تجاوز نظامی آمریکا و اسراییل علیه ایران:
"ابرسیاست" در مقابل سیاست "مرد دیوانه"
نویسنده: سید حمداله اکوانی، عضو هیات علمی گروه علوم سیاسی دانشگاه یاسوج
دیپلماسی ایرانی: در حالی که دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو با تکیه بر نظریه موسوم به «مرد دیوانه» – که بر اساس آن، نمایش خشونت بیحساب و ایجاد ترس از اقدامات غیرمنتظره میتواند حریف را به عقبنشینی وادارد – کوشیدهاند با حذف فیزیکی فرماندهان ارشد محور مقاومت و تشدید بی رحمانه حملات، ایران را به تغییر رفتار استراتژیک مجبور کنند، نتیجه این رویکرد نه فروپاشی ساختار قدرت تهران که تغییر ماهیت تقابل و گسترش دامنه عملیات ایران به سمت هدف قرار دادن مستقیم اسرائیل و پایگاههای نظامی آمریکا در کشورهای همسایه بوده است. اما آنچه معادلات امروز را از گذشته متمایز میکند، محدودیتهایی است که ایران در عرصه دیپلماسی منطقهای و بینالمللی با آن مواجه شده است. کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس که پایگاههای آمریکا در خاک آنها مورد حمله قرار گرفته، از یک سو نگران گسترش ناامنی و از سوی دیگر ناراضی از قرار گرفتن در خط مقدم این درگیری هستند و این واقعیت، توانایی تهران برای تکیه بر حمایت یا دستکم بیطرفی آنها را کاهش داده است. همزمان، نهادهای بینالمللی نیز در ساختاری که همچنان تحت سلطه قدرتهای غربی تعریف میشود، عملاً ظرفیت خود را برای تبدیل این منازعه به یک مسئله اخلاقی جهانی با فشار بر واشنگتن از دست دادهاند. در چنین فضایی، دیپلماسی سنتی و جلب افکار عمومی بینالملل به بنبست رسیده است.
در این نقطه است که میتوان گفت ایران در مقابل راهبرد «مرد دیوانه» ترامپ و نتانیاهو، مسیری متفاوت را دنبال میکند: چیزی که اسلاوی ژیژک آن را «ابرسیاست» نامیده است. تفاوت بنیادین این دو رویکرد در این است که سیاست مرد دیوانه بر افزایش بیحساب هزینهها برای حریف از طریق خشونت مستقیم و غیرقابل پیشبینی تکیه دارد، در حالی که ابرسیاست به دنبال تغییر ماهیت بازی و انتقال آن به عرصهای است که دشمن در آن آسیبپذیرترین نقطه را دارد. اشتباه استراتژیک ترامپ و نتانیاهو در این بوده که گمان کردند «خشونت حداکثری» لزوماً به «پیروزی حداکثری» منجر میشود، غافل از اینکه آنچه در عمل شکل گرفته، تغییر در مفهوم بازدارندگی است. بازدارندگی دیگر صرفاً به معنای جلوگیری از نزدیک شدن دشمن به مرزها نیست، بلکه به این معنا تبدیل شده که هرگونه اقدام تهاجمی، پاسخی مستقیم و فرامرزی را در پی خواهد داشت. با این حال، ایران نیز به خوبی آگاه است که در شرایط کنونی، مسیر دیپلماسی بینالمللی و جلب حمایت همسایگان عرب شانس کمی دارد.
آنچه در این بستر به عنوان هسته مرکزی راهبرد ایران در برابر سیاست مرد دیوانه ترامپ شکل گرفته، انتقال میدان نبرد به عرصهای است که ترامپ در آن بیشترین آسیبپذیری را دارد: اقتصاد جهانی و ثبات بازار انرژی. در غیاب امکان دیپلماسی مؤثر با همسایگان عربی – که به دلیل آسیب دیدن پایگاههای آمریکا در خاکشان، از حمایت مستقیم از ایران فاصله گرفتهاند – و با توجه به ناکارآمدی نهادهای بینالمللی که در عمل ابزاری در دست قدرتهای غربی باقی ماندهاند، اهرم مهم باقیمانده برای ایجاد فشار بر واشینگتن، تغییر معادله هزینهها از طریق انرژی است. در این چارچوب، ایران تنگه هرمز را نه به عنوان یک تهدید صریح که به مثابه «منطقه ابهام استراتژیک» تعریف کرده است. نیازی به اعلام رسمی بستن تنگه نیست؛ همین قدر که هزینههای بیمه افزایش یابد، اختلالات موقتی و هدفمند در عبور نفتکشها ایجاد شود، و ابهام درباره زمان و ماهیت اقدام بعدی حفظ شود، «حق بیمه» به سطحی میرسد که بازارهای جهانی را به واکنش وادارد. این همان نقطهای است که سیاست مرد دیوانه را با معمایی مواجه میکند که ابزارهای متعارف آن به حل آن قادر نیستند. برخلاف جنگهای تمامعیار که محصول منطق «مرد دیوانه» است، راهبرد ابرسیاست در شرایط کنونی بر ضربات محدود اما پرهزینه به زیرساختهای انرژی متمرکز است؛ ضرباتی که نه چنان وسیع باشند که متحدان عربی را در صف دشمنی کامل قرار دهند، و نه چنان محدود که نتوانند قیمت نفت را به سطحی برسانند که برای اقتصاد آمریکا و متحدان اروپایی غیرقابل تحمل شود. برای ترامپ که اقتصاد و قیمت بنزین را محور کارزار خود ساخته است، چنین فشاری میتواند راهبردیترین نقطه آسیب باشد.
