آنچه تاریخی شد
روابط بینالملل و جنگ ایران و آمریکا
نویسنده: ذوالفقار صادقی، سرهنگ بازنشسته و کارشناس روابط بینالملل
دیپلماسی ایرانی: جنگ تحمیلی ائتلاف آمریکایی با کشور ایران، سئوالات نظامی، سیاسی متعددی را ایجاد کرده که واکاوی آن افقهای روشنی را در فهم تاریخی ماهیت جنگی که با آن مواجه هستیم نمایان خواهد کرد، هرچند این مجیز نتواند به همه دغدغهها بپردازد و لیکن روزنهای است مختصر در واکاوی گذرگاه تاریخی که با آن روبهرو هستیم.
الف) هژمون آمریکایی – غربی:
آنتونیو گرامشی هژمون را نه صرفاً سلطه از راه زور، بلکه ترکیبی از زور و رضایت تعریف میکند. درهمین نگاه، هژمون باید توانایی تأثیرگذاری بر تجارت جهانی، نظامات مالی، فناوری، امنیت بینالمللی و حتی روایتهای سلطه سیاسی را نیز داشته باشد، به همین خاطر؛ یکی از ویژگیهای هژمون، ایفای نقش «تأمین کننده نظم» خواهد بود، برقراری امنیت مسیرهای تجارت، ثبات نظام مالی و قواعد اصلی تعامل میان کشورها را حفظ کند. پس از فروپاشی نظام دو قطبی و حذف شوروی در سال ۱۹۹۱ از معادلات جهانی، آمریکا دقیقاً در چنین موقعیتی قرار گرفت. یکی از اساسیترین ویژگیهای شکلگیری و ماندگاری هژمون آمریکا مربوط به متغیر جغرافیای سرزمینی آن است؛ موقعیت استثنایی آن میان دو اقیانوس بزرگ و همسایگان نسبتاً باثبات نقش اساسی دارند.
پس از جنگ دوم جهانی و شکلگیری نظم دوقطبی، اروپا تحت چتر امنیتی آمریکا و در قالب طرح مارشال بازسازی شد و دورانی از شکوفایی اقتصادی و ثبات سیاسی را تجربه کرد و، لیکن با فروپاشی نظم دوقطبی، برخی در غرب تصور میکردند با پایان رقابت میتوانند از زیر چتر امنیتی آمریکا خارج شوند و به همین خاطر از پایان تاریخ سخن گفتند که در نظریه فوکویاما منعکس شد، این مهم نه در فردای روز فروپاشی که ریشه در بحران انرژی ۱۹۷۳ داشت که غرب برای غلبه بر آنچه پیامد جنگ اعراب و اسرائیل و تحریم نفتی به ابتکار تنوع سازی انرژی دست زد تا با اثرگذاری بر ژئوپلیتیک تابآوری خود را افزایش داد. و از همین زمان بود که بر اعتماد بهنفس هژمون خدشه وارد آمد. فروپاشی نظام دوقطبی پایان تاریخ نبود آغاز مرحلهای جدید از رقابت در روابط قدرت بود که هانتینگتون بهخوبی آنرا در قالب تئوری برخورد تمدنها ارائه داده بود که از سوی هژمون جدی گرفته نشد و باعث ظهور چین در پلتفورمهای آمریکایی شد، این همه نشان از افول هژمون در شیبی ملایم است.
بعد از فروپاشی نظام دوقطبی و اعلام نظام تک قطبی آمریکایی، کشمکش دوران فطرت در شکلگیری نظم جدیدی را نشانگر است. روابط میان دولتها همچنان تابع موازنه قدرت، محاسبات امنیتی و منافع راهبردی است، نه صرفاً حسن نیت یا اعتماد متقابل، در چنین شرایطی؛ کشوری که در شکلگیری قواعد بازی نقشی نداشته باشد، دیگر بازیگر نیست، بلکه موضوعی میشود که دیگران در باره تقسیمش تصمیم میگیرند، در چنین نگاهی واقعگرایانه است که اقدامات سیاسی، اقتصادی و نهایتاً جنگ تحمیلی هژمون آمریکایی علیه کشورمان ایران معنی پیدا میکند! اگر در اخبار شنیده میشود که بخشی از قدرت در آمریکا ایران را تهدید نمیدانند که جنگی علیه آن راه اندازی شده، بازی زرگری است؟ واقع مطلب مربوط به تلاش هژمون است که از آستین جمهوری خواهان به رهبری ترامپ بیرون آمده است و سیاست مشهور مککارتیسم در ساخت دشمن برای حفظ هژمون آمریکایی دست بهکار شده است. این مطلب با نگاهی به دو نمونه از اقدامات صورت گرفته در تاریخ این کشور قابل تأمل خواهد بود.
