جنگی که قرار بود ایران را تسلیم کند؛

چرا ترامپ به هدف سیاسی خود نرسید؟

۲۱ شهریور ۱۴۰۵ | ۱۹:۰۰ کد : ۲۰۴۰۴۳۱ اخبار اصلی خاورمیانه
محمدرضا لشینی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: بررسی مجموعه‌ای از تحلیل‌های منتشرشده در Foreign Affairs، Le Monde، Defense Priorities، CEBRI، Brookings، CFR، FDD، Washington Institute، Survival و دیگر مراکز و نشریات غربی نشان می‌دهد که میان «موفقیت عملیاتی» آمریکا و «پیروزی راهبردی» آن فاصله قابل‌توجهی وجود دارد. حتی برخی از معتبرترین تحلیلگران آمریکایی و اروپایی از شکست سیاست وادارسازی، تغییر اهداف جنگ و پیامدهای معکوس حمله علیه ایران سخن گفته‌اند.
چرا ترامپ به هدف سیاسی خود نرسید؟

نویسنده: محمدرضا لشینی پژوهشگر مسائل بین‌الملل، کارشناس ارشد روابط بین‌الملل

دیپلماسی ایرانی: جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را نمی‌توان صرفاً با تعداد حملات هوایی، میزان خسارت واردشده یا اهداف نظامی منهدم‌شده ارزیابی کرد. در منطق راهبردی، جنگ وسیله‌ای برای دستیابی به اهداف سیاسی است؛ بنابراین پرسش اصلی این نیست که کدام طرف توانست ضربات بیشتری وارد کند، بلکه این است که آیا آمریکا توانست با استفاده از قدرت نظامی، جمهوری اسلامی ایران را به پذیرش خواسته‌های سیاسی خود وادار کند یا خیر.

بررسی مجموعه‌ای از تحلیل‌های منتشرشده در Foreign Affairs، Le Monde، Defense Priorities، CEBRI، Brookings، CFR، FDD، Washington Institute، Survival و دیگر مراکز و نشریات غربی نشان می‌دهد که میان «موفقیت عملیاتی» آمریکا و «پیروزی راهبردی» آن فاصله قابل‌توجهی وجود دارد. حتی برخی از معتبرترین تحلیلگران آمریکایی و اروپایی از شکست سیاست وادارسازی، تغییر اهداف جنگ و پیامدهای معکوس حمله علیه ایران سخن گفته‌اند.

جنگی که اهدافش مدام تغییر کرد

یکی از مهم‌ترین نشانه‌های ضعف راهبردی واشنگتن، تغییر مکرر اهداف جنگ است. Le Monde در گزارش ۱۵ اوت ۲۰۲۶ با عنوان «Trump’s Silent Iran War: Withheld Information, Shifting Objectives and Skilled Deception» به نبود شفافیت درباره جنگ، محدودیت دسترسی رسانه‌ها، ابهام درباره هزینه‌ها و تلفات و مهم‌تر از همه، تغییر اهداف اعلام‌شده آمریکا اشاره می‌کند. این روزنامه گزارش می‌دهد که اهداف واشنگتن در فاصله‌ای کوتاه از حمایت از مخالفان جمهوری اسلامی به محدود کردن توان موشکی ایران، جلوگیری از دستیابی تهران به سلاح هسته‌ای و در نهایت تلاش برای بازگشت به وضعیت پیش از جنگ تغییر کرده است. (Le Monde، ۱۵ اوت ۲۰۲۶). 

این تغییرات اهمیت زیادی دارد؛ زیرا در یک جنگ موفق، هدف سیاسی باید روشن باشد و عملیات نظامی در خدمت همان هدف قرار گیرد. وقتی هدف از «تغییر حکومت» به «محدود کردن برنامه هسته‌ای» و سپس به «بازگشایی تنگه هرمز» تغییر می‌کند، سنجش پیروزی دشوار می‌شود.

در مقاله «How America’s War on Iran Backfired»، Nate Swanson در Foreign Affairs نیز استدلال می‌کند که جنگ آمریکا علیه ایران نتیجه‌ای برخلاف بسیاری از محاسبات اولیه واشنگتن داشته و در نهایت تهران از موقعیت قابل‌توجهی برای تأثیرگذاری بر شرایط صلح برخوردار شده است. (Foreign Affairs، Nate Swanson، ۱۷ مارس ۲۰۲۶). 

