جنگ ۱۲ روزه فرصتی برای بازبینی در بازدارندگی

هماورد «شلنگ» و «شمشیر»!

۰۴ اسفند ۱۴۰۴ | ۱۰:۰۰ کد : ۲۰۳۷۸۱۸ اخبار اصلی اخبار داخلی
نویسنده خبر: محمد مونسان
محمد مونسان در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: ار به جایی رسیده که دیگر موضوع هسته‌ای را «پیش غذا» هم نمی‌دانند و می‌گویند نه تنها هیچ تحریمی رفع نمی‌شود، بلکه ایران برای بمباران نشدن باید قدرت موشکی و منطقه‌ای و امنیت داخلی خود (در برابر مشتی زامبی‌های وحشی آموزش دیده) را نیز واگذار کند.
هماورد «شلنگ» و «شمشیر»!

دیپلماسی ایرانی: این روزها، روزهای تلخی است. سایه جنگ هر روز بالای سر ایران جولان می‌دهد و هرکسی تحلیلی ارائه می‌کند که جنگ خواهد شد یا نه! فارغ از اینکه چه اتفاقاتی خواهد افتاد، سؤال مهمی که به ذهن می‌رسد اینست که کجای کار را خطا کردیم که به چنین روزهایی گرفتار شدیم؟! به حریم کشور ما به وحشیانه‌ترین شکل ممکن در جنگ 12 روزه تجاوز شد. زنان و مردان و کودکان، قربانی شدند. علی‌رغم دفاع سلحشورانه ایرانیان، ابهت ایران در چشم جهانیان شکست چراکه تابوی بازدارندگی و نفوذناپذیری ایران شکست. حالا شرایط طوری شده که هر «شغالی» برای گاز گرفتن این «شیر زخمی» خود را آماده می‌کند. بدخواهانی که هر روز بیشتر از دیروز به دنبال تحقیر ایران هستند، روزی نیست که مصاحبه‌ای علیه ایران و مقامات ایران و رهبر ایران نکنند. کار به جایی رسیده که دیگر موضوع هسته‌ای را «پیش غذا» هم نمی‌دانند و می‌گویند نه تنها هیچ تحریمی رفع نمی‌شود، بلکه ایران برای بمباران نشدن باید قدرت موشکی و منطقه‌ای و امنیت داخلی خود (در برابر مشتی زامبی‌های وحشی آموزش دیده) را نیز واگذار کند. شاید بتوان وضعیت ایران و راه برون رفت از آن را در قالب داستان زیر به‌خوبی و به‌روشنی بیان کرد. باشد که اصحاب قدرت پند گیرند!