(۱) نمونه ژاپن:
در دهه هشتاد، وقتی ژاپن در صنایع خودرو و نیمهرسانا (زیر مجموعه میتسوبیشی) به رقیبی جدی برای آمریکا بدل شد، دولت ریگان به جای تکیه بر همان رقابت آزاد بازار که شعار همیشگی حزبش بود، ازابزار قدرت دولتی برای عقب راندن این رقیب بهره گرفت. توافق پلازا در سال ۱۹۸۵ با فشار مستقیم آمریکا ارزش ین را در برابر دلار تقریباً دو برابر کرد تا صادرات ژاپن گراتتر کرد. توافق نیمه رساناها در سال ۱۹۸۶ سهمیهبندی صادرات ژاپن را تحمیل کرد، و رسوایی توشیبا کنهبرگ متهم شد تجهیزاتی به شوروی فروخته که صدای زیردریاییها را کاهش میدهد، دستاویز امنیتی برای تشدید همین فشاراقتصادی شد؛ الگویی که تفاوت چندانی با محدودیتهای فناوری امروز علیه چین ندارد.
(۲) نمونه عراق:
آمریکا در جنگ ۱۹۹۱ با عراق، نیرویی به استعداد ۵۴۰هزار نفر درپایگاه حفرالباطن (ملک خالد) مستقر کرد و بعد از ۳۸ روز جنگ با اعلام تفاهمنامه پنج بندی در ۲۳ فوریه یکطرفه اعلام آتشبس کرد:
۱. عراق بدون قید و شرط ازکویت خارج شود،
۲. پس از برقراری آتشبس در بازه زمانی ۲۱ روزه اقدام به تخلیه کویت کند
۳. پس از تکمیل خروج، قطعنامههای تنبیهی شورای امنیت خاتمه یابد،
۴. با پیشرفت روند خروج نیروهای عراقی، تحریمهای اقتصادی سازمان ملل به تدریج لغو شود،
۵. اسرای جنگی آزاد شوند و اجرای توافق زیر نظر سازمان ملل و کشورهای بیطرف انجام شود.
با اعلام این تفاهم نامه و آتشبس، که با واسطهگری گورباچف (رهبر اتحاد جماهیر شوروی) قرار شد مذاکرات از روز ۱۶ جنگ آغاز شود، صدام در صفحه تلویزیون با اشاره به تفاهمنامه اعلام پیروزی کرد. لیکن، بوش پدر همان شب دستور حمله به کویت را صادر کرد! وقتی طارقعزیز (وزیر امور خارجه عراق) اعتراض کرد، پاسخ تاریخی بود؛ «درست است اما امروز تخلیه کنید»؟
پیام آمریکا به صدام منتقل شد، صدام موافقت کرد و دستور خروج نیروها را از کویت صادر کرد، ارتش عراق بعد ازخروج با عجله از کویت، وقتی در دشتی باز در حال عقبنشینی بود، مورد تهاجم سنگین هوایی قرار گرفت، جادهای که بعد از آن به «جاده مرگ» در تاریخ ثبت شد. آمریکا بعد از خاتمه قتلعام بیانیه داد:
«عراقیها درحال انتقال تجهیزات و سلاحهای غارت شده از کویت بودند و امکان سوء استفاده وجود داشت، بنابراین منهدم شدند، اقدام ارتش آمریکا کاری است مشروع»؛ آمریکا وقتی برگ برنده صدام یعنی کویت را ازدست عراق گرفت، درگام بعدی شروع به محاصره دریایی کرد، و برای برداشتن محاصره دریایی و تحریمها مشروط به خلع سلاح موشکی و ورود بازرسان آژانس انرژی اتمی کرد. موافقت صدام نتیجهاش انهدام زیرساختهای نظامی شد، و صدام خواستار عمل