بحران هژمونی، مساله اسرائیل و انحطاطِ پروژه امپراتوریِ آمریکایی
بازاندیشی در نظم جهانی متأثر از جنگ
نویسنده: دکتر سیروس حاجی زاده مدرس دانشگاه
دیپلماسی ایرانی: پیش از آنکه بتوان به تحلیلِ آرایشِ آیندهی نظم جهانی در پیِ فاجعهی بهوقوعپیوستهی فوریه ۲۰۲۶ – رویاروییِ نظامی میان آمریکا و اسرائیل از یک سو و ایران از سوی دیگر — پرداخت، باید رهنمودهای روششناختیِ بنیادین را با نگاهی واقعگرایانه و نقدپذیر ترسیم کرد.
واقعیتِ امر این است که آیندهی نظم جهانی، نه در اتاقهای فکرِ واشینگتن یا تلآویو رقم میخورد، بلکه در میدانِ نبرد و در واکنش به مقاومتهایِ ضدّ هژمونیک شکل میگیرد. هیچ آیندهی جبری و تکمسیری وجود ندارد، اما آنچه مسلم است، تأثیرِ عمیق و مخربِ این جنگ بر بسترِ لرزانِ نظم بینالملل است. این درگیری، تبلورِ بحرانِ نهاییِ پروژهی "آمریکاییسازیِ جهان" است که با محاسباتی غلط و فروافتادن در دامِ متحدانِ رادیکال خود، جهان را به لبهی پرتگاهِ بیثباتیِ مطلق سوق داده است. این جنگ نه یک تقابلِ منطقهای معمول، بلکه گواهی بر "افولِ ساختاری" قدرت آمریکا و "خطرناکشدنِ عملکردی" اسرائیل است که توانسته است دیپلماسیِ آمریکا را گروگانِ ایدئولوژیهایِ توسعه طلب (expansionist) و نژادپرستانهی خود کند.
نقشِ مخرب و انتقادیِ اسرائیل: از "بارِ استراتژیک" تا "محورِ آشوب"
در این معادلهی پیچیده، نمیتوان نقشِ اسرائیل را صرفاً به عنوان یک متحدِ جانبی نادیده گرفت؛ بلکه اسرائیل، به مثابهی یک "عاملِ مخربِ فعال" (Disruptive Agent) و "موتورِ محرکِ جنگ"، عمل کرده است. واقعیت این است که واشینگتن در یک خطایِ راهبردیِ تاریخی، امنیتِ ملی خود را با امنیتِ ایدئولوژیک و مرزهایِ نامشروعِ اسرائیل گره زد. تلآویو، با بهرهگیری از لابیهای قدرتمند و نفوذ در ساختارهای تصمیمگیریِ آمریکا، پیامدهایِ ژئوپلیتیکِ یک جنگِ تمامعیار با ایران را مسکوت کرد و تنها بر "امنیتِ وجودی" (و البته توهمی) خود تمرکز کرد. اسرائیل با سیاستهایِ تهاجمی و نقضِ مکررِ قوانین بینالملل، عملاً آمریکا را به سمتِ یک "جنگِ اجباری" سوق داد. این رژیم، با گسترشِ عملیاتهایِ تروریستی و هدف قرار دادنِ زیرساختهایِ غیرنظامی، تلاش کرد تا واشینگتن را در یک باتلاقِ بیپایان فرو ببرد تا از طریقِ آن، هژمونیِ منطقهای خود را تحکیم بخشد. این رویکرد، از یک پارادوکسِ خطرناک حکایت دارد: اسرائیل برای تضمینِ بقا، حامیِ اصلی خود (آمریکا) را به ورطهی نابودیِ اعتبار و قدرت سوق داد.
سیاستهایِ افراطیِ اسرائیل، نه تنها امنیتِ نیافته، بلکه عمیقترین شکاف را میانِ غرب و جهانِ اسلام ایجاد کرده و به "کابوسِ استراتژیک" برای منافعِ ملی آمریکا تبدیل شده است.
در واقع، اسرائیل دیگر یک "داراییِ استراتژیک" (Strategic Asset) نیست، بلکه به یک "باری استراتژیک" (Strategic Liability) بدل شده که هزینههایِ آمریکا را به شدت تشدید کرده است.
بررسیِ مواضعِ بینالمللی: طردِ ائتلافِ غرب و اسرائیل
واکنشِ جهانی به این اتحادِ نامقدس، گواهی بر "فروپاشیِ اجماعِ غرب" است. شورای امنیت سازمان ملل در ۷ آوریل، با وتویِ قطعنامهی آمریکا توسط پکن و مسکو، به روشنی نشان داد که ابزارهایِ مشروعیتبخشِ چندجانبهگرایی، دیگر ابزارِ دستِ واشینگتن و تلآویو نیستند.