هماورد شلنگ و شمشیر

دو روستا بودند: روستای بالا و روستای پایین. مردم و کدخدای روستای بالا همیشه با بهانه‌های مختلف، با شمشیر و قمه به روستای پایین حمله، قتل، غارت، تحقیر و سرکوب می‌کردند. اگر هم مقاومت می‌کردند کشته و مجروح می‌شدند. در یکی از این مشاجرات، جمعیت روستای پایین نصف شد! مردم روستای پایین برای دفاع از خود «شلنگ»های محکم و قوی می‌ساختند. در رنگ‌ها و طرح‌ها و اندازه‌های مختلف! ولی بازهم همیشه با سر و صورتی پاره‌پاره و بدن‌های مجروح، بازنده مشاجرات با روستای بالا بودند چون در «هماورد شلنگ و شمشیر»، همیشه شلنگ‌ها تکه‌تکه می‌شدند و شمشیرها پیروز. پس از هر شکست، نعره‌های روستای بالا، بلندتر و باج و خراج روستای پایین سنگین‌تر می‌شد. هر دفعه هم باید تعدادی از دخترانشان را به عنوان غرامت به پیرمردهای روستای بالا هدیه می‌کردند. مردم روستای بالا در ناز و نعمت و مردم روستای پایین در فقر و فلاکت و جنگ دائمی، غوطه‌ور بودند. بارها به «سازمان روستاهای متحد» شکایت کردند ولی فایده‌ای نداشت. مردم روستای پایین برای مقاومت بیشتر، شلنگ‌های بزرگتر و ضخیم‌تر ساختند. ولی بازهم فایده‌ای نکرد. یک «بیداردل» از مردم روستای پایین جرئت کرد و گفت: "شلنگ، شلنگ است و شمشیر، شمشیر. ما اگر بخواهیم برنده میدان باشیم چاره‌ای نداریم جز ساختن شمشیر. شلنگ، بی‌فایده است". مردم روستا گفتند نه! این غیراخلاقیست! غیر انسانیست! نامردیست! ناجوانمردانه است! مخالف اصول حقوق بشر است! خطرناکست. بد است. کسی «بیداردل» را دوست نداشت چون اعتقادی به شلنگ نداشت و حرف‌های خطرناک می‌زد. چون فکر می‌کردند او به دنبال جنگ‌افروزی بیشتر و عصبانی کردن روستای بالاست. او را خائن و نفوذی می‌دانستند! سالها گذشت و گذشت.... مردم روستای پایین همچنان کشته و غارت و تحقیر می‌شدند و نوامیسشان و محصول زراعتشان به هر بهانه‌ای تاراج می‌شد. «بیداردل» به حال مردم خود می‌نگریست و می‌گریست. چون خودکرده را تدبیر نیست. آنها کشته ترس و اشتباه خود می‌شدند نه چیز دیگری. سرانجام طاقت مردم طاق شد و عده‌ای از مردم تصمیم گرفتند به نزد کدخدای خود رفته و رخصت بگیرند برای ساختن شمشیر و نیزه آهنین. عده‌ای هم مخالف بودند و این کار را غیراخلاقی می‌دانستند. کدخدای روستای پایین مردی وارسته و دوست‌داشتنی بود. در کنار مردم و با مردم بود. مردم او را دوست می‌داشتند و او را مسئول حفظ جان خود می‌دانستند. او نمی‌خواست بین مردم دودستگی ببیند و آن را بدتر از حملات روستای بالا می‌دانست. او از مردم خواست که حکمیت روحانی روستا را هرچه باشد بپذیرند و اختلاف نکنند. همگی به نزد روحانی وارسته رفتند و نظر خواستند. نظرش برای مردم حجت بود. روحانی گفت: "ما مردمی صلح‌طلب و زحمت‌کش هستیم و همواره به دنبال صلح و دوستی با روستای بالا بوده‌ایم ولی از آنجاکه روستای بالا به‌واسطه داشتن شمشیر و نیزه همواره در فکر تجاوزگری است و هیچ دورنمای روشنی هم برای اصلاح آن نیست، برای نجات نسل‌های بعدی خود و باز داشتن روستای بالا از تجاوزگری، چاره‌ای جز ساخت شمشیر نیست چراکه خداوند می‌فرماید: "وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَیلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ وَآخَرِینَ مِن دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ یعْلَمُهُمْ". وقتی کدخدا حرف روحانی روستا را شنید و همدلی مردم را دید فورا با آن موافقت کرد. او گفت که سالها منتظر این خواسته مردم بوده چراکه تا پیش از این، مردم استفاده از شمشیر را کاری نادرست می‌دانستند و حتی اگر کدخدا هم می‌خواست، آنها نمی‌خواستند. بالاخره روزی رسید که مردم خودشان حقیقت را فهمیدند. کدخدا از همان روز مردم را برای ساخت شمشیر بسیج کرد. فردا صبح، فرستاده روستای بالا آمد که جاسوسان ما خبر آورده‌اند که در مخیله! کدخدای‌ شما فکرهای خطرناک خطور کرده. کدخدای شما بیاید به محضر کدخدای ما و توضیحات دهد! کدخدای پایین توضیحی نداد و فقط گفت به‌زودی کدخدای شما را ملاقات می‌کنم ولی نه در روستای بالا! مردم سراسیمه و پنهانی در حال ساخت شمشیر و نیزه بودند. از فولاد آخته و گداخته. به تعداد زیاد. سرانجام، روزی رسید که شمشیرهای آبدیده به نمایش درآمدند. در مقابل چشمان حیرت‌زده جاسوسان روستای بالا. مجددا فرستاده روستای بالا چهار نعل آمد. پیام آورد که «داشتن شمشیر، طبق منشور اخلاقی روستاهای متحد! برای شما ممنوع است. غیرقانونی است. ضد حقوق بشری است. ضد اخلاقی است. ضدانسانی است. بد است. مخالف مقدرات الهی است. مشیت الهی این بوده که همیشه ما با شمشیر بجنگیم و شما با شلنگ همان‌طور که آباء و اجداد ما جنگیدند. نباید به جنگ سنت‌های دیرینه رفت! خلاصه اینکه شمشیر برای شما مطلقا غیرمجاز و فقط برای ما مجاز است! کدخدای بالا پیغام داده که فورا شمشیرها را به همراه سازندگان آنها «کَت بسته» تحویل دهید وگرنه فردا صبح منتظر جنگ باشید». کدخدای پایین بازهم سکوت کرد و فقط گفت به‌زودی کدخدای شما را می‌بینم.

ساعتی بعد، نماینده «سازمان روستاهای متحد»! شتابان آمد. گفت: "طبق قوانین حقوق بشری ما و منشور اخلاقی روستاهای متحد و باورهای سنتی شما، شمشیر و نیزه برای شما مطلقا ممنوع است. فقط برای روستای بالا مجاز است. برای شما همان شلنگ کافیست! خطر، نزدیک است. اگر ادامه دهید جنگ می‌شود و نابود می‌شوید". باز هم کدخدا با نگاهی «عاقل اندر سفیه» سکوت کرد و دستور داد تا او را بیرون بیندازند. کاری که تا پیش از آن سابقه نداشت.

