تحلیلی بر پایه نظریه اجبار، تحول مفهوم پیروزی و آزمون اعتبار هژمون
چرا ترامپ مدام تهدید میکند، اما جنگ زیرساختی را آغاز نمیکند؟
نویسندگان: سید محمد عیسینژاد، دکتری جغرافیای سیاسی - ژئوپولتیک خاورمیانه و پرهام مداح، دکتری روابط بین الملل
دیپلماسی ایرانی: این گزارش بر این فرض استوار است که تناقض ظاهری میان «تهدید حداکثری» و «پرهیز از جنگ» را نمیتوان صرفاً با ویژگیهای شخصیتی ترامپ یا موازنه نظامی توضیح داد. آنچه امروز رفتار واشنگتن را شکل میدهد، گذار از منطق کلاسیک «پیروزی در جنگ» به منطق جدید «تبدیل قدرت نظامی به دستاورد سیاسی پایدار» است. از این منظر، مسئله اصلی آمریکا دیگر آغاز جنگ نیست؛ بلکه یافتن راهی برای پایان دادن موفقیتآمیز به آن، بدون گرفتار شدن در چرخهای از هزینههای سیاسی، اقتصادی و امنیتی است.
در دو دهه گذشته، رفتار ایالات متحده در قبال جمهوری اسلامی ایران به یکی از پیچیدهترین نمونههای استفاده همزمان از بازدارندگی، اجبار، فشار اقتصادی، عملیات شناختی و خویشتنداری نظامی تبدیل شده است. این الگو در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ نیز ادامه یافته است؛ دورهای که در آن، ادبیات تهدید به اوج خود رسیده، اما فاصله میان «تهدید» و «اقدام نظامی فراگیر» همچنان حفظ شده است.
در نگاه نخست، این وضعیت متناقض به نظر میرسد. از یک سو، رئیسجمهور آمریکا از نابودی زیرساختهای حیاتی (با تأکید بر نیروگاهها و خطوط انتقال برق)، حمله به تأسیسات هستهای و حتی تغییر رژیم سخن میگوید و از سوی دیگر، از عبور از آستانه جنگی که میتواند به یک درگیری منطقهای گسترده تبدیل شود، اجتناب میکند. پرسش اصلی این گزارش آن است که آیا این رفتار صرفاً یک تاکتیک مذاکره است یا بازتاب محدودیتهای عمیقتری است که امروز بر راهبرد کلان آمریکا سایه افکندهاند؟
طرح مسئله
برای تبیین الگوی مواجهه دونالد ترامپ با جمهوری اسلامی ایران، اتکای صرف به یک سطح تحلیل کافی نیست. در اینجا، نه میتوان مسئله را تنها در سطح خرد و با ارجاع به ویژگیهای شخصیتی، سبک تصمیمگیری، یا روانشناسی سیاسی ترامپ توضیح داد، و نه میتوان آن را صرفاً در سطح کلان و بر مبنای ساختار نظام بینالملل، موازنه قوا، یا منطق کلان سیاست خارجی ایالات متحده فهم کرد. فهم این الگوی رفتاری مستلزم رویکردی چندسطحی است که در آن، عوامل فردی، نهادی، راهبردی و بینالمللی بهصورت همزمان و در پیوند با یکدیگر تحلیل شوند بر این اساس، میتوان پنج متغیر اصلی را بهعنوان مؤلفههای تبیینیِ این رفتار در نظر گرفت:
تحول در اندیشه راهبردی ایالات متحده در پی تجربه جنگهای فرسایشی و پرهزینه ویتنام، افغانستان و عراق، که منجر به بازاندیشی در نسبت میان استفاده از زور و تحقق اهداف سیاسی شده است؛
منطق نظریه بازیها، بازدارندگی و اجبار نزد توماس شلینگ، که تهدید را نه لزوماً مقدمه جنگ، بلکه ابزاری برای تغییر محاسبات و رفتار رقیب میفهمد؛
محدودیتهای ناشی از ساختار سیاسی داخلی آمریکا، از جمله افکار عمومی، کنگره، رسانهها و رقابتهای انتخاباتی، که دامنه کنش رئیسجمهور را محدود و هزینهمند میکنند؛
سبک رهبری و کنشگری معاملهمحور ترامپ، که تهدید را بهمثابه بخشی از فرایند چانهزنی، فشار روانی و کسب امتیاز در مذاکرات تلقی میکند؛
کنشگری و سطح واکنش جمهوری اسلامی ایران در برابر تهدیدات و اقدامات ایالات متحده، که خود بهعنوان متغیری مستقل در شکلدهی به الگوی تقابل و بازدارندگی عمل میکند.
