرشمار هواپیمای سوخت‌رسان استراتژیک KC-135، هواپیمای شناسایی و جمع‌آوری اطلاعات سیگنالی RC-135، بمب‌افکن‌های دوربردB-2، زیردریایی‌ها، ناوشکن‌ها و ناوهای هواپیمابر کلاس آبراهام لینکلن و جرالد فورد، در صورت تداوم و تمرکز عملیاتی، به‌مثابه نشانه‌ای از آمادگی برای یک سناریوی درگیری پرشدت و بمباران گسترده علیه ایران دیده می‌شود. یکی از شاخص‌های برجسته تلاش آمریکا برای آزمودن و نمایش قابلیت‌های جبرانی سوم علیه ایران، اعزام اسکادرانی از جنگنده‌های F-16CJ مجهز به پادهای جنگ الکترونیک Angry Kitten است. این پادها با بهره‌گیری از فن‌آوری DRFM و الگوریتم‌های تطبیقی، توانایی شناسایی، ضبط و دستکاری سیگنال‌های راداری دشمن را دارند و می‌توانند مسیرهای هدف‌گیری و رهگیری سامانه‌های دفاع هوایی و شبکه‌های راداری بومی ایران را مختل کنند. این اقدام، نخستین نمایش عملیاتی احتمالی این سامانه در میدان واقعی است و نشان‌دهنده ارادۀ پنتاگون برای استفاده از این قابلیت در هر سناریوی درگیری با ایران است.

چنین آرایشی صرفاً به منظور افزایش قدرت چانه‌زنی و تسلیم ایران در مذاکرات نیست؛ بلکه بیانگر ظرفیت اجرای عملیات تسلط کامل هوایی، توان اختلال یا انهدام شبکه‌های فرماندهی و کنترل، حمله‌های قاطع، سریع، دقیق و دورایستا به اهداف پدافندی و آفندی و همچنین برتری اطلاعاتی در شناسایی و رهگیری اهداف است. در این چارچوب، ترکیب قابلیت‌های پنهانکاری، حسگرهای پیشرفته، اتصال شبکه‌ای و قدرت مداوم ضربه‌های دوربرد، همان منطق جبرانی سوم، یعنی تسریع چرخه کشف تا انهدام و فلج‌سازی معماری تصمیم‌گیریِ جمهوری اسلامی را بازتاب می‌دهد؛ الگویی که اگرچه برای رقابت و مقابله با قدرت‌ بزرگی نظیر چین طراحی شده است؛ اما با اراده و تصمیم حلقۀ امنیتی ترامپ، می‌تواند در محیط عملیاتی ایران به‌کار گرفته شود. 

در این میان، یکی از پرسش‌های مهمی که طی ماه‌های گذشته، هم در محافل دانشگاهی و هم در میان افکار عمومی، به‌طور مستمر مطرح می‌شود این است که چرا سال‌ها تلاش تهران برای دور ماندن از گزند تهدیدها و سرمایه‌گذاری گسترده در تقویت بازدارندگی، در نهایت نتوانست مانع از کشیده‌شدن سایه جنگ به درون مرزهای رسمی کشور شود؛ به‌گونه‌ای که ایران ظرف کمتر از یک سال، بار دیگر در معرض خطر تعرض نظامی قرار گرفته است. این وضعیت در شرایطی رخ می‌دهد که نظام سیاسی با یکی از جدی‌ترین بحران‌های مشروعیت داخلی مواجه است و هم‌زمان، در برابر معتبرترین و منسجم‌ترین آرایش نظامی ایالات متحده ظرف چند دهۀ گذشته قرار دارد. با این‌حال، برای تبیین و درک بحران کنونی، ارجاع وضعیت به سیاست‌های خصمانه دولت ترامپ یا نقش‌آفرینی دولت تندرو نتانیاهو در تحریک واشنگتن و دامن‌زدن به تنش‌های داخلی کافی نیست. آنچه امروز عرصه ملی و بین‌المللی را برای جمهوری اسلامی تنگ کرده، بیش از آنکه محصول یک توطئه خارجی باشد، نتیجه گرفتار شدن در دام پلاسیبو و شکافی انباشته و حل‌نشده میان «استراتژی» و «استراتژی کلان» است؛ شکافی که به تدریج میان اهداف و مقاصد تهاجمی، مواضع، ابزارها و روش‌های تحریک‌آمیز و همچنین ظرفیت‌های محدود قدرت ملی شکل گرفت و اکنون خود را در قالب آسیب‌پذیری هم‌زمان در دو سطح داخلی و خارجی نشان می‌دهد. 