همین نگرانی پیش از آغاز جنگ نیز در گفت‌وگوی «America’s War of Choice on Iran» در Foreign Affairs با حضور Nate Swanson و Richard Haass مطرح شده بود؛ جایی که درباره نامشخص بودن هدف نهایی عملیات، احتمال گرفتار شدن آمریکا در یک جنگ بزرگ‌تر و دشواری تبدیل حملات هوایی به تغییر سیاسی در ایران بحث شد. (Foreign Affairs Interview، ۵ مارس ۲۰۲۶). 

شکست سیاست وادارسازی

مسئله اصلی جنگ را باید در مفهوم «وادارسازی» یا Compellence جست‌وجو کرد. آمریکا می‌توانست به ایران حمله کند؛ اما مسئله این بود که آیا می‌توانست با این حملات تهران را مجبور به تغییر رفتار کند؟

مقاله CEBRI با عنوان «Why Deterrence and Compellence Failed Against Iran» دقیقاً بر همین مسئله تمرکز دارد و نشان می‌دهد که سیاست فشار و تهدید نظامی نتوانسته است نتیجه سیاسی مورد انتظار واشنگتن را ایجاد کند. (CEBRI، ۲۰۲۶). 

Defense Priorities نیز در مقاله «A Security Dilemma Made Worse: How War with Iran Backfired» استدلال می‌کند که جنگ به جای حل معضل امنیتی آمریکا، در برخی ابعاد آن را تشدید کرده است. از نگاه Rosemary Kelanic، ساختار دفاعی ایران را باید در چارچوب یک «معضل امنیتی» فهمید؛ یعنی اقداماتی که تهران برای دفاع از خود انجام می‌دهد، از سوی واشنگتن تهدید تلقی می‌شود و همین مسئله چرخه‌ای از ناامنی و تقابل ایجاد می‌کند. (Defense Priorities، ۵ اوت ۲۰۲۶). 

این تحلیل از یک جهت برای ایران اهمیت ویژه‌ای دارد: حمله نظامی ممکن است بخشی از توان موجود یک کشور را آسیب بزند، اما اگر نتواند رفتار سیاسی آن کشور را تغییر دهد، ممکن است در بلندمدت انگیزه بیشتری برای بازسازی و تقویت توان دفاعی ایجاد کند.

ایران آسیب دید؛ اما تسلیم نشد

واقعیت این است که ایران در جریان جنگ متحمل هزینه‌ها و آسیب‌های قابل‌توجهی شد. برخی ظرفیت‌های نظامی و زیرساختی هدف قرار گرفتند و اقتصاد کشور نیز تحت فشار قرار گرفت. گزارش FDD با عنوان «How to Assess America’s 40 Days of War Against Iran» بخشی از موفقیت‌های عملیاتی آمریکا و آسیب‌های واردشده به توان نظامی ایران را بررسی می‌کند.

اما «آسیب نظامی» با «شکست سیاسی» یکسان نیست.

Foreign Affairs در مقاله «How the War Saved the Iranian Regime» به همین مسئله پرداخته و استدلال می‌کند که جنگ، برخلاف محاسبات اولیه برخی طراحان، موجب فروپاشی جمهوری اسلامی نشد. (Danny Citrinowicz، Foreign Affairs، ۲۹ آوریل ۲۰۲۶). 

این نکته اهمیت اساسی دارد. حتی اگر حملات خارجی توانسته باشند بخشی از ظرفیت‌های جمهوری اسلامی را آسیب‌پذیر کنند، ساختار سیاسی ایران باقی ماند و جنگ به تغییر رژیم مورد انتظار برخی سیاست‌گذاران آمریکایی منجر نشد.

The Guardian نیز در مقاله «Trump’s War Has Backfired Spectacularly» نتیجه می‌گیرد که جنگ نتوانسته اهدافی مانند تغییر رژیم یا وادار کردن تهران به تسلیم را محقق کند و در عوض به افزایش اهمیت منطقه‌ای ایران انجامیده است. (The Guardian، ۲۳ آوریل ۲۰۲۶). 

حتی بازنشرهای مقاله Swanson در Iran Times و RealClearMarkets نیز همین تحلیل Foreign Affairs را در دسترس مخاطبان قرار داده‌اند؛ یعنی این استدلال صرفاً در فضای رسانه‌ای ایران مطرح نشده و از درون فضای تحلیلی آمریکا نیز منشأ گرفته است. (Iran Times؛ RealClearMarkets، ۲۰۲۶).

از «پیروزی نظامی» تا بحران راهبردی آمریکا

برتری نظامی آمریکا و اسرائیل را نمی‌توان انکار کرد. واشنگتن در حوزه قدرت هوایی، اطلاعاتی، ماهواره‌ای و تسلیحات دقیق برتری قابل‌توجهی دارد.

اما Brookings در مقاله «The End of the American Way of War?» درباره محدودیت‌های مدل سنتی جنگ آمریکا و دشواری‌های فزاینده این کشور در مواجهه با جنگ‌های مدرن بحث می‌کند. این مسئله نشان می‌دهد که قدرت تکنولوژیک لزوماً به معنای توانایی تحمیل نتیجه سیاسی نیست.

Washington Institute نیز در گزارش «How the Iran War Will Transform America’s Military Role» پیامدهای جنگ را برای نقش نظامی آینده آمریکا در خاورمیانه بررسی می‌کند. معنای مهم این مسئله آن است که جنگ نه‌فقط ایران، بلکه جایگاه و نحوه حضور نظامی آمریکا در منطقه را نیز تحت تأثیر قرار داده است.

Le Monde نیز از فشار بر نیروهای آمریکایی، مصرف مهمات و کاهش ذخایر برخی سامانه‌های کلیدی سخن می‌گوید و به هزینه‌های فزاینده جنگ اشاره دارد. بر اساس گزارش این روزنامه، رقم ۳۷.۵ میلیارد دلاری اعلام‌شده از سوی دولت آمریکا همه هزینه‌های بازسازی پایگاه‌های آسیب‌دیده را دربر نمی‌گیرد و درباره میزان مصرف برخی مهمات نیز نگرانی‌هایی مطرح شده است. 

هرمز؛ اهرم ژئوپلیتیکی ایران

تنگه هرمز یکی از مهم‌ترین اهرم‌های ژئوپلیتیکی ایران در جنگ بوده است.

اهمیت هرمز در این است که ایران برای تأثیرگذاری بر محاسبات آمریکا نیازی ندارد از نظر قدرت هوایی با واشنگتن برابری کند. موقعیت جغرافیایی ایران به تهران امکان می‌دهد بخشی از هزینه جنگ را از سطح نظامی به سطح اقتصاد جهانی منتقل کند.

The Guardian نیز در تحلیل خود درباره پیامدهای جنگ، اهمیت هرمز و موقعیت دریایی ایران را از عوامل افزایش نفوذ منطقه‌ای تهران می‌داند. (The Guardian، «Trump’s War Has Backfired Spectacularly»). 

در همین چارچوب، مقاله «The War Against Iran» در Survival، منتشرشده توسط Taylor & Francis، جنگ را در بستر گسترده‌تر رقابت‌های منطقه‌ای بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که حملات متقابل، امنیت کشورهای خلیج فارس و تجارت منطقه‌ای را به‌شدت تحت تأثیر قرار داده است. (Survival، ۲۰۲۶). 

آیا حملات آمریکا می‌تواند مصداق جنایت جنگی باشد؟

یکی از مهم‌ترین ابعاد جنگ، مسئله حقوق بین‌الملل بشردوستانه است.

حمله به یک کشور یا یک هدف نظامی به خودی خود به معنای جنایت جنگی نیست؛ اما اگر حملات علیه غیرنظامیان یا اهداف غیرنظامی انجام شده باشد، یا اصل تناسب و احتیاطات لازم رعایت نشده باشد، مسئولیت بین‌المللی و در شرایط مشخص مسئولیت کیفری فردی می‌تواند مطرح شود.

در این زمینه، گزارش Le Monde درباره حمله به مدرسه دخترانه در میناب که ۱۷۵ کشته بر جای گذاشت، بسیار مهم است. این گزارش به ادعاهای مربوط به مسئولیت آمریکا و همچنین نگرانی‌های حقوقی ناشی از تضعیف سازوکارهای نظارت بر آسیب به غیرنظامیان اشاره می‌کند. Le Monde همچنین اظهارات مقام‌های آمریکایی درباره کنار گذاشتن برخی محدودیت‌های عملیاتی و «rules of engagement» را مورد توجه قرار داده است. 

از منظر حقوقی، چنین حملاتی را نمی‌توان صرفاً با عنوان «خسارت جانبی» کنار گذاشت. اگر یک هدف ماهیت غیرنظامی داشته باشد یا حمله فاقد تناسب لازم باشد، موضوع می‌تواند وارد قلمرو نقض جدی حقوق بشردوستانه و در صورت احراز عناصر لازم، جنایت جنگی شود.

دو مقاله حقوقی که در فهرست منابع این گزارش قرار دارند نیز دقیقاً همین چارچوب را بررسی می‌کنند: مقاله دانشگاه تهران با عنوان «The Unlawful Israeli-U.S. Attacks on Iran in 2025: A Doctrinal Legal Analysis under International Law» و مقاله «Legitimacy Assessment of the June 2025 Attacks by the United States and Israel Against Iran’s Nuclear Facilities in Light of International Law». این مطالعات حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران را از منظر منع توسل به زور، دفاع مشروع، تناسب و مشروعیت حمله به تأسیسات هسته‌ای بررسی می‌کنند.

بنابراین، در مواردی که حمله به غیرنظامیان یا اهداف غیرنظامی اثبات شود، استفاده از تعبیر «جنایت جنگی» صرفاً یک شعار سیاسی نیست؛ بلکه ادعایی حقوقی است که باید بر اساس شواهد هر حمله و معیارهای حقوق بین‌الملل کیفری بررسی شود.

جنگ و مسئله هسته‌ای؛ نتیجه‌ای که ممکن است معکوس شود

یکی از اهداف اصلی فشار آمریکا، محدود کردن برنامه هسته‌ای ایران بوده است.

اما مقاله «Containment vs. Confrontation: Trump 2.0 and a Nuclear Iran» در Bulletin of the Atomic Scientists پیش از جنگ هشدار داده بود که فشار حداکثری و تهدید نظامی ممکن است به جای وادار کردن ایران به عقب‌نشینی، انگیزه‌های پیشرفت در صنعت و تکنولوژی هسته‌ای تهران را افزایش دهد. نویسندگان استدلال می‌کنند که حمله نظامی علیه تأسیسات هسته‌ای می‌تواند به جای مهار برنامه هسته‌ای، آن را تسریع کند. (Bulletin of the Atomic Scientists، ۲۰۲۵). 

این استدلال با CEBRI و Defense Priorities نیز هم‌جهت است: فشار نظامی زمانی نتیجه معکوس ایجاد می‌کند که کشور هدف احساس کند برای بقای خود به توان دفاعی بیشتری نیاز دارد.

گزارش Middle East Institute با عنوان «Trump 2.0 Report Card – Iran: Grade D» نیز در ارزیابی سیاست ایران دولت ترامپ، ناکامی‌های قابل‌توجه سیاست «فشار حداکثری» را بررسی کرده بود.

از این منظر، حمله نظامی اگرچه ممکن است توان موجود را برای مدتی محدود کند، اما لزوماً مسئله بنیادین امنیتی را حل نمی‌کند.

حتی شورای روابط خارجی آمریکا نیز از شکاف راهبردی سخن می‌گوید

CFR در مقاله «How the Iran War Confirmed, Contradicted, and Complicated U.S. Policy» نشان می‌دهد که جنگ برخی فرضیات سیاست خارجی آمریکا را تأیید و برخی دیگر را نقض کرده است. نکته مهم این تحلیل، شکاف میان ارزیابی‌های کارشناسی و تصمیمات سیاسی واشنگتن است.

در همین چارچوب، Foreign Affairs در مقاله «How America’s War on Iran Backfired» و مقاله «How the War Saved the Iranian Regime» از دو زاویه متفاوت به پیامدهای معکوس جنگ پرداخته است. اولی بر پیامدهای راهبردی و قدرت چانه‌زنی تهران و دومی بر بقای ساختار سیاسی جمهوری اسلامی تمرکز دارد. 

حتی مقاله Foreign Affairs درباره ضرورت خروج آمریکا از غرب آسیا که در Pars Today بازتاب یافته نیز به همین بحث گسترده‌تر درباره هزینه‌های حضور نظامی آمریکا در منطقه مربوط می‌شود.

جمع‌بندی؛ آمریکا توانست حمله کند، اما نتوانست ایران را وادار کند

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را نمی‌توان با یک عبارت ساده «پیروزی ایران» یا «پیروزی آمریکا» توصیف کرد.

آمریکا و اسرائیل در سطح عملیاتی توانستند به شماری از اهداف نظامی و زیرساختی ایران آسیب وارد کنند؛ این واقعیت را نمی‌توان نادیده گرفت. FDD و Survival نیز بخش‌هایی از این آسیب‌ها و پیامدهای منطقه‌ای جنگ را بررسی کرده‌اند.

اما مسئله اصلی در سطح راهبردی است.

جمهوری اسلامی ایران با وجود تحمل هزینه‌های انسانی، اقتصادی و زیرساختی، توانست ساختار سیاسی خود را حفظ کند و حملات نظامی را به تغییر حکومت یا تسلیم سیاسی تبدیل نکند. Foreign Affairs این موضوع را در مقاله «How the War Saved the Iranian Regime» بررسی کرده و Defense Priorities نیز از نتیجه معکوس جنگ سخن گفته است. 

از سوی دیگر، آمریکا با هزینه‌های نظامی، اقتصادی و سیاسی قابل‌توجهی مواجه شده و در عین حال با پرسش‌های جدی درباره اهداف جنگ، میزان شفافیت، مصرف ذخایر تسلیحاتی و پیامدهای منطقه‌ای آن روبه‌رو است. Le Monde این مسئله را به‌طور مفصل بررسی کرده است. 

در حوزه حقوقی نیز حملات علیه غیرنظامیان و اهداف غیرنظامی، در صورت اثبات شرایط لازم، می‌تواند مصداق نقض جدی حقوق بشردوستانه و حتی جنایت جنگی باشد؛ مسئله‌ای که نمی‌توان آن را زیر عنوان کلی «عملیات نظامی» پنهان کرد.

در نهایت، نتیجه جنگ را می‌توان در یک گزاره خلاصه کرد:

آمریکا توانست ایران را هدف قرار دهد، اما نتوانست ایران را وادار به تسلیم سیاسی کند.

ایران هزینه داده، اما ساختار سیاسی آن باقی مانده است.

آمریکا قدرت تخریب خود را نشان داده، اما قدرت تخریب به‌تنهایی نتوانسته است به قدرت تحمیل اراده سیاسی تبدیل شود.

و این شاید مهم‌ترین تناقض جنگ باشد: عملیاتی که با هدف تحمیل اراده واشنگتن بر تهران آغاز شد، اکنون خود به آزمونی برای اعتبار قدرت آمریکا در خاورمیانه تبدیل شده است.

مجموع تحلیل‌های Foreign Affairs، Defense Priorities، CEBRI، Le Monde، Brookings، FDD، Washington Institute، Survival، Bulletin of the Atomic Scientists، Middle East Institute، CFR، The Guardian و مطالعات حقوقی دانشگاه تهران و مجله حقوق بین‌الملل، هرکدام از زاویه‌ای متفاوت، بر یک مسئله مشترک نور می‌اندازند: برتری نظامی آمریکا یک واقعیت است، اما تبدیل این برتری به یک پیروزی سیاسی پایدار در برابر ایران بسیار دشوارتر از آن چیزی بوده که طراحان جنگ تصور می‌کردند. 

در نتیجه، اگر معیار پیروزی را صرفاً «میزان تخریب» بدانیم، آمریکا دستاوردهای مهمی داشته است؛ اما اگر معیار را تحقق اهداف سیاسی اعلام‌شده، وادار کردن تهران به تسلیم، تغییر ساختار سیاسی ایران و ایجاد یک نظم منطقه‌ای مطلوب واشنگتن قرار دهیم، تصویر بسیار متفاوت خواهد بود.

جنگی که قرار بود ایران را تسلیم کند، نتوانسته اراده سیاسی ایران را در برابر واشنگتن به تسلیم وادارد.

کلید واژه ها: ایران و امریکا حمله امریکا حمله امریکا به ایران دونالد ترامپ حمله امریکا و اسرائیل به ایران تنگه هرمز بسته شدن تنگه هرمز محمدرضا لشینی


نظر شما :