اتحادیه اروپا نیز با موضعی مبهم و انتقادی، بار دیگر نشان داد که منافعِ شهروندانِ اروپایی قربانیِ پروژههایِ صهیونیستی نخواهد شد. ردِ درخواستِ ترامپ توسط ناتو برای مشارکت در بازگشاییِ تنگه هرمز، حاکی از آن است که متحدانِ اروپایی حاضر نیستند شریکِ جرمِ اسرائیل در نقضِ حقوق بینالملل شوند.
حتی هند نیز با درکِ پیچیدگیها، از همسوییِ کامل با محورِ آمریکا – اسرائیل سر باز زد.
این انزوایِ سیاسی، نتیجهی مستقیمِ رفتارِ وحشیانه و غیرقابلِ دفاعِ اسرائیل در جنگ است که وجههی اخلاقیِ کل بلوک غرب را لکهدار کرده است.
خطای محاسباتیِ آمریکا: اسیرِ شدن در دامِ "رویای پادشاهیِ اسرائیل"
سؤال بنیادین این است که آیا آمریکا با تکیه بر رویکردِ "صلح از طریق قدرت"، توانسته است هژمونیِ خود را احیا کند؟ واقعیتِ میدانی از آن حکایت دارد که آمریکا با یک "خطای محاسباتیِ مهلک" روبهروست. واشینگتن تصور میکرد میتواند با شوکِ نظامی، ایران را به زانو درآورد و نظمِ موردِ نظرِ اسرائیل را در منطقه تحمیل کند. اما با این محاسبه، عملا توانِ تکنولوژیک، ارادهی ملی و عمقِ استراتژیکِ ایران را نادیده گرفت.
آمریکا به جایِ تمرکز بر رقابتِ با قدرتهای بزرگ (چین و روسیه)، منابعِ حیاتی خود را در جنگی هزینه کرد که تنها نفعدهندهی آن، رژیمی است که حتی پایبندی به قوانینِ جنگ را هم رعایت نمیکند. در واقع اشتباهِ واشینگتن در "داخلیسازیِ تهدیداتِ اسرائیل" بود. در این فرایند جنگ به یک باتلاقِ فرسایشی تبدیل شده که نه تنها قدرتِ بازدارندگیی آمریکا را خدشهدار کرده، بلکه محدودیتهایِ ساختاریِ قدرتِ سختِ آن را در برابرِ بازیگرانِ منطقهای مستقل آشکار ساخته است. تلاش برای تغییرِ رژیم در ونزوئلا و پیروزیهای پوچ در دیگر جبهات، نمیتواند شکستِ استراتژیک در خلیج فارس را پوشش دهد.
پارادوکسِ چین و روسیه: استفاده از فرصتِ ایجادشده توسط تلآویو
در این میان، جمهوری خلق چین با هوشمندیِ استراتژیک، از غفلتِ آمریکا ناشی از درگیر کردن در جنگِ اسرائیل بهرهبرداری میکند. پکن متوجه شده که ارتشِ آمریکا، علیرغمِ تجهیزاتِ پیشرفته، در گیرودارِ جنگی است که توسط مطامعِ کوتهبینانهی یک رژیمِ منطقهای آغاز شده است. این درسِ راهبردی به چین اجازه میدهد تا بدونِ درگیریِ مستقیم، نفوذِ اقتصادی خود را گسترش دهد.
روسیه نیز با بهرهگیری از فضای آشفته، سعی دارد به آمریکا یادآوری کند که جهان دیگر صحنهی عملِ یکجانبهی واشینگتن و متحدانش نیست. بنا بر ملاحظاتی حمایتِ پنهان و علنیِ مسکو از تهران، پاسخی مستقیم به سیاستهایِ تحریکآمیزِ ناتو و اسرائیل است. اگر جنگ به بنبستِ فرسایشی برسد، روسیه موقعیت خود را به عنوانِ حامیِ اصلیِ مخالفت با هژمونیِ متکبرانهی غرب تثبیت خواهد کرد.
فرسایشِ جهانیسازی و ظهورِ "جهانیسازیِ چندپاره"
یکی از پیامدهایِ جبرانناپذیرِ این جنگ که ریشه در سیاستهایِ رادیکالِ اسرائیل دارد، مرگِ مفهومِ "بازارِ جهانیِ واحد" است. سیاستِ ویرانگری و تهدیدِ مسیرهایِ دریایی توسط اسرائیل، باعث شده است تا کشورها برای بقا، به سمتِ بلوکهایِ اقتصادیِ موازی حرکت کنند.
