وقتی محاصره، گزینه حمله را منطقی می‌کند

واشینگتن و ساخت تله روسی برای ایران؟

۲۱ شهریور ۱۴۰۵ | ۰۹:۰۰ کد : ۲۰۴۰۴۲۷ اخبار اصلی خاورمیانه
علی اصغر بصیری جم در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می نویسد: هدف اعلام‌شده سیاست فشار، تغییر رفتار جمهوری اسلامی است. اما هرچه هزینه‌های اقتصادی، نظامی و سیاسی ادامه وضعیت موجود افزایش پیدا کند، یک پرسش مهم‌تر مطرح می‌شود: اگر تهران عقب‌نشینی نکند، چه گزینه‌ای برایش باقی می‌ماند؟
واشینگتن و ساخت تله روسی برای ایران؟

نویسنده: علی اصغر بصیری جم، کارشناس ارشد روابط بین‌الملل

دیپلماسی ایرانی: در سیاست بین‌الملل، گاهی خطرناک‌ترین وضعیت زمانی شکل می‌گیرد که یک قدرت بزرگ تصور می‌کند با افزایش فشار می‌تواند رقیب را به عقب‌نشینی وادار کند، اما در عمل، فضای انتخاب رقیب را چنان محدود می‌سازد که گزینه‌های پرریسک‌تر برای او، به تدریج عقلانی‌تر به نظر می‌رسند. در چنین شرایطی، آنچه در ادبیات روابط بین‌الملل از آن به عنوان معضل امنیتی و در ادبیات راهبردی به عنوان دوراهی اجبار و بازدارندگی یاد می‌شود، می‌تواند به چرخه‌ای از تشدید تنش منجر شود.

تحولات روسیه و غرب پیش از جنگ اوکراین نمونه مهمی از این منطق بود. گسترش ناتو در محیط پیرامونی روسیه و نزدیک‌شدن ساختارهای امنیتی غرب به مرزهای این کشور، از نگاه مسکو به معنای کاهش عمق راهبردی و افزایش تهدید علیه امنیت ملی روسیه بود. البته این مسئله به هیچ عنوان حمله روسیه به اوکراین را مشروع یا اجتناب‌ناپذیر نمی‌کند؛ تصمیم به آغاز جنگ، تصمیمی سیاسی بود و گزینه‌های دیگری نیز وجود داشت. اما برای فهم رفتار روسیه، نمی‌توان ادراک تهدید آن از محیط پیرامونی‌اش را نادیده گرفت.

اهمیت این تجربه امروز در مورد ایران نه در شباهت کامل دو بحران، بلکه در منطق تولید فشار و واکنش است.

ایالات متحده در ماه‌های اخیر ابتدا از ابزار نظامی برای افزایش فشار بر جمهوری اسلامی استفاده کرده و اکنون، با اعلام دور تازه‌ای از اقدامات اقتصادی، در حال انتقال این فشار به حوزه‌ای فراگیرتر است. دولت آمریکا در ۲۴ اوت ۲۰۲۶ از مرحله جدیدی از تحریم‌ها با عنوان «روز دی اقتصادی» رونمایی کرد؛ طرحی که هدف آن قطع منابع درآمدی ایران و فشار بر شبکه‌های مالی و تجاری مرتبط با تهران اعلام شده است. در این مرحله، بیش از ۶۰ فرد، نهاد و شناور هدف تحریم قرار گرفته‌اند و حوزه‌هایی چون فناوری، طلا، هوانوردی، کشتیرانی و دارایی‌های دیجیتال نیز در معرض تحریم قرار گرفته‌اند. مهم‌تر از همه، واشینگتن دامنه استفاده از تحریم‌های ثانویه را گسترش داده و به دولت‌ها، شرکت‌ها و مؤسسات مالی خارجی هشدار داده است که ادامه تعامل اقتصادی با ایران می‌تواند برای آنها نیز هزینه داشته باشد.

این تحول را نمی‌توان صرفاً یک بسته تحریمی دیگر دانست. منطق آن، حرکت از تحریم مستقیم به سمت نوعی فشار بر محیط پیرامونی اقتصادی ایران است؛ یعنی واشینگتن صرفاً تهران را هدف نمی‌گیرد، بلکه تلاش می‌کند شبکه ارتباطی ایران با جهان خارج را نیز پرهزینه کند.