در نتیجه، تحلیل رفتار ترامپ در قبال ایران تنها زمانی واجد دقت تبیینی خواهد بود که این پنج متغیر در یک چارچوب تحلیلی واحد و بهصورت متقابلتأثیرگذار بررسی شوند.
گذار از برتری نظامی به دستاورد سیاسی پایدار
یکی از تحولات مهم در ادبیات روابط بینالملل، تضعیف این فرض کلاسیک است که برتری نظامی بهطور خودکار به تحقق اهداف سیاسی میانجامد. تجربه ویتنام، افغانستان و عراق نشان داد که پیروزی در میدان نبرد لزوماً به موفقیت راهبردی و دستاورد سیاسی پایدار منجر نمیشود. از این رو، میان پیروزی نظامی، موفقیت راهبردی و دستاورد سیاسی تمایز مفهومی روشنتری شکل گرفته است. این تمایز، در پیوند با نظریه اجبار توماس شلینگ، نشان میدهد که قدرت نظامی زمانی مؤثر است که بتواند رفتار رقیب را تغییر دهد، نه صرفاً توان رزمی او را نابود کند. بنابراین، احتیاط آمریکا در قبال جنگ فراگیر با ایران را نیز میتوان ناشی از همین شکاف میان برتری نظامی و پیامد سیاسی دانست.
نظریه اجبار و منطق بازیهای راهبردی
بخش مهمی از رفتار دولت ترامپ را میتوان در پرتو نظریه بازیها و بهویژه نظریه اجبار توماس شلینگ فهم کرد. در این چارچوب، کارکرد اصلی قدرت نظامی نه در بهکارگیری مستقیم آن، بلکه در ایجاد تهدید معتبر و واداشتن طرف مقابل به بازنگری در محاسبات هزینه–فایده است. از این منظر، تهدید زمانی کارآمد است که پیش از توسل به زور، بر ادراک و رفتار رقیب اثر بگذارد و او را به تغییر موضع سوق دهد. بر این اساس، تهدیدهای مکرر ترامپ علیه ایران را میتوان بخشی از راهبردی اجبارمحور دانست؛ راهبردی که هدف آن افزایش فشار روانی و راهبردی بر ایران، حفظ ابهام در مورد گزینه نهایی واشنگتن، و تقویت موقعیت چانهزنی آمریکا است. در این منطق، تهدید موفق، تهدیدی است که به اجرا درنیاید، زیرا غایت آن نه جنگ، بلکه تغییر رفتار رقیب پیش از وقوع درگیری است.
