تقابل میان غرب و شرق:
پنج پیروزی تاریخی ایران
دیپلماسی ایرانی: جنگ ویرانی های قابل توجهی به بار آورد. از شهدا و جانبازان که جایگزینی ندارند تا مدارس، بیمارستان ها، کارخانه های داروسازی، پل ها، جاده ها و خانه هایی که توسط ایالات متحده و رژیم صهیونیست با همکاری هم پیمانان خود بمباران شدند. اما یک چیز سالم و دست نخورده باقی ماند: اراده مردم ایران! از همان روزهای نخست جنگ، ایرانیان برای ابراز همبستگی با یکدیگر و برای پشتیبانی از نیروهای نظامی خود به خیابان ها آمدند. مردمی که هر شب خیابان ها و میدان های اصلی شهرها را مملو از حضور خود کرده و می کنند تا علیه امپریالیسم، صهیونیسم، تجاوز آمریکا و متجاوزان شعار دهند تبلور روحیه انقلابی کشوری هستند که بعد از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ در نقطه ای حساس و انقلابی دیگر، یا حتی شاید بهتر باشد بگوییم در یک جنگ انقلابی قرار گرفته اند.
به این نبرد تاریخی باید هم جنگ انقلابی نام داد چرا که نقطه عطفی در تاریخ بوده است، نه فقط در تاریخ ملی بلکه در تاریخ جهانی. ایران ثابت کرد که می توان در برابر نیرومندترین ارتش های جهان ایستاد و پیروز شد. بودجه نظامی آمریکا رقمی بین ۸۳۰ تا ۹۰۰ میلیارد دلار است. در مقابل، ایران سالانه حدود ۷٫۵ تا ۱۰ میلیارد دلار هزینه می کند! یعنی ایران در برابر ارتشی ایستاده است که ۹۰ برابر ثروتمندتر از خود است. اما ماجرا فقط آمریکا نیست. متحدان آمریکا نیز در بمباران مردم ایران سهیم بوده اند. از پایگاههای نظامی در کشورهای حاشیه خلیج فارس گرفته تا پایگاههایی در قبرس، یونان و آلمان، و کارخانه های اسلحه سازی در لیژ، رم و اسن همه دست به دست هم داده بودند تا اراده یک ملت را بشکنند. دیگر حتی نمی توان از «آمریکا و متحدانش» صحبت کرد. ما در اینجا با یک «زنجیره نظامی» روبرو هستیم که تمام توان خود را در یک جنگ انقلابی به میدان آورده است.
اگرچه فعلا زمان جشن پیروزی نیست، اما نباید فراموش کرد که این برهه تاریخی تا به همین امروز پیامدهای ویران کننده ای برای سلطه ایالات متحده و همچنین نور امیدی برای ملت های آزادیخواه جهان داشته است. در این مقاله قصد داریم تا به ۵ دستاورد ایران در رویارویی با قوی ترین زنجیره نظامی جهان بپردازیم. دستاوردهایی که برای اولین بار در صحنه سیاسی جهان در حال تجربه هستیم.
ایستادگی در برابر دو قدرت هسته ای
برای نخستین بار در تاریخ، یک کشور در برابر دو قدرت هسته ای ایستادگی می کند، می جنگد و از دفاع از خود هراسی ندارد.
بر اساس برآورد موسسه بین المللی پژوهش های صلح استکهلم (SIPRI)، آمریکا در آغاز سال ۲۰۲۶ میلادی حدود ۳۷۰۰ کلاهک هسته ای در زرادخانه نظامی خود داشت که حدود ۱۷۷۰ کلاهک آن مستقر بود. اگر کلاهک های بازنشسته را که هنوز منهدم نشده بودند نیز محاسبه کنیم، موجودی کلی آمریکا به حدود ۵۰۴۲ کلاهک می رسد! رژیم صهیونیستی هم که در حملات مستقیم به ایران مشارکت داشت، به استناد این موسسه بین المللی، بیش از ۹۰ کلاهک هسته ای در اختیار دارد و تنها موجودیت در غرب آسیاست که بمب اتم دارد. جنگیدن با قدرت های هسته ای کار آسانی نیست، به ویژه وقتی یکی از آن ها تنها استفاده کننده از بمب اتم در تاریخ است، و دیگری تنها موجودیتی است که نسل کشی علیه فلسطینیان را به شکل زنده از تلویزیون پخش میکند.