به تعهدات شد، آمریکا نه تنها به تعهداتش عمل نکرد، به بهانه نقض حقوقبشر کُردها در شمال و شیعیان درجنوب، مناطق پرواز ممنوع را برقرار کرد، بر اثر همین سیاست بود که در سال ۱۹۹۴ کُردها در شمال عراق اعلام خودمختاری کردند، سیاست آمریکا تا سال ۲۰۰۳ باعث تحمیل قحطی و رنجی برای مردم عراق فراهم آورد که عرق شرم بر پیشانی انسانیت در تاریخ بشر ثبت شد. صدام شش ماه مانده به اشغال عراق پیشنهاد کنارهگیری داد، پاسخ آمریکا همانطوریکه درخاطرات طارق عزیز آمده قابل تأمل است؛ «زمان ابتکار گذشته، حمله خواهیم کرد»؟
ب) هژمون آمریکایی و فرصت جنگ با ایران:
بهطور معمول وقتی تخاصم و در نهایت جنگ بین طرفین مورد بررسی و تحلیل قرار میگیرد، انگاره تهدید قبل از هر عنصری به ذهن متبادر میشود. در این نگاه چگونه میتوان و در چه زاویهای میتوان خصومت غرب و آمریکا و در نهایت جنگ و مذاکره علیه کشور و ملت ایران را به تحلیل نشست؟
به اذعان سیاستمداران و حتی کارشناسان نظامی در غرب، ایران تهدیدی به حساب نیامده و به همین خاطر تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل را غیر قانونی و نامشروع ذکر میکنند، به همین دلیل باید این جنگ را در قالب راهبرد هژمون در سلطه و کنترل دیگران و از پنجره فرصت مورد بررسی قرار دهیم، نگاهی که «ریچارد اُوِری» در کتاب «چرا جنگ» به آن پرداخته است و در این مجیز تخاصم شکل گرفته را در فرایندی به درازای پیروزی انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی و تا جنگ ۱۲ روزه و درنهایت ۲۷ فوریه ۲۰۲۶ (۹ اسفند ۱۴۰۴) مبنای بحث قرار خواهیم داد.
هژمون آمریکایی وقتی تصمیم به برخورد گرفت؛ انگیزه و متناسب با آن طراحی لازم را در فضای محیطی، منطقهای و بینالمللی در قالب چهار عنصر؛ امنیت، منابع، قدرت و اعتقادات و باورها، قالب بندی کرده تا مسئله را نه از زاویه فرصت که اقبال عمومی آن را برنمیتابد که از پنجره تهدید ارائه کرده است و به طور طبیعی طراحان سیاسی و نظامی ایران نیز متناسب با آن در مقام دفاع واکنش نشان دادهاند؟ و در این نگاه است که استراتژیستهای ایرانی برای ایجاد فضای ایمن برای توسعه کشور سپر مقاومت (جبهه مقاومت) را در بیرون مرزها تعریف کردند و با آنچه در پروپاگاندای غربی با عنوان نیابتی خوانده میشود تفاوت معنایی دارد که تا سال ۲۰۲۳ ایفای نقش کرد و از این تاریخ به بعد و جریان ۷ اکتبر و جنگ غزه، این حلقه امنیتی از بیرون به درون کشور منتقل و در نتیجه فضای امنیتی ایران کوچکتر شد، از این تاریخ به بعد است که بحران اقتصادی و انزوای منطقهای ایران روند صعودی به خود گرفت و به جنگ ۱۲ روزه منجر شد.