محدودیتهای ساختار سیاسی داخلی آمریکا
در تحلیل سیاست خارجی ایالات متحده، اگرچه رئیسجمهور بر اساس اختیارات قانون اساسی و سنت «ریاستجمهوری امپراتوری» در حوزه سیاست خارجی از «بسط ید» قابلتوجهی برخوردار است و همواره تلاش میکند با خلق یک «میراث تاریخی» جایگاه خود را تثبیت کند، اما این کنشگری در خلأ رخ نمیدهد. رفتار راهبردی دولت ترامپ عمیقاً متأثر از قیدوبندهای ساختار سیاسی داخلی بوده است. از یک سو، نهادهای قانونگذار بهویژه کنگره از طریق اهرمهای نظارتی و کنترل «قدرت کیف پول» نظیر ممانعت از افزایش هزینههای ماجراجوییهای نظامی، پتانسیل بالایی در محدودسازی مانور جنگی رئیسجمهور دارند؛ از سوی دیگر، حساسیت افکار عمومی، نقش رسانهها و بهویژه خیزش جریانهای «انزواطلب و نوملیگرا» در پایگاه رأی جمهوریخواهان که ورود به «جنگهای بیپایان» را بر نمیتابند، هزینههای سیاسی ورود به یک جنگ فراگیر را بهشدت افزایش دادند. بنابراین، پرهیز ترامپ از درگیری همهجانبه، محصول تعادل میان میل به تحمیل اراده سیاسی از بالا و فشارهای ساختاری بازدارنده از درون نظام سیاسی آمریکا بود.
کنشگری متقابل و بازدارندگی نامتقارن جمهوری اسلامی ایران
متغیر نهایی در تبیین رفتار آمریکا، پویایی واکنش و الگوی کنشگری جمهوری اسلامی ایران در برابر راهبرد فشار حداکثری است. تهران با اتخاذ رویکرد «مقاومت فعال» و ارسال سیگنالهای بازدارنده نشان داد که راهبرد مهار یکطرفه هزینههای نامتقارن سنگینی در پی خواهد داشت. پاسخهای ایران - بهویژه نمایش توانایی در گسترش دامنه منازعه به کل منطقه (مانند پیامهای عملیاتی پیرامون زیرساختهای انرژی منطقه نظیر رأسلفان قطر) - معادلات واشنگتن را دگرگون ساخت. این کنشگری آشکار کرد که پاسخ ایران تنها محدود به اختلال در ترانزیت نفت (تنگه هرمز) نخواهد بود، بلکه میتواند مستقیماً «زنجیره تولید و صادرات انرژی» را هدف قرار دهد؛ امری که به ایجاد شوک شدید در بازارهای جهانی نفت و تحمیل پیامدهای مخرب بر اقتصاد آمریکا و متحدان منطقهای آن میانجامید. در نتیجه، این بازدارندگی معتبر، دولت ترامپ را به این جمعبندی رساند که اقدام نظامی فراگیر به یک بحران مهارناپذیر اقتصادی-امنیتی تبدیل خواهد شد و عملاً واشنگتن را به بازنگری در گزینههای قهری و رویآوردن به ابزارهای فشار غیرمستقیم سوق داد.
سبک رهبری معاملهمحور ترامپ
بخش دیگری از رفتار ترامپ در قبال ایران را باید در چارچوب سبک رهبری معاملهمحور او فهم کرد؛ سبکی که ریشه در پیشینه حرفهای وی در معاملات تجاری و نیز ویژگیهای شخصیتی او دارد. در این الگو، تهدید نه لزوماً مقدمه جنگ، بلکه ابزاری برای افزایش فشار روانی، بالا بردن سقف مطالبات و تقویت موقعیت چانهزنی است. به بیان دیگر، ترامپ با طرح خواستههای حداکثری میکوشد طرف مقابل را تحت فشار قرار دهد تا در نهایت به سطحی از امتیازدهی تن دهد که با اهداف واقعی واشنگتن انطباق دارد.
از این منظر، تهدید ایران به جنگ نیز بخشی از همین منطق چانهزنی بود؛ تلاشی برای واداشتن تهران به اعطای امتیاز در حوزههایی که برای دولت ترامپ اهمیت راهبردی داشت، از جمله برنامه هستهای، توان موشکی، نفوذ منطقهای و امنیت تنگه هرمز. بنابراین، تهدید در اینجا بیش از آنکه نشانه عزم قطعی برای جنگ باشد، بخشی از الگوی فشار برای کسب امتیاز در مذاکره محسوب میشد.