بنا به تعریف جاشووا روونر، استراتژی کلان، ناظر به «نظریه امنیت» است و استراتژی، «نظریه پیروزی» را دنبال می‌کند. اگر نظریه امنیت یک نظام سیاسی بر مفروض‌های دقیق استوار باشد، آنگاه یک نظریه منسجم درباره پیروزی می‌تواند از منافع بلندمدت حمایت کند. اما اگر پیش‌فرض‌های استراتژی کلان، ناقص یا اشتباه باشند و ادراکِ تهدید رقبا را تحریک کند؛ ارتباط آن با استراتژیِ عملیاتی می‌تواند معکوس شود و ابزارهایی که برای افزایش امنیت طراحی شده‌اند، تولید ناامنی کنند. به عنوان نمونه، فرانسه در سال ۱۷۷۸ به‌طور رسمی به حمایت از ایالات متحده در جنگ استقلال علیه بریتانیا پیوست و استراتژیِ هوشمندانه‌ای را به اجرا گذاشت: تلفیق عملیات مشترک زمینی-دریایی با دیپلماسی فعال برای منزوی‌سازی لندن، به‌ویژه در کارزار یورک‌تاون، به شکست نیروهای بریتانیایی انجامید و در کوتاه‌مدت جایگاه فرانسه را به‌عنوان قدرتی تأثیرگذار در موازنه اروپایی تثبیت کرد. با این‌حال، این پیروزی استراتژیک در نهایت به زیان استراتژی کلان فرانسه تمام شد. هزینه‌های سنگین جنگ، فشار بی‌سابقه‌ای بر خزانه و ساختار مالی دولت وارد کرد؛ فشاری که سلطنت از مدیریت آن ناتوان ماند. افزون بر آن، دستاوردهای ژئوپلیتیکی فرانسه در برابر بریتانیا پایدار نبود و نتوانست امنیت بلندمدت خود را تضمین کند. در عمل، پیروزی در میدان نبرد آمریکا، به ورشکستگی مالی پاریس انجامید؛ بحرانی که در کنار عوامل اجتماعی و سیاسی دیگر، زمینه‌ساز انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ شد. این همان وضعیتی است که امروز در مورد ایران قابل مشاهده است. 