سلاح هسته ای می تواند شکل دهنده تصمیم گیری های نظامی باشد. برخورداری از این سلاح ساختار ریسک درگیری را تغییر می دهد و به قدرت هسته ای امکان می دهد در پس زمینه تمام تصمیمات نظامی خود از نوعی بازدارندگی نهایی برخوردار باشد. در چنین بستری است که اهمیت ایستادگی ایران روشن تر میشود. کشورمان نه صرفا در برابر دشمنانی با بمب ها و موشک های بیش تر بلکه در برابر آمریکا با ساختار کامل بازدارندگی هسته ای، قابلیت ضربه دوم، نیروهای هسته ای زمینی، هوایی و دریایی و سابقه استفاده از بمب اتم در کنار رژیم صهیونیستی به عنوان تنها دارنده سلاح هسته ای در غرب آسیا قرار گرفته است. بنابراین، باید در نظر داشت که عدم تقارن قدرت در اینجا نه فقط کمی بلکه کیفی و ساختاری است.
با این همه، قدرت نظامی تنها زمانی به قدرت سیاسی تبدیل میشود که مهاجم بتواند اراده طرف مقابل را بشکند زیرا توانایی تخریب الزاما به معنای توانایی تحمیل اراده نیست و دقیقا همین فاصله میان قدرت مادی و اراده سیاسی است که امکان مقاومت یک کشور با امکانات کم تر در برابر قدرتی به مراتب بزرگ تر را فراهم می کند. یک قدرت ممکن است حتی توان نابودی بخش بزرگی از زیرساخت های طرف مقابل را داشته باشد، اما اگر نتواند او را به پذیرش خواسته های سیاسی خود وادار کند، برتری نظامی آن به پیروزی سیاسی تبدیل نمی شود. مثال فردی را در نظر بگیریم که می خواهد در دانشگاه «موفق» شود اما به سبب درک اشتباه از موفقیت وارد ساختمان دانشگاه می شود و آن را تخریب می کند. در اینجا نمی توان گفت که آن فرد «موفق» شده است. تخریب در جنگ نیز همیشه به معنای موفقیت نظامی نیست چرا که آن تخریب الزاما نمی تواند اراده سیاسی طرف مقابل را شکست دهد.
به یاد دارم که در طول جنگ، زمانی که دونالد ترامپ تهدیدهای خود را مرتب افزایش می داد، یک گفته در میان مردم رایج بود: «حتی اگر آمریکا همه ما را بکشد، یک نفر مثل حضرت موسی (ع) از ایران باقی می ماند و فرعون این زمان را شکست میدهد.» این سخن را در کنار گفته های اخیر فرمانده ارتش ایران بگذاریم که اخیرا اظهار داشته «ایرانی تا ۲۰ نسل هم شده می جنگد اما اجازه تغییر نقشه ایران به دشمن را نمی دهد». فارغ از زبان حماسی این جملات، هر دو به واقعیتی مهم اشاره دارند: در لحظات تهدید موجودیتی، جامعه ایرانی می تواند از روحیه جمعی نیرومندی برخوردار باشد.
در اینجا لازم است تا میان «روحیه گروهی» و «روحیه جمعی» تمایز قائل شد. اینکه برخی از پایین بودن روحیه گروهی در میان ایرانیان سخن میگویند - که خود جای بحث دارد - لزوما حرفی درباره روحیه جمعی جامعه ایران نمیگوید. روحیه گروهی را می توان وفاداری به یک گروه محدود، همکاری برای تامین منافع آن و رقابت با گروههای دیگر دانست. بنابراین، تا حد زیادی بر منافع مشترک، روابط متقابل و نوعی قرارداد میان اعضای گروه استوار است. اما روحیه جمعی از جنس دیگری است. این روحیه از احساس تعلق به یک کل بزرگ تر، ارزشهای مشترک، سرنوشت مشترک و مهم تر از همه، احساس «هم سرنوشت بودن» شکل میگیرد. در اینجا فرد تنها از منافع گروه کوچک خود دفاع نمیکند، بلکه خود را جزئی از موجودیتی میبیند که سرنوشت او با سرنوشت دیگران در آن گره خورده است.
جامعه ای مثل جامعه ایران که در لحظات بحرانی با احساس هدف، هم سرنوشتی و آمادگی برای ایثار در راه دیگران حرکت میکند، روحیه جمعی خود را به نمایش می گذارد. همین روحیه است که می تواند فاصله میان قدرت مادی و اراده سیاسی را توضیح دهد. کشوری ممکن است از نظر تعداد جنگنده، موشک، پایگاه نظامی یا حتی کلاهک هسته ای با دشمن خود قابل مقایسه نباشد، اما تا زمانی که اراده جمعی آن برای مقاومت شکسته نشده باشد، برتری مادی دشمن لزوما به توانایی تحمیل اراده سیاسی تبدیل نمیشود. این جامعه همان موجودیت فراگیر و فرامرزی است که می تواند در برابر خونخوارترین دشمنان ایستادگی کند و نشان دهد که ایران، یک حکومت مستقل است و اجازه دیکته اراده متجاوز را نمی دهد.