مسئله دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود.

هدف اعلام‌شده سیاست فشار، تغییر رفتار جمهوری اسلامی است. اما هرچه هزینه‌های اقتصادی، نظامی و سیاسی ادامه وضعیت موجود افزایش پیدا کند، یک پرسش مهم‌تر مطرح می‌شود: اگر تهران عقب‌نشینی نکند، چه گزینه‌ای برایش باقی می‌ماند؟

این پرسش از منظر نظریه اجبار (Coercion) اهمیت اساسی دارد. اجبار زمانی موفق است که طرف تحت فشار، هم ظرفیت تحمل فشار را محدود ببیند و هم یک مسیر معتبر برای کاهش فشار پیش روی خود داشته باشد. اما اگر فشار به مرحله‌ای برسد که حتی عدم واکنش نیز به معنای ادامه فرسایش ظرفیت‌های اقتصادی و راهبردی باشد، محاسبه هزینه ـ فایده تغییر می‌کند.

در این وضعیت، مسئله دیگر صرفاً این نیست که «حمله کردن چه هزینه‌ای دارد؟» بلکه این پرسش نیز مطرح می‌شود که «هزینه حمله نکردن چقدر خواهد بود؟»

اگر پاسخ تصمیم‌گیرندگان ایرانی این باشد که در صورت عدم واکنش، تحریم‌ها تشدید می‌شوند، منابع درآمدی از بین می‌روند، دسترسی به شبکه مالی بین‌المللی محدودتر می‌شود و توان اقتصادی کشور برای ادامه رقابت راهبردی کاهش می‌یابد، آنگاه اقدام نظامی یا پیش‌دستانه ممکن است در محاسبات آنان، برخلاف شرایط عادی، به گزینه‌ای قابل بررسی تبدیل شود.

اینجاست که سیاست فشار حداکثری با یک پارادوکس مواجه می‌شود: برای جلوگیری از رفتار پرخطر یک دولت، ممکن است شرایطی ایجاد شود که رفتار پرخطر برای آن دولت منطقی‌تر شود.

این همان نقطه‌ای است که تجربه روسیه اهمیت پیدا می‌کند.

در سال‌های پیش از جنگ اوکراین، روسیه گسترش نفوذ امنیتی غرب در محیط پیرامونی خود را تهدیدی فزاینده می‌دانست. غرب، از سوی دیگر، رفتارهای روسیه را دلیلی برای تقویت حضور و انسجام امنیتی خود در اروپای شرقی می‌دانست. در نتیجه، هر طرف اقدامی را برای افزایش امنیت خود انجام می‌داد که از نگاه طرف مقابل، تهدیدآمیزتر بود. این همان چرخه کلاسیک معضل امنیتی بود.

اما در مورد ایران، خطر بالقوه شکل متفاوتی دارد. در اینجا مسئله صرفاً محاصره نظامی نیست؛ بلکه ترکیب فشار نظامی، فشار اقتصادی، انزوای مالی و تهدید شرکای اقتصادی ایران است. به بیان دیگر، فشار از سطح خودِ دولت ایران فراتر رفته و به محیط پیرامونی اقتصادی آن نیز تسری یافته است.

این وضعیت می‌تواند تهران را در برابر یک دوراهی دشوار قرار دهد.

اگر ایران واکنش نظامی نشان دهد، واشینگتن می‌تواند آن را شاهدی بر این ادعا معرفی کند که جمهوری اسلامی یک بازیگر بی‌ثبات‌کننده و تهدیدی برای امنیت منطقه‌ای و بین‌المللی است؛ در نتیجه، زمینه سیاسی لازم برای تشدید فشار، ائتلاف‌سازی و اقدامات نظامی بیشتر فراهم خواهد شد.