فردا صبح زود، مردم روستای بالا با لرزش زمین و غرش آسمان از خواب پریدند. صدای نعره‌های دهشتناک همه جا را فرا گرفته بود. مردم روستای بالا، وحشتزده از گوشه پنجره‌ها بیرون را نظاره کردند. صفوف منظمی از مردان خشمگین روستای پایین. این بار با گرز و نیزه و شمشیر پولادین. دیگر خبری از شلنگ نبود. اینبار خودشان پیش‌قدم شده و به مقابل روستای بالا آمده بودند. دیگر منتظر نشدند تا بیایند سراغشان! لرزش زمین از کوبش نیزه‌ها بر زمین و گرزها بر سپرها بود. غرش آسمان از نعره‌های خشمگینانه، متحد و یکدست مردان روستای پایین بود. مردان روستای پایین، منتظر عکس‌العمل مردان روستای بالا بودند تا با شمشیرهای برّان و نیزه‌های فولادی خون‌های به ناحق ریخته مردم خود را تلافی کنند. تحقیر تاریخی خود را. غارت نوامیسشان را. .... ولی هرچه منتظر شدند هیچ صدایی از روستای بالا در نمی‌آمد. حتی مرغ و خروس‌ها هم سکوت کرده بودند! مردان روستای بالا می‌دانستند که امروز، روز تاوان است. روز تسویه حساب است. می‌دانستند که اگر دست از پا خطا کنند، تکه‌تکه خواهند شد و هیچ‌کدام زنده نخواهد ماند چراکه دیگر با شلنگ طرف نیستند. گرز پولادین است و شمشیر و نیزه. مردم روستای بالا ترس و اضطراب و مرگ را با تمام وجود خود حس می‌کردند. چیزی که سالیان طولانی با آن غریبه بودند. لذا زبان در کام کشیده و سکوت پیشه کردند. مردان روستای پایین تا ساعت‌ها، منتظر ایستادند درحالی‌که هیچ‌کس از آنها وارد روستای بالا نشد. هیچ‌کس دشنام نداد. هیچ‌کس دست درازی به نوامیسشان نکرد. هیچ‌کس غارت نکرد. چون آنها معتقد به اصول اخلاقی و دینی بودند البته نه مانند گذشته. آنها جوانمرد و دیندار بودند البته نه مانند گذشته. آنها معتقد به انسانیت و شرافت بودند البته نه مانند گذشته. آنها دیگر فرق جوانمردی و دیانت و انسانیت را با ساده‌لوحی و خوش‌باوری و فریب خوردگی فهمیده بودند. سرانجام، مردان روستای پایین در برابر چشمان وحشت‌زده و حیرت‌زده روستای بالا، ناباورانه، بدون جنگ و خونریزی به روستای خود برگشتند و جوانمردی واقعی را به رخ روستای بالا و سازمان روستاهای متحد کشیدند. آنها ذاتا مردم صلح‌دوستی بودند ولی سال‌های طولانی به‌طور ناخواسته و یک‌طرفه درگیر جنگ می‌شدند چون نمی‌توانستند مردم روستای بالا را مجاب کنند که دست از عناد و یاغی‌گری بردارند. تاریخ، به این حرکت آنها به دیده احترام نگریست. همه روستاهای اطراف اندر مدح و ثنای غیرت و جوانمردی و خویشتنداری و بزرگواری روستای پایین، قصه‌ها و افسانه‌ها گفتند. از آن پس، دیگر نه هجومی شد و نه جنگی. نه تهدیدی و نه تجاوزی. نه غارتی و نه ترسی. چندی بعد، همان فرستاده روستای بالا آمد. این‌دفعه به همراه کدخدای خود. البته نه با پیام تهدید و توهین و باج و خراج. پارچه سفید آورده بودند و تحفه و پیشکش به همراه آرزوی صحت و سلامت و طول عمر! برای مردم روستای پایین! و تشکر بابت غارت نکردن روستای بالا!! دیگر تمام شد. جنگ تمام شد. غارتگری تمام شد. تحقیر تمام شد. خونریزی تمام شد. همه‌ جا لطف و صفا شد. چرا؟ چون تعادل برقرار شد."

هرگز فراموش نکنیم که امام علی (ع) می‌فرمایند: در یک ظلم سه نفر مقرصند؛ «کسی که ظلم می‌کند، کسی که با او همکاری دارد و کسی که ظلم را می‌پذیرد».

محمد مونسان

نویسنده خبر

استاد دانشگاه و عضو هیئت علمی دانشگاه صنعتی شاهرود

اطلاعات بیشتر

کلید واژه ها: محمد مونسان ایران جمهوری اسلامی ایران تهدید ایران جنگ با ایران جنگ ۱۲ روزه ایران و امریکا مذاکرات ایران و امریکا ایران و اسرائیل


( ۲ )

نظر شما :