انزوایِ اسرائیل و حامیانش در سطحِ تجاری جهانی، به شکلگیریِ "اقتصادِ مقاومتی" در بسیاری از کشورها منجر شده است. این انشقاقِ اقتصادی، زوایایِ تاریکِ جهانیسازیِ لیبرال را آشکار میکند که در آن، امنیتِ یک رژیمِ کوچک، ناامنیِ کلِ نظامِ سرمایهداری جهانی را موجب شده است.
سه سناریو برای نظمِ آینده: از سقوط تا بازتولیدِ قدرت
بر اساسِ تحلیلِ انتقادیِ روابطِ قدرت و نقشِ منفیِ اسرائیل، سه سناریوی محتمل برای آیندهی نظم جهانی قابلتصور است:
۱. تثبیتِ هژمونیِ آمریکایی – صهیونی (سناریوی نامحتمل): این سناریو به یک پیروزیِ قاطع نیازمند است که با توجه به واقعیتهایِ میدانی و مقاومتِ ایران، یک توهمِ بیش نیست. حتی اگر واشینگتن و تلآویو بتوانند به اهدافِ تاکتیکیِ خود دست یابند، هزینههایِ استراتژیک و انزوایِ بینالمللی، چنین هژمونیای را توخالی و شکننده خواهد کرد. تلاش برای بازسازیِ نظمِ منطقهای بر مبنایِ امنیتِ اسرائیل، بدونِ همکاریِ بازیگرانِ بزرگ، پایدار نخواهد بود و تنها به تولیدِ بیشترِ تروریسم و ناامنی منجر خواهد شد.
۲. تسریعِ گذار به نظمِ چندقطبی (سناریوی محتمل): اگر جنگ با بنبستِ فرسایشی یا توافقی ناقص پایان یابد، جایگاهِ آمریکا و اسرائیل به طورِ جبرانناپذیری تضعیف میشود. این وضعیت، مسیر را برایِ نظمی چندقطبی هموار میکند که در آن چین و روسیه و ایران به عنوان قدرت مسلط منطقه ای سهمِ بیشتری از قدرتِ جهانی را تصاحب خواهند کرد. در این نظم، اسرائیل به یک بازیگرِ منزوی و پارانوئید تبدیل خواهد شد که نمیتواند بدونِ چراغِ سبزِ واشینگتن حرکتی کند.
قدرتهای متوسط نیز با بهرهگیری از سیالیتِ موجود، به دنبالِ استقلالِ استراتژیک از سلطهی غرب-صهیونی خواهند بود.
۳. نظمِ جهانیِ آشفته و ناشی از خطای محاسباتی (سناریوی خطرناک): اگر درگیری گسترش یابد و زیرساختهایِ انرژی نابود شوند، جهان واردِ فازی از هرجومرج خواهد شد که مسئولیتِ مستقیم آن بر عهدهی سیاستهایِ تهاجمیِ اسرائیل و همراهیِ کورکورانهی آمریکا است. افزایشِ تورم، ورشکستگیِ اقتصادها، و فلج شدنِ نهادهایِ بینالمللی، ویژگیِ این سناریو است. در این دنیای آشوبناک، امنیتِ بینالملل قربانیِ بلندپروازیهایِ صهیونی خواهد شد.
نتیجهگیری: پایانِ یک دوره و آغازِ عصرِ عدمِ قطعیتِ ساختاری
تاریخِ قرنِ بیست و یکم، احتمالاً جنگِ ۲۰۲۶ را نه به عنوانِ آزمونی برای قدرتِ آمریکا، بلکه به عنوانِ "نقطة عطفِ سقوط"ِ هژمونیِ لیبرال و "جرمِ تاریخی"ِ اسرئیل ثبت خواهد کرد. اشتباهِ محاسباتیِ آمریکا در گرهزدنِ سرنوشتِ خود به رژیمی که با منطقِ برتریتِ (بربریت) نژادی و زورگوییِ نظامی عمل میکند، به شکلگیریِ نظمی جدید، پیچیدهتر و کمثباتتر منجر شده است. نظمی که در آن، اسرائیل دیگر عاملِ ثبات نیست، بلکه منبعِ اصلیِ بیثباتی شناخته میشود. این جنگ درسی است برایِ تمامی قدرتهایِ مغرور که میپندارند میتوانند تاریخ، جغرافیا و ارادهی ملتها را با بمب و ایدئولوژیِ مرگبارِ صهیونی بازنویسی کنند.
به هر روی جهانِ پساجنگ، دنیایِ دیگری خواهد بود؛ دنیایی که در آن پادشاهِ برهنه، دیگر جایی بر تختِ قدرت نخواهد داشت.


نظر شما :