تهدید نمایی ایران در روندی با محوریت رسانه امنیتی سازی شد و موضوع را از سیاست عادی به مسئلهای برای بقا تحمیل کرد، فرایندی که در طول زمان و از فردای پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ شروع شد و با بهانه قرار دادن اشغال سفارت آمریکا در ایران، به تدریج از شکل رقابت ماهیت بقا پیدا کرد؛ حوادث دهه ۶۰، حمایت ایران از گروههای مقاومت، جنگ ایران و عراق، نقش ایران در سوریه و در نهایت با بزرگ نمایی پرونده هستهای، ایران را در روابط بینالملل تهدیدی جهانی معرفی کردند؟ وقتی هستهای در بوق تبلیغی غرب محور قرار گرفت به هوشمندی با ذهن عمومی و آماده و آشنا با بمب اتمی پیوند داده شد و از سال ۲۰۰۰ به روایت محوری شرارت تبدیل شد و به دنبال آن قطعنامههای شورای امنیت در سوگیری علیه امنیت ملی صادر شدند، مبنایی که گامهای مکمل و ستون اصلی مذاکرات با هدف امنیتی سازی و ائتلاف سازی جهانی علیه ملت ایران فراهم شد. در این فرایند است که برداشتی آنارشیستی از رئالیسم غربی خودنمایی و تعریف میشود و راهبرد «صلح از طریق قدرت» از زبان ترامپ رونمایی شد که در آن مبنای عمل صهیونیسم بینالملل ظاهری اخلاقی، تبلیغی و باطنی از توازن قوا حکمفرماست. مطلبی که میتواند راهنمایی مختصر بر عناصر چهارگانه طرح شده خواهد بود:
امنیت: امنیت امری است نسبی، معمایی است که حل آن وابسته به میزان اعتماد طرفین منازعه نسبت به یکدیگر است، در فضای رقابتی امنیت برای یکی به معنی وجود ناامنی برای دیگری است، در چنین فضایی هژمون با ملموس کردن تهدید برای جهانیان، قابی درست میکند و در آن با ایجاد اضطرابِ ناشی از خطر سلاحهای هستهای فرصتی را برای توجیه جنگ پیشگیرانه فراهم میکند! اگر دقت شود، به دنبال توافقنامه مربوط به برجام و با اعلام مکرر آژانس انرژی اتمی مبنی بر صلحآمیز دانستن تأسیسات هستهای ایران، هژمون غربی – آمریکایی، به پذیرش آن تن نداد و در نهایت ازتوافقنامه خارج شد؟ این مهم نشان میدهد که مسئله هستهای ایران مربوط به موضوعات فنی ندارد، مربوط به ساختار بینالمللی است که گروگان هژمون شده است.
منابع: در طول تاریخ، از جنگ برده تا جنگ نفت و نمونه آشکار آن ربودن رئیسجمهور ونزوئلا و تصاحب نفت آن کشور توسط آمریکا، تصاحب مناطق دنباس و کریمه توسط روسها، اعلام وقیحانه ترامپ در جنگ با ایران مبنی بر تصاحب منابع انرژی ایران، نشان میدهد که منطق حاکم بر جنگها بر محور منابع شکل میگیرد، ضمن اینکه صنعت نظامی قدرتهای سلطه جو و بخصوص هژمون آمریکا از جنگ سود میبَرد.
قدرت: رژیم صهیونی اسرائیل در تأمین امنیت خود متکی به قدرت نظامی است و برای تثبیت سلطه منطقهای خود وقتی نتوانست در جنگ ۱۲ روزه بر ایران تفوق یابد به ناچار هژمون را وارد معادله کرد. گزینهای که انگیزه و طرح رژِم صهیونی را در اعمال قدرت نظامی و راهاندازی جنگ ساده و جذاب کرده مربوط به سه ضلع مثلثی است که زمینه آن در منطقه خاورمیانه (غرب آسیا) فراهم است؛ وجود رهبران مخرب، وجود پیروان مضطرب ساکن اسرائیل که دائم نگران امنیت خود هستند و از سویی مردمان عرب ساکن در پیرامون اسرائیل که شمشیر داموکلس آمریکایی – اسرائیلی را بالای سر خود شاهد هستند، و محیط مساعد ناشی از دو عنصر مذکور، نه تنها جنگ را جذاب کرده بلکه تغییرات را به نفع اسرائیل بزرگ رقم زده، درهمی نگاه است که جنگ هژمون با همه توانش علیه استقلال طلبی مردمان ایران را توجیهپذیر کرده است.
اعتقادات و باورها: باورهای مذهبی و ایدئولوژیک در تجاوز و وحشتآفرینی اثرگذاری فوقالعادهای دارند؟ تلاش ترامپ در نشر توئیتی که خود را در قامت حضرت مسیح(ع) نشان میداد، یادآور تحریک عوام مسیحی و کشانیدن آنها به احیای جنگهای صلیبی بود، این مهم وقتی قابل تأمل است که پایگاه رأی ترامپ و اکثر جمهوریخواهان از اونجلیستهای آمریکا و غرب است و در همین نگاه است که وزیر امور خارجه آمریکا (مارکو روبیو) از باورمندان به نبرد آخرالزمانی است! اشتباه محاسبه دار و دسته تیم حاکم بر کاخ سفید زمانی به سنگ خورد که رهبر کاتولیکهای جهان «پاپ لئو» بود، یادشان رفته بود که «پاپ اوربانوس» قرنها پیش از دنیا رفته و افکار رادیکال صلیبی خود را با خود به گور بُرده است. کسانی که کشورجعلی اسرائیل را تشکیل دادند و هماکنون نیز همان افکار بر تلاویو حاکم شده برای پیشبرد سیاستهای خود مشروعیتشان را از تورات (تلمود) میگیرند و باور دارند که اسرائیل بزرگ وعده داده شده الهی است و باید تحقق یابد؟ سوء استفاده از مذهب برای خشونت ورزی در اسلام نیز که جهانیان شاهدش بودند توسط تروریستهای داعشی با همان افکار مشابه ونجلیستها رقم خورد! همه این افکار وقتی در کنارهم قرار میگیرند، محیط مساعدی را فراهم میکنند تا هژمون بیشترین بهره را از آن بِبَرد. البته، صبغه دینی دفاع از میهن ایران در جنگ هشت ساله ایران و عراق و هماکنون دردفاع از کشور و ملت ایران سنگ بنای بیبدیلی برای تاریخ به یادگار میگذارد.