پیامدهای سیاستی
اگر چارچوب تحلیلی این گزارش را بپذیریم و رفتار ایالات متحده را حاصل برهمکنش منطق اجبار، محدودیتهای سیاست داخلی، تحول مفهوم پیروزی، سبک رهبری معاملهمحور ترامپ و کنشگری فعالانه جمهوری اسلامی ایران بدانیم، آنگاه دو دور رویارویی نظامی مستقیم میان ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، نه پایان بحران، بلکه مرحلهای از یک رقابت راهبردی بلندمدت تلقی خواهد شد. در این چارچوب، تداوم تهدیدهای ترامپ علیه زیرساختهای حیاتی ایران، در کنار خودداری از اجرای آنها، حامل پیامدهای مهمی برای آینده روابط دو کشور، امنیت منطقه و جایگاه بینالمللی ایالات متحده است.
گذار از «جنگهای کوتاهمدت و تکرارشونده» به «رقابت مستمر زیر آستانه جنگ زیرساختی»
نخستین پیامد آن است که روابط ایران و آمریکا احتمالاً وارد مرحلهای شده است که در آن، حتی وقوع درگیریهای نظامی نیز الزاماً به معنای گذار به جنگ تمامعیار نیست. دو دور رویارویی نظامی نشان داده است که طرفین، با وجود استفاده از قدرت سخت، همچنان در تلاشاند دامنه درگیری را کنترل کرده و از عبور از آستانههایی که میتواند به یک جنگ منطقهای گسترده و پرهزینه منجر شود، اجتناب کنند. در این چارچوب، تهدیدهای مکرر درباره حمله به زیرساختهای انرژی، بیش از آنکه بیانگر تصمیم قطعی برای تشدید جنگ باشد، ابزاری برای حفظ فشار، تقویت بازدارندگی و افزایش قدرت چانهزنی تلقی میشود.
تبدیل بازدارندگی به مدیریت تشدید تنش
تجربه دو دور درگیری نشان میدهد که مفهوم بازدارندگی در منطقه خاورمیانه دیگر صرفاً به جلوگیری از آغاز جنگ محدود نیست، بلکه بیش از گذشته به توانایی مدیریت دامنه تشدید بحران وابسته است. هر دو طرف میکوشند ضمن حفظ قابلیت اعمال هزینه بر رقیب، از اقداماتی که ممکن است مسیر بازگشت از بحران را مسدود کند، پرهیز کنند. در این چارچوب، خودداری واشنگتن از حمله گسترده به زیرساختهای انرژی ایران را میتوان بهعنوان بخشی از راهبرد کنترل تشدید تنش تحلیل کرد؛ زیرا چنین اقدامی میتواند دامنه جنگ را به حوزه انرژی جهانی، امنیت دریانوردی و اقتصاد بینالملل گسترش دهد و هزینههای غیرقابل پیشبینی برای همه بازیگران ایجاد کند.
محدودیتهای راهبرد «تهدید بدون اجرای تهدید»
با وجود این، تداوم الگوی تهدید بدون اجرای آن، با محدودیتهای جدی روبهروست. در نظریه اجبار، اعتبار تهدید زمانی حفظ میشود که طرف مقابل احتمال اجرای آن را واقعی بداند. اگر پس از دو دور درگیری نیز برخی تهدیدهای اعلامشده - از جمله حمله گسترده به زیرساختهای انرژی - همچنان محقق نشوند، این پرسش برای رقبا و حتی متحدان آمریکا مطرح خواهد شد که مرز میان «تهدید معتبر» و «تهدید صرفاً لفظی» کجاست. در نتیجه، استمرار این الگو ممکن است بهتدریج از اثر روانی و بازدارنده تهدیدها بکاهد، مگر آنکه واشنگتن بتواند اعتبار آنها را از طریق ابزارهای دیگر حفظ کند. البته این فرض هم مطرح شده که هدف ترامپ واکسینه کردن بازارهای سهام و بالاخص بازارهای انرژیهای فسیلی به خبر جنگ زیرساختی در ایران و حتی خاورمیانه است.