ناکامی در پیاده کردن «پیاده نظام»
یکی از مهم ترین ویژگی های جنگ علیه ایران، ناتوانی مهاجمان در تبدیل قدرت هوایی به حضور نظامی پایدار بر روی زمین بود. در ادبیات نظامی و سیاسی آمریکا از چنین حضوری با تعبیر مشهور boots on the ground یاد می شود. نیروی هوایی می تواند ساختمان ها و تاسیسات را تخریب کند، مراکز فرماندهی را هدف قرار دهد، خطوط ارتباطی را مختل سازد و برای عملیات زمینی شرایط مساعدتری ایجاد کند، اما به تنهایی نمی تواند سرزمین را اشغال و اداره کند یا کنترل سیاسی پایدار بر یک جمعیت ایجاد کند. به همین دلیل میان «توانایی بمباران یک کشور» و «توانایی ورود، ماندن و تحمیل یک نظم سیاسی جدید بر آن» فاصله ای اساسی وجود دارد.
در مورد ایران این فاصله اهمیت ویژه ای پیدا میکرد. هر سناریوی جدی برای اشغال، تجزیه یا کنترل بخشی از سرزمین ایران ناگزیر در مرحله ای باید از آسمان به زمین منتقل می شد و درست در همین نقطه یکی از مهم ترین محدودیت های مهاجمان آشکار می شد: مسئله کنترل یک سرزمین پهناور با جمعیتی بزرگ و احتمال مواجهه با مقاومت سازمان یافته یا غیرسازمان یافته. نباید از یاد برد که هواپیما می تواند یک هدف را منهدم کند، اما نمی تواند چهارراه را نگه دارد، محله را کنترل کند، از صدها کیلومتر مسیر تدارکاتی محافظت کند یا زندگی سیاسی و اجتماعی یک کشور بیش از ۹۰ میلیون نفری را اداره کند.
البته باید خاطرنشان کرد که در تحلیل های رسانه های غربی، کارشناسان نظامی و سیاسی علاقه ویژه ای دارند تا درباره جغرافیای ایران حرف بزنند و آن را «قلعهای محصور در کوهستان» توصیف کنند. جغرافیا ایران قطعا یکی از عوامل تاثیرگذار در دفاع میهنی است اما مشکل این روایت غالب غربی ها در آنجاست که آن ها ایران را در قالب طبیعت گرا و جبرگرا جغرافیایی می گنجانند گویی که غیرسفیدپوستان که به زعم آن ها به طبیعت نزدیک تر هستند تنها با بهره وری از ابزار طبیعی و طبیعت از خود دفاع می کنند. این کارشناسان نه تنها عامل فناوری، بلکه عامل انسانی و مقاومت جمعیت را نادیده میگیرند. آن ها هیچ وقت اشاره نمی کنند که بیش از ۳۱ میلیون ایرانی در کارزار «جانفدا» ثبت نام کردند تا در صورت تهاجم زمینی داوطلبانه از کشور خود دفاع کنند. آن ها هیچ وقت نمیگویند که بیش از یک میلیون نظامی بازنشسته بسیج و مسلح شدند تا برای تهاجم زمینی آماده باشند. آن ها حتی نمی گویند که ژنرال کین آمریکایی وقتی ایالات متحده نتوانست سربازان خود را با هلیکوپتر و هواپیما در ایران پیاده کند گفت: «هر ایرانی که یک تفنگ کوچک داشت به سمت ما شلیک میکرد.»
این ها همه نشان دهنده عزم مردم برای جلوگیری از چپاول ثروت و خاک ایران توسط متجاوزان است. همان مردمی که بیش از دویست شب به خیابان ها آمده اند تا از خانه های خود در برابر متجاوزان دفاع کنند و رسانه های غربی حتی یک کلمه هم درباره آن ها ننوشتند.