اما اگر ایران واکنش نشان ندهد و فشار اقتصادی در همین مسیر ادامه پیدا کند، فرسایش اقتصادی و کاهش ظرفیت دولت برای تأمین منابع لازم جهت حفظ قدرت ملی می‌تواند تشدید شود. در این چارچوب، تهران ممکن است خود را در موقعیتی ببیند که هر دو گزینه، هزینه‌زا هستند؛ اما عدم اقدام نیز دیگر الزاماً کم‌هزینه‌ترین گزینه نیست.

این دقیقاً همان خطری است که باید در ارزیابی راهبرد فشار حداکثری مورد توجه قرار گیرد.

البته نباید از این تحلیل نتیجه گرفت که ایران «مجبور» به حمله خواهد شد. دولت‌ها همواره از ظرفیت انتخاب برخوردارند و عوامل متعددی – از ساختار تصمیم‌گیری داخلی گرفته تا محاسبات نظامی، وضعیت اجتماعی و واکنش قدرت‌های منطقه‌ای – بر تصمیم نهایی تهران اثر خواهند گذاشت.

اما مسئله مهم‌تر این است که سیاست‌گذار آمریکایی باید میان توانایی ایجاد فشار و توانایی مدیریت پیامدهای فشار تمایز قائل شود.

تحریم‌های جدید نشان می‌دهد واشینگتن قصد دارد هزینه همکاری اقتصادی با ایران را نه فقط برای خود ایران، بلکه برای بازیگران خارجی نیز افزایش دهد. این سیاست می‌تواند دسترسی تهران به منابع اقتصادی را محدودتر کند، اما هم‌زمان ممکن است مسیرهای دیپلماتیک و اقتصادی باقی‌مانده را نیز تنگ‌تر سازد.

در نتیجه، پرسش اصلی دیگر این نیست که «آیا فشار حداکثری می‌تواند ایران را تحت فشار قرار دهد؟» پاسخ این سؤال روشن است: بله.

پرسش مهم‌تر این است که آیا فشار حداکثری می‌تواند ایران را به تغییر رفتار وادار کند، بدون آنکه هم‌زمان انگیزه آن برای رفتارهای پرریسک‌تر را افزایش دهد؟

اگر پاسخ منفی باشد، واشینگتن ممکن است به یک معضل راهبردی خودساخته وارد شود: فشار برای جلوگیری از تهدید، به افزایش احساس تهدید در طرف مقابل منجر شود؛ افزایش احساس تهدید، احتمال رفتار پرریسک را بالا ببرد؛ و رفتار پرریسک نیز خود بهانه‌ای برای افزایش فشار ایجاد کند. این چرخه می‌تواند همان چیزی باشد که در ادبیات روابط بین‌الملل از آن به عنوان مارپیچ امنیتی یاد می‌شود.

بنابراین، مقایسه ایران امروز با روسیه پیش از جنگ اوکراین نباید به این گزاره تقلیل یابد که «آمریکا همان اشتباه ناتو را تکرار می‌کند». شباهت عمیق‌تر در جای دیگری است: وقتی یک قدرت بزرگ برای تغییر رفتار رقیب، محیط امنیتی و اقتصادی آن را به‌طور فزاینده‌ای محدود می‌کند، ممکن است ناخواسته محاسبات رقیب را از «چگونه از بحران خارج شویم؟» به «چگونه پیش از آنکه ضعیف‌تر شویم، واکنش نشان دهیم؟» تغییر دهد. اگر چنین تغییری در محاسبات رخ دهد، فشار دیگر صرفاً ابزار دیپلماسی نیست؛ خود به یکی از متغیرهای تولیدکننده بحران تبدیل می‌شود. و این شاید مهم‌ترین پرسشی باشد که سیاست‌گذاران آمریکایی باید پیش از مرحله بعدی فشار از خود بپرسند:

آیا واشینگتن در حال وادار کردن تهران به عقب‌نشینی است، یا در حال ساختن شرایطی که در آن حمله پیش‌دستانه برای تهران، از انفعال پرهزینه‌تر نباشد؟

کلید واژه ها: علی اصغر بصیری جم ایران و امریکا مذاکرات ایران و امریکا محاصره دریایی فشار افزایش فشار فشار حداکثری ایران روسیه اقتصاد ایران فشار اقتصادی


نظر شما :