افزایش احتمال خطای محاسباتی
پارادوکس اصلی این وضعیت آن است که هرچه تهدیدهای لفظی افزایش یابد، اما خطوط قرمز واقعی کمتر شفاف باشند، احتمال سوءبرداشت نیز بیشتر خواهد شد. ممکن است یک طرف، خودداری مکرر از حمله به برخی اهداف را نشانه وجود محدودیتهای سیاسی و راهبردی طرف مقابل تلقی کند، در حالی که طرف دیگر همچنان آن تهدیدها را بخشی از راهبرد اجبار بداند. چنین شکافی در ادراکات میتواند زمینهساز خطاهای محاسباتی شود؛ بهویژه در محیطی که تصمیمگیریهای نظامی باید در زمان بسیار کوتاه انجام گیرد و فرصت کافی برای اصلاح برداشتهای نادرست وجود ندارد.
آزمون اعتبار هژمون؛ فراتر از توان آغاز جنگ
تداوم تهدیدها پس از دو دور رویارویی نظامی، بدون عبور از آستانه حمله به زیرساختهای حیاتی ایران، آزمونی برای اعتبار راهبردی ایالات متحده نیز محسوب میشود. در ادبیات معاصر روابط بینالملل، اعتبار هژمون صرفاً با توان آغاز عملیات نظامی سنجیده نمیشود، بلکه به توانایی آن در دستیابی به اهداف سیاسی، مدیریت تشدید بحران و تبدیل قدرت سخت به نتایج پایدار نیز وابسته است. از این منظر، اگر واشینگتن نتواند میان اهداف اعلامی، ابزارهای بهکارگرفتهشده و نتایج حاصل، انسجام ایجاد کند، متحدان و رقبا ممکن است برداشتهای متفاوتی از میزان قابلیت اتکا به تعهدات امنیتی آمریکا پیدا کنند. به همین دلیل، مسئله اصلی برای ایالات متحده دیگر صرفاً «توان حمله» نیست، بلکه «توان تبدیل اعمال قدرت به دستاوردهای سیاسی پایدار» است.
جمعبندی
ارزیابی رویاروییهای اخیر میان ایران از یک سو و ایالات متحده و اسرائیل از سوی دیگر نشان میدهد که منازعه به سطحی از «همارزی استراتژیک زیر آستانه جنگ همهجانبه» منتقل شده است؛ فضایی خاکستری که در آن کاربرد محدود و نقطهای زور همراه با مهار هوشیارانه پویاییهای تشدید تنش، جایگزین جنگهای سرنوشتساز کلاسیک شده است. تداوم راهبرد تهدید به انهدام زیرساختها از سوی دونالد ترامپ بدون عملیاتیسازی آن، نه نشانه انفعال، بلکه بازتاب تلاش واشنگتن برای تحمیل امتیاز در چارچوب یک «بازی چانهزنی تحت فشار شدید» در عین احتراز از پیامدهای مخرب بازدارندگی نامتقارن ایران بر ثبات اقتصاد سیاسی بینالملل و بازارهای انرژی است.
با این حال، تکیه بلندمدت بر پارادایم «تهدید بدون اجرا» حامل آسیبپذیریهای ذاتی است: از یک سو فرسایش اعتبار تهدیدات هژمونیک و ایجاد ابهام در تعهدات امنیتی را به دنبال دارد، و از سوی دیگر خطر وقوع خطای محاسباتی و سوءبرداشت در شرایط بحرانهای فشرده را به اوج میرساند. در نهایت، کارآمدی راهبرد ترامپ در قبال ایران نه با بسامد لفاظیهای نظامی، بلکه با شاخص مرکزی مطالعات راهبردی معاصر سنجیده خواهد شد: توانایی در هدایت بحران و تبدیل فشارهای قهری به یک سازش راهبردی و «دستاورد سیاسی پایدار» بدون پرداخت هزینههای یک منازعه غیرقابل کنترل منطقهای.


نظر شما :