اما پرسشی که در اینجا مطرح میشود، این است که: اگر همه این ابزارها نیز کارساز نباشند و ترامپ همچنان بر مسیر تقابل نظامی گسترده اصرار ورزد و موجودیت ایران به خطر افتد، آنگاه چه؟ در چنین نقطهای، ابرسیاست نیز ناگزیر از تغییر ماهیت خواهد بود. وقتی سیاست مرد دیوانه به جای تعدیل رفتار، به دنبال حذف کامل یک بازیگر از معادلات منطقه باشد، دیگر ابهام استراتژیک و هزینهزایی محدود کافی نیست.
در این مرحله، ایران چارهای جز تغییر منطق بازدارندگی به «بازدارندگی مبتنی بر نابودی متقابل» نخواهد داشت.
این یعنی نمایش صریح این واقعیت که اگر موجودیت ایران هدف گرفته شود، هیچیک از بازیگران کلیدی منطقه – از اسرائیل گرفته تا تأسیسات انرژی کشورهای عربی – در امان نخواهند بود. در این فاز، تنگه هرمز نه با ابهام که با اقدام قاطع مسدود میشود، پایگاههای آمریکا در سراسر منطقه هدف حملات هماهنگ قرار میگیرند، و اسرائیل به عنوان مرکز ثقل ائتلاف دشمن، با ضرباتی روبهرو میشود که زیرساختهای حیاتی آن را برای ماهها از کار میاندازد. این گذار از «مدیریت تنش» به «تهدید وجودی متقابل» است.
در چنین سناریویی، حتی اگر در ظاهر به نظر برسد که همه از آمریکا حمایت میکنند، این اجماع در برابر تهدید منافع حیاتی تَرَک خواهد خورد. اروپا که در چارچوب ناتو با واشنگتن همراهی میکند، در برابر فروپاشی اقتصاد خود در زمستان و موج ناامنی منطقهای، به فشار بر کاخ سفید برای توقف جنگ ناچار خواهد شد. چین و روسیه نیز که منافع راهبردی بلندمدتی در ثبات نسبی منطقه دارند، ناچارند اجازه ندهند آمریکا به تنهایی معمای خاورمیانه را به نفع خود حل کند. حمله به ایران در این سطح، از منظر پکن و مسکو، به معنای حمله به منافع حیاتی آنها نیز تلقی خواهد شد و آنها میتوانند از طریق تسلیحات پیشرفته، اطلاعات استراتژیک و وتوی شورای امنیت، هزینه تجاوز را به حدی افزایش دهند که برای آمریکا غیرقابل تحمل شود. در نهایت، گزینه هستهای – چه در قالب خروج از انپیتی، چه دستیابی سریع به بمب، چه تهدید به استفاده – به آخرین اهرم تبدیل میشود. این گزینه نه از سر میل، که از سر ناچاری مطرح میشود. تجربه تاریخی نشان داده است که کشورهایی که در آستانه فروپاشی توسط یک قدرت خارجی قرار گرفتهاند، با تکیه بر همین نقطه، توانستهاند تهاجم را منصرف کنند. ترامپ ممکن است خواهان نابودی ایران باشد، اما او خواهان یک جنگ هستهای یا فروپاشی کامل نظم جهانی نیست.
سیاست مرد دیوانه تنها زمانی به نتیجه میرسد که یک طرف کاملا عقلانیت خود را از دست بدهد و به جنگی تمامعیار وارد شود که برای هر دو طرف فاجعهبار است. ترامپ به دنبال آن است که ایران را به چنین اشتباهی وادارد. اما راهبرد ایران – که میتوان آن را در چارچوب ابرسیاست تعریف کرد – دقیقاً در مقابل این دام قرار میگیرد: ابتدا با تغییر میدان نبرد از «جنگ نظامی» به «جنگ قیمتها»، و در صورت لزوم، با تغییر منطق از «بازدارندگی محدود» به «بازدارندگی مبتنی بر نابودی متقابل». در این مرحله نهایی، بازی از «برنده – بازنده» به «همه میبازیم یا هیچکس نمیبرد» تغییر میکند. در آن بازی، کسی که بیشتر برای از دست دادن دارد – یعنی آمریکا با اقتصاد جهانی، امنیت اسرائیل و ائتلاف منطقهای خود –به عقبنشینی ناچار خواهد بود. آنچه به نظر می آید این است که ایران با حفظ صبر راهبردی در عرصه نظامی تا زمانی که موجودیتش در خطر نیفتاده، و با فعالسازی حداکثری اهرمهای انرژی و ابهام استراتژیک، و در نهایت با آمادگی برای نمایش قدرت نابودکننده در صورت تهدید موجودیت، نشان میدهد که عصر سیاست «مرد دیوانه» به بنبست رسیده و دوران جدیدی از محاسبهگری مبتنی بر معادلات هزینه – فایده آغاز شده است. در این شرایط، کسی پیروز است که بتواند هزینههای تداوم تنش را برای اقتصاد جهانی و به تبع آن برای کاخ سفید، از تحمل حریف فراتر ببرد و در عین حال، خط قرمز نهایی خود – یعنی بقای موجودیت ملی – را چنان غیرقابل عبور کند که حتی دیوانهترین سیاستمداران نیز از عبور از آن بازمانند.


نظر شما :