پ) در باب مذاکره:
مطلبی که یادآوری آن خارج از قاعده نیست ارتباطی است بین «جنگ» و «امنیت»، همه تلاشهای نظامی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی با هدف تأمین امنیت ملی کشور است و اگر جنگی آغاز میشود، دال مرکزی آن مربوط به امنیت است؟ درهمین نگاه واقعگرایانه و حتی آرمانخواهانه بایستی جنگ و مذاکره را در امتداد هم بدانیم که درغیراینصورت امنیت ملی خدشهدار خواهد بود، توان مدیریت بحران و تبدیل میدان جنگ به میز مذاکره، خود بخشی از قدرت ملی محسوب میشود. هر توافقی حاصل توازن میان قدرت، منافع، محدودیتها و واقعیتهای میدانی است. در همین نگاه و با توجه به مذاکرات ایران و آمریکا چند نکته اساسی و به اختصار یادآوری میکنم:
به یاد داشته باشیم در جنگ با قدرت اول نظامی، سیاسی و اقتصادی دنیا و به عبارتی با هژمون به شکلی نابرابر و نامتوازن قرار گرفتهایم. فلذا، هوشمندی و واکنش اعجازگونه نیروهای مسلح و پشتیبانی مردمی نیاز به شناخت الزامات جنگ و مذاکرهای نامتفارن دارد، بدون شک یادداشت تفاهم اسلامآباد تفاوت چندانی با تسلیمنامه طرف آمریکایی ندارد. اخذ چنین سند از هژمونی که پایبند هیچ یک از قواعد بینالمللی نیست، گرانسنگ است. چنین توافقی «برآمده از چرتکهاندازی سردِ «هزینه – فایده» و درک دوجانبه محدودیت قدرت بود».
توافق اسلامآباد؛ ضمن اینکه پاسخی بود به آرزواندیشان داخلی که مداخله خارجی را رهاییبخش میدانستند، همزمان پیامی صریح به طرف مقابل و جهانیان که با تکیه بر ظرفیتهای درونی حاصل از قدر نهادن به استقلال ملی و تابآوری درونی و قدرت بازدارندگی آرزوی حذف از صحنه سیاسی جهانی را تبدیل به بازیگر فعال در معادلات منطقهای جایگزین کنند. در همین دیدگاه است باید توجه کنیم؛ امر ملی از سطح تحلیل نهادی به سطح احساسات لحظهای و دوگانۀ رمانتیک فروکاسته نشود، منطق تولید محتوا و دیده شدن بر منطق تحلیل غلبه نکند، تا بتوانیم در گذر دردناک به جهان چندقطبی بازنده نباشیم.
باید بر خودمان یادآوری کنیم که در روابط بینالملل و منطقه پرآشوبی که در آن جنگی جهانی بر ما تحمیل شده، پیروزی درجنگ و یا توفیق در مذاکره، پایان داستان نیست، فصل دیگری از ورود به دنیای رقابت و همکاری خواهد بود. تاریخ یادآور است که؛ کنگره وین پس از جنگ ناپلئون، کنگره پاریس پس از جنگ جهانی اول و کنفرانس یالتا پس از جنگ دوم جهانی شکل گرفت. مذاکره، ترجمه واقعیت میدان نبرد به نظم و موازه تازه و مرحله دیگر مبارزه است، ماهیت و نتیجه مذاکره به توازن قدرت بستگی دارد. باید بپذیریم که «هرمز» همسنگ بازدارندگی هستهای نیست، اهرم فشار زمانمند، پرهزینه و دارای آثار متقابل است، در چنین وضعیتی بایستی دیپلماسی ضعف بازدارندگی کشور را جبران کند.
ت) نتایج جنگی که آن را پاس