تهاجم بی اشغال
برای نخستین بار، یک دولت غربی به همراه متحدان خود به یک کشور غیر غربی حمله می کنند و نمی توانند آن را اشغال کنند. شواهد جدی وجود دارند که نشان می دهند آمریکا طرحی برای اشغال جزئی و حتی تقسیم ایران به دولت های کوچک تر داشت. به هر حال، کشوری به بزرگی ایران با مساحت حدود ۱٫۶۵ میلیون کیلومتر مربع وسعت که فرانسه، آلمان، ایتالیا، بریتانیا، بلژیک، هلند، بلغارستان و لوکزامبورگ در آن جا میشوند برای موجودیتی مانند رژیم صهیونیستی که هشتاد برابر کوچک تر است، همیشه تهدید محسوب شده و می شود. در این وضعیت، بهترین سناریو برای رژیم صهیونیستی این است که آمریکا ایران را مثل افغانستان اشغال کند، یا طرحی برای تقسیم آن مثل عراق پس از اشغال داشته باشد، یا اینکه ترکیبی از این دو که شاهد آن در سوریه هستیم را رقم بزند، جایی که عملا قدرتی مرکزی وجود ندارد و مناطق مختلف آن توسط آمریکایی ها، صهیونیست ها و ترکیه ای ها اشغال شده است.
از آنجا که ایالات متحده نمی خواست جان سربازان خود را به خطر بیندازد، سعی کرد از شورشیان مسلح در داخل ایران و شبه نظامیان کرد در عراق به عنوان پیاده نظام استفاده کند و آن ها را با نیروی هوایی خود همراه کند. به یاد داریم که در جریان ناآرامیهای دی ماه، مایک پمپئو، وزیر خارجه پیشین آمریکا، در شبکه اجتماعی ایکس نوشته بود: «سال نو به هر ایرانی حاضر در خیابان مبارک باشد. همچنین به هر مامور موساد که کنارشان راه میرود.» افراد مسلح نفوذ کننده در میان معترضان در آن زمان در قالب پیاده نظام در طرح های اشغالگران جای گرفتند. در ۱۱ ژوئن امسال هم دونالد ترامپ کردها را مقصر عملی نشدن طرح حمله زمینی دانست و گفت که آن ها وی را ناامید کردند چون ظاهرا اسلحه هایی که برای معترضان ایرانی در نظر گرفته شده بود را دزدیده اند. ترامپ حتی علنا اظهار داشت که «کردها به ما خیانت کردند» و در ادامه خطاب به کردها گفت: «کردها! این را فراموش نمیکنم!»
شکست در تحمیل یک حکومت دست نشانده
برای نخستین بار در تاریخ، یک قدرت غربی با متحدان خود به یک کشور غیرغربی حمله می کند و نمی تواند دولت یا نظام سیاسی آن را تغییر دهد. باید به این موضوع توجه کرد که مسئله حائز اهمیت در اینجا تنها بقای یک دولت نیست بلکه شکست الگویی تاریخی است که ایرانیان تجربه بسیار مشخصی از آن دارند: استفاده از فشار خارجی برای تغییر موازنه قدرت داخلی و روی کار آوردن نظمی که با منافع قدرت های خارجی سازگارتر باشد.
طبیعی بود که در بحث درباره جایگزین کردن احتمالی جمهوری اسلامی، نام رضا پهلوی برجسته شود. او فرزند آخرین شاه ایران است و دهه ها در ایالات متحده زندگی کرده و در سال های اخیر تلاش کرده خود را به عنوان چهره ای برای هدایت دوران گذار پس از جمهوری اسلامی معرفی کند. با این حال، گزارش های متعددی از جمله گزارش رویترز در ژوئیه ۲۰۲۶ نشان می دهد که تلاش او برای کسب جایگاه رهبری با مشکلات جدی مواجه شده است: فقدان سازمان دهی گسترده در داخل ایران، اختلافات اپوزیسیون و حتی فاصله گرفتن علنی مقامات دولت ترامپ از حمایت رسمی از او. این نکته حائز اهمیت است چرا که نشان میدهد داشتن یک چهره سیاسی در خارج از کشور با برخورداری از پایگاه اجتماعی لازم برای انتقال قدرت در داخل ایران یکسان نیست.
نفت ایران در دوران پهلوی در دست بریتانیا بود. بریتیش پترولیوم که قبلا شرکت نفت انگلیس و ایران نام داشت، در سال ۱۹۰۹ در ایران تاسیس شد و ثروت هنگفتی از خاک ایران بیرون کشید. امتیاز دارسی در سال ۱۹۰۱ برای شصت سال حق بهرهبرداری از نفت ایران را واگذار کرد و بر اساس قرارداد، تنها ۱۶ درصد از سود سالانه نصیب ایران می شد و باقی آن در اختیار دارسی و سپس شرکت نفت ایران و انگلیس قرار می گرفت. پس از کودتای ۲۸ مرداد نیز نفت در اختیار کنسرسیومی خارجی قرار گرفت که ۴۰ درصد سهم آن متعلق به بریتیش پترولیوم، ۴۰ درصد متعلق به شرکتهای آمریکایی، ۱۴ درصد متعلق به شل و ۶ درصد متعلق به شرکت فرانسوی بود. کنترل عملیاتی صنعت و فروش خارجی همچنان تا حد زیادی در اختیار کنسرسیوم بود و ایران حتی موظف شد ۱۴۳ میلیون لیره غرامت به شرکت نفت سابق بپردازد! وقتی هم که دکتر مصدق صنعت نفت را ملی کرد، شاه از کشور گریخت، اما در سال ۱۹۵۳ با کودتا دوباره به قدرت بازگردانده شد که نمونه ای کلاسیک از دخالت غرب برای حفظ منافع اقتصادی به بهای حاکمیت ایران است.