دستور کار منطقه‌ای ایران در چارچوب «محور مقاومت» و موفقیت‌های تاکتیکی در تثبیت حکومت بشار اسد، ناکام گذاشتن پروژه کمربند اخوانی ترکیه و شکست داعش، در کوتاه‌مدت عمق استراتژیک تهران را تقویت کرد؛ اما در سطح کلان، زمینه تشدید تحریم‌های اقتصادی ایالات متحده، شکل‌گیری ائتلافی از رقبای منطقه‌ای و حامیان بین‌المللی آنها، اقدام‌های مؤثر اسرائیل در قالب کارزار موسوم به «جنگ میان جنگ‌ها» (مابام) و ترور سرلشکر سلیمانی را فراهم ساخت. این روند هم‌زمان با فشار فزاینده بر منابع مالی دولت، افزایش نرخ تورم و سقوط ارزش ریال، هزینه‌های داخلی سیاست منطقه‌ای را برجسته‌تر کرد و شکاف میان اهداف خارجی و ظرفیت‌های اقتصادی را آشکار ساخت. در ادامه، هم‌پوشانی زمانی اعتراض‌های داخلی با تحولات منطقه‌ای (از حمله اسرائیل به غزه و افول ظرفیت حماس و تضعیف ساختار رهبری و نظامی حزب‌الله گرفته تا فشار بر نیروهای عراقی و دارایی‌های یمن) بدون امکان حمایت مؤثر ایران از متحدانش، موجب شد موضوع خلع سلاح هسته‌ای ایران از یک مناقشه مشخص بر سر کاهش درصد غنی‌سازی اورانیوم فراتر برود و روند پروژۀ امنیتی‌سازی ایران به مسئله‌ای چندبعدی تبدیل شود؛ مسئله‌ای که ضرورت خلع سلاح موشکی و خلع ید منطقه‌ای تهران را نیز به مذاکرات هسته‌ای افزود. در نتیجه، آنچه در ابتدا به‌عنوان ابزار تقویت بقا و بازدارندگی طراحی شده بود، به‌تدریج به چالشی بدل شد که امنیت‌طلبی فیزیکی را به ناامنی هستی‌شناختی و تغییر رژیم گسترش داد.

در این نقطه، یک خطر کلاسیک برای ایران پدیدار شد که از منظر نظری آموزنده است: گاهی پیروزی در یک جنگ، می‌تواند برای یک کشور زیان‌بار باشد؛ به‌ویژه اگر آن را به سرمایه‌گذاری بیشتر در منازعاتی سوق دهد که سهم اندکی در تأمین امنیت ملی پایدار دارند. اگر موفقیت‌های مقطعی در سطح عملیاتی یا منطقه‌ای، محدودیت‌های عمیق‌تر استراتژی کلان را پنهان کند، همان دستاوردهای ظاهراً موفق نیز ممکن است در بلندمدت به زیان کشور تمام شوند. در عین حال، غرور ناشی از برتری‌های کوتاه‌مدت می‌تواند نخبگان سیاسی-امنیتی را از طرح پرسش‌های دشوار درباره دوام نظریه امنیت ملی، ظرفیت اقتصادی، انسجام اجتماعی و تاب‌آوری نهادی بازدارد. 

تاریخ به روشنی نشان می‌دهد که پیروزی در جنگ، در صورت بی‌توجهی به ظرفیت و بنیان‌های داخلی قدرت، می‌تواند به فرسایش درونی و سقوط کشورها بینجامد. در مقابل، ناکامی حتی اگر پرهزینه و تلخ باشد؛ گاهی فرصتی برای بازاندیشی در نسبت میان اهداف، ابزارها و منابع فراهم می‌آورد. اگر تهدید وجودیِ کنونی به مجالی برای اِعمال سیاست دفع شر، گفت‌وگویی صادقانه پیرامون منابع واقعی امنیت، درک حدود قدرت ملی و اولویت‌های استراتژی کلان منجر شود، شاید ایران بتواند از تبدیل شدن به میدان آزمون استراتژی جبرانی سوم جلوگیری کند و «واقع‌گرایی تراژیک» را به عنوان گفتمان غالب برای تدوین استراتژی کلان جدید خود برگزیند. اما اگر نوستالژی موفقیت‌های مقطعی، تصلب فرهنگِ استراتژیک یا هراس از بازنگری بنیادین، فرآیند سیاست‌گذاری و تصمیم‌گیری در چارچوب منافع ملی را فلج کند، تاریخ به یاد خواهد سپرد که چگونه ایران تنها طی نیم قرن، هزینۀ سنگین سه جنگ سرنوشت‌ساز را به تلخی تجربه کرد.

کلید واژه ها: جمهوری اسلامی ایران ایران و امریکا مذاکرات ایران و امریکا جنگ با ایران حمله به ایران استراتژی مسعود رضائی جنگ پایان جنگ ایران استراتژی کلان استراتژی جبرانی منطقه امنیت نظریه امنیت


( ۲ )

نظر شما :