تفکری که دوگین منادی آن است

تفاوت های قاره گرایی اروپایی از اوراسیاگرایی روسی

۱۹ شهریور ۱۴۰۵ | ۱۸:۴۵ کد : ۲۰۴۰۳۹۳ اخبار اصلی اروپا
در غرب، تفکر اوراسیاگرایی نوین روسی با  الکساندر دوگین (منادی وحشتناک آن) شناخته می ‌شود. در غرب، اغلب دربارۀ نقش سیاسی دوگین اغراق شده است. آنچه مسلم است این است که (بر خلاف آنچه به او نسبت داده می ‌شود) او نفوذ زیادی بر سیاست خارجی روسیه ندارد. دوگین  همچنین ایدئولوگ حکومت پوتین نیست.
تفاوت های قاره گرایی اروپایی از اوراسیاگرایی روسی

نویسنده: دکتر آنتون فریزن ( Dr. Anton Friesen)

دیپلماسی ایرانی: قاره ‌گرایی، یک مفهوم ژئوپلیتیکی است که توسط «آلگیس کلیمایتیس»، مشاور «آلگیرداس برازاوسکاس» اولین رئیس جمهور لیتوانی پس از استقلال ابداع شد. این مفهوم در آن زمان تمرکزش بر اروپا بود. قاره ‌گرایی در تضاد با فراآتلانتیک ‌گرایی  مطرح شده است زیرا هدفش ایجاد اقتصاد بازار مشترک در اروپا یا به عبارت دیگر ایجاد نوعی الگوی سرمایه داری برای کشورهای حوزۀ رود راین بوده است نه الگوی سرمایه ‌داری  آنگلوساکسونیِ مبتنی بر سهامدار/ذینفع؛ قاره گرایی متعلق به فرهنگ مسیحی محافظه ‌کاری است که در پرتو افول ناتو و بنفع امنیت اروپا دقیقا در  نقطۀ مقابل ایدئولوژی آمریکایی در اقتصاد قرار می گیرد. قاره گرایی به هیچ وجه متکی بر قدرتهای فرامنطقه ای مثل آمریکا نیست بلکه متکی بر خود اروپا است؛ به عبارتی نسخه ای اروپایی  ازدکترین مونرو که قرار است بوسیلۀ سلاحهای هسته ای و متعارف، مقاوم سازی داخلی و  خویشتن‌داری در رویارویی های نظامی، امنیت اروپا را  تضمین کند. اتخاذ سیاست‌های یکسان میان کشورهای اروپایی و ایجاد نهادهای مشترک در حوزه ‌های سیاست خارجی ، امنیتی، اقتصاد و تجارت (بر مبنای منطقه تجارت آزاد) از جمله اهداف آن است بطوریکه یک کنفدراسیون جدید اروپایی با ویژگی های تفکر قاره گرایی  اروپایی  ( در  قرن بیست و یکم) ایجاد شود.

در غرب، تفکر اوراسیاگرایی نوین روسی با  الکساندر دوگین (منادی وحشتناک آن) شناخته می ‌شود. در غرب، اغلب دربارۀ نقش سیاسی دوگین اغراق شده است. آنچه مسلم است این است که (بر خلاف آنچه به او نسبت داده می ‌شود) او نفوذ زیادی بر سیاست خارجی روسیه ندارد. دوگین  همچنین ایدئولوگ حکومت پوتین نیست.

اوراسیاگراییِ  نوین دوگین با قاره ‌گرایی اروپایی  (در بیزاری از آتلانتیک ‌گرایی) مشترک است . باید توجه داشت که این به معنی تنفر علیه مردم آمریکا نیست بلکه تنفر از طبقه سیاسی الیگارشی موسوم به جهانی ‌گرایان( گلوبالیست ها) است که در صدد تضعیف کردن  حاکمیت ملی  کشورها هستند و برای رسیدن به اهدافشان از طبقات متوسط در ایالات متحده،  آلمان و بقیه اروپا استفاده می ‌کنند. به عبارتی جهانی ‌گرایان در مقابل ملی گرایان قرار می گیرند؛ ملی گرایانی مثل دونالد ترامپ که آنتی تز بنیادین در عصر ماست.

دانشگاهیانی مانند دکتر «کارلهاینز وایسمن» و دکتر «الکساندر گاولند» به عنوان سیاستمداران  ارشد و نظریه پردازان حزب آلترناتیو برای آلمان در حالی از تضاد بین گلوبالیست ها وجامعه گرایان صحبت می ‌کنند که از هر دو برای توصیف یک چیز استفاده می ‌کنند.

دوگین، خود قاره ‌گرایی اروپایی را با نئواوراسیاگرایی روسی برابر می ‌داند. آیا این درست است؟ نه؛ اینطور نیست،؛ به چند دلیل ! از جمله اینکه نئواوراسیاگرایی روسی بر این فرض استوار است که روسیه اساساً یک کشور آسیایی است. استقبال یا تجلیل نئواوراسیاگرایان از کمونیسم و جنایات آن علیه بشریت، حمایت آنها از نظام ناکارآمد و اقتصاد ورشکسته کمونیستی که مبتنی بر اقتصاد دستوری  از بالا یا به اصطلاح "راه سوم"  بوده است آنها را از قاره گرایی اروپایی متمایز می کند.  ایده موسوم  "راه سوم"  در اقتصاد، تلاش برای نوعی تلفیق بین اقتصاد بازار واقتصاد  دستوری بود؛ روشی که هیولای اقتصادی «فرانکنشتاین» را یادآوری می کند. علاوه بر این، قاره ‌گرایان خواستار صلح و ثبات در اروپا هستند در حالی که نئواوراسیاگرایان روسی در پی ایجاد یک امپراتوری جدید روسی هستند؛ یک امپراتوری که تا حدی از طریق توسعه ‌طلبی نظامی به دست می آید.

اجازه دهید ابتدا پیدایش اوراسیاگرایی نوین را بررسی کنیم. همانطور که از نامش پیداست اوراسیاگرایی نوین از اوراسیاگرایی زاده شد؛ یک مکتب فلسفی روسی مربوط به سال‌های بین دو جنگ جهانی اول و دوم . «لِو گومیلِف»، «نیکولای تروبتزکوی»، «پیوتر ساویتسکی» و دیگران به شکل‌گیری اوراسیاگرایی کمک کردند. بسیاری از آنها مهاجر بودند؛ برخی  از آنان که در اتحاد جماهیر شوروی زندگی می ‌کردند  ایده ‌های اوراسیاگرایی را تحت پوشش ایدئولوژی دولتی مارکسیستی-لنینیستی ترویج می ‌کردند. بر اساس دیدگاه اوراسیاگرایان، روسیه عمیقاً و عمدتاً تحت تأثیر آسیا بوده است و از وقتی در قرن سیزدهم میلادی زیر یوغ مغول-تاتارقرار گرفت آسیایی شد. اوراسیاگرایان ادعا می ‌کردند که پژوهشهای فرهنگی در زمینه ‌های قوم‌شناسی و زبان‌شناسی ادعای آنها را تأیید می ‌کند. در واقع اولین تفاوت عمده قار‌گرایی اروپایی با اوراسیاگرایی روسی در همین جا نهفته است. از نظر «کلیمایتیس»، آنچه قاره ‌گرایی بر آن تأکید دارد این است که روسیه به تمدن اروپایی یعنی به یک شرق ارتدکس مسیحی تعلق دارد که در کنار غرب کاتولیک/پروتستان، یکی از دو ریۀ اروپا را تشکیل می‌دهد. روسیه مطمئناً شاهکارهای فرهنگی بزرگی را در قالب میراث اروپای بزرگ در زمینه های موسیقی، ادبیات، نقاشی، سینما و علم ارائه کرده است. مطمئناً به سختی به ذهن کسی در چین، هند یا هر جای دیگر آسیا خطور می ‌کند که روس‌ها را آسیایی توصیف کند. حتی ولادی وستوک در اقیانوس آرام که نزدیک ژاپن و کره شمالی واقع شده است یک شهر اروپایی محسوب می شود.

اوراسیاگرایان در شوروی چه تحت فشار و چه داوطلبانه (به عنوان مهاجران) خود را با رژیم بلشویکی سازگار کرده و بر جوهر و ماهیت آسیایی اوراسیاگرایی به عنوان هویت روسی تأکید می  کردند. این دقیقاً همان کاری است که دوگینِ نواوراسیاگرا انجام می ‌دهد. او از دستاوردهای اتحاد جماهیر شوروی تجلیل می ‌کند؛ کودتای بلشویکی که با نام انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ شناخته می ‌شود را به عنوان قیام روسیه علیه «اروپایی گرایی» کشور مدح و ستایش کرده و تلاش سران حکومت  اشرافی -تزاری روسیه برای«  اروپایی گرایی» را تخطئه  و بر لزوم استفاده از عناصر خوب کمونیسم در قرن بیست و یکم پافشاری می ‌کند در حالیکه قاره ‌گرایی اروپایی، کمونیسم را شکلی اولیه از نوعی تمامیت ‌خواهی می داند که در قرن بیستم پدید آمد و گور تمدن اروپایی را کَند همانطور که «الکساندر سولژنیتسین»، دگراندیش مشهور و برنده جایزه نوبل گفت مادامیکه  تمام جنایات کمونیستی مورد تحقیق و بررسی قرار نگرفته و این جنایات به مردم اعلام نشود، روسیه درست نخواهد شد. برای قاره ‌گرایان اروپایی روشن است که تعداد زیادی از روس‌ها در دوران کمونیسم جان خود را از دست دادند و کمونیسم اساسا ارتباط چندانی با فرهنگ روسیه نداشت چون یک ایدئولوژی وارداتی و بیگانه بود که  فرهنگ روسی را غصب کرده بود. از این نظر نیز می بینیم که تضاد  میان قاره گرایی در اروپا با نئواوراسیاگرایی در روسیه خیلی زیاد است؛ ازگرامیداشت کمونیسم و جنایات وحشیانه آن علیه بشریت، نسل ‌کشی ‌های متعدد و صدها میلیون قربانی‌ آن، تا تجلیل از اقتصاد دستوری و متمرکز از بالا ( افسانۀ موسوم  به راه سوم که هیچگاه واقعیتی نداشته  و افسانه بوده است ) فاصلۀ چندانی نیست. برای قاره ‌گرایان  و برای هر کسی که تا به حال واقعاً با نظریه و کار اقتصادی سر و کار داشته واضح است که اقتصاد دستوریِ از بالا به پائین، احیای نوعی برده داری قدیمی در اروپا است (فردریش هایک). اقتصاد بازار،  کارآمد و عادلانه ولی اقتصاد دستوری ناکارآمد و ناعادلانه است. اقتصاد دستوری و کمونیستی، حق مالکیت را که اساسِ آزادی سیاسی است سلب می کند. بین اقتصاد بازار و اقتصاد دستوری هیچگونه آشتی امکانپذیر نیست.

یکی دیگر از تفاوت‌های اساسی بین قاره ‌گرایی اروپایی و نئواوراسیاگرایی روسی را می‌توان در حوزه سیاست خارجی و امنیتی یافت. در حالی که قاره ‌گرایی بر صلح و ثبات تأکید دارد و ماجراجویی ‌های نظامی را رد می ‌کند، نئواوراسیاگرایی روسی پیام آور ایدئولوژی برای تشکیل یک امپراتوری است. دوگین در اثر مهم خود «مبانی ژئوپلیتیک»، اشتباه اتحاد جماهیر شوروی را این می داند که شوروی همزمان با حملات نظامی به جنوب (افغانستان و برای دسترسی به اقیانوس هند از طریق پاکستان) به غرب لشکرکشی نکرد (علیه ناتو و جهت دسترسی به اقیانوس اطلس)! او همچنین یک قدم جلوتر رفته و بر لزوم استقرار نیروهای روسی در اروپا برای تضمین امنیت قلمرو امپراتوری تحت کنترل روسیه تأکید می ‌کند. برای نئواوراسیاگرایان روسی، روسیه «پادشاهی میانی» است - چیزی که چینی ‌ها آن را ژونگگو می‌نامند، که البته به خود چین اشاره دارد. از نظر ایشان لازم است حاشیه اروپا و آسیا (در اطراف روسیه) حول هسته امپراتوری روسیه سازماندهی شود. در مقابل،  قاره ‌گرایان اروپایی ( در برابر نفوذ قدرت‌های خارجی فرامنطقه ای، جاه ‌طلبی ‌های نئوامپریالیستی و ماجراجویی های نظامی) خود را  متعهد به حفظ ثبات، صلح و امنیت در اروپا و آسیا می دانند. قاره ‌گرایی خود را طرفدار تثبیت مناطق نفوذ و تضمین‌های امنیتی متقابل می داند و با گسترش بلوک‌های قدرت و اتحادهای امنیتی مانند ناتو و امپراتوری‌ها مخالف است. خلاصه اینکه قاره ‌گرایی اروپایی اساساً با نئواوراسیاگرایی روسی متفاوت است.

واقعیت این است که داشتن یک دشمن مشترک، به طور خودکار ملت‌ها را به بهترین دوستان همدیگر تبدیل نمی‌کند؛ برعکس، نواوراسیاگرایی در روسیه باعث می‌شود دشمنان روسیه در اروپا راحت‌تر آن را به عنوان یک قدرت آسیایی متجاوز که هیچ ارتباطی با اروپا ندارد معرفی کنند. اینجا نقطه همگرایی  بین  طرفداران آتلانتیک گرایی و مکتب دوگین است؛ مکتبی که در آلمان نیز  پیروانی دارد این دو مسیر ظاهرا متعارض به ورطه ای یکسان کشیده می شوند. قاره‌گرایی،  راهیبرای اروپا است  تا با تکیه بر ریشه‌های فکری خود، رنسانسی جدیدرا تجربه  کند.

منبع: یورواشیا ریویو/ ترجمه: سید قاسم ذاکری
 

کلید واژه ها: اوراسیا کشورهای اوراسیا روسیه اروپا ولادیمیر پوتین الکساندر دوگین


نظر شما :