تهاجم اخیر به ایران هدفی مشابه داشت: تعیین حکومتی جدید یا بازگرداندن سلطنت در ازای دسترسی کامل به نفت ایران و عقب گرداندن دستاوردهای انقلاب اسلامی ایران. اما این بار هم مردم مقاومت کردند و باعث شکست متجاوزان شدند. این شکست یک نکته اساسی داشت: قدرت خارجی ممکن است بتواند تاسیسات را تخریب کند، اقتصاد را تحت فشار قرار دهد یا از اپوزیسیون حمایت کند اما مشروعیت سیاسی را نمی توان مانند سلاح یا سرمایه از خارج وارد کرد.
مقاومت و ضربه متقابل
ایران اولین کشوری است که پس از جنگ جهانی دوم به ایالات متحده حمله می کند!
یکی از مهمترین پیامدهای ژئوپلیتیکی جنگ، شکسته شدن فرض مصونیت نسبی زیرساخت نظامی آمریکا در غرب آسیا از پاسخ بود. طی دهه های گذشته بخش مهمی از حملات به نیروهای آمریکایی در منطقه توسط گروه های غیردولتی انجام می شد و همین امر به واشنگتن اجازه می داد میان دولت ها و نیروهای نیابتی تمایز بگذارد و از تبدیل هر حمله به یک رویارویی مستقیم بین دولتی جلوگیری کند. ایران این قاعده را نخست در ژانویه ۲۰۲۰ تغییر داد. پس از ترور سردار سلیمانی، نیروهای مسلح ایران مسئولیت شلیک به پایگاه های عینالاسد و اربیل را رسما پذیرفت. بعدها و در سال ۲۰۲۶ این الگو از یک عملیات محدود انتقامی به بخشی از راهبرد جنگی ایران تبدیل شد و پایگاه ها و تاسیسات نظامی آمریکا در منطقه مستقیما در معرض حملات موشکی و پهپادی قرار گرفتند.
این اراده سیاسی برای پاسخ و توانایی انجام آن قطعا نه تنها در سطح منطقه ای که در سطح جهانی پیامدهای مهمی خواهد داشت چرا که قدرتهای بزرگ رفتار یکدیگر را فقط بر اساس تعداد ناوها و جنگندهها ارزیابی نمیکنند بلکه میزان تحمل هزینه، قابلیت حفاظت از نیروهای دور از سرزمین اصلی و توانایی تبدیل برتری نظامی به نتیجه سیاسی را نیز می سنجند. نبرد میان زنجیره جنگی غرب و ایران اطلاعات تازهای درباره محدودیت های قدرت آمریکا و همچنین اعتبار و اراده ایران در اختیار سایر بازیگران نظام بینالملل قرار خواهد داد.
حالا این پرسش جدی مطرح است: چگونه آمریکا که سال ها بر مصونیت خود برای انجام هر کاری، از ترور و ربودن روسای جمهور گرفته تا تهاجم و اشغال، افتخار می کرد، حالا میتواند ادعا کند که از متحدان خود قادر به دفاع است؟
ایران تصویر شکست ناپذیری پایگاههای نظامی آمریکایی را همین الان نیز در هم شکسته است. ایران نظم جهانی تحت رهبری ایالات متحده را فروپاشید و این کار کوچکی نیست. نظمی که به سادگی اکثریت غیرغربی جهان را نادیده می گرفت و اخیرا به نظمی منحصرا آمریکایی تقلیل یافته بود با کارهای تاریخی ایرانیان فرو ریخته است. ایران نظمی را در هم شکست که با پیمان ورسای در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۹ در تالار آینههای کاخ ورسای آغاز شد، و با یادداشت تفاهم بین ایران و آمریکا که در ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶، در همان مکان و در همان تالار امضا شد، همه به لطف مقاومت و ایستادگی مردم شجاع، نیروهای مسلح ظفرمند و خدمتگزاران فداکار ایرانی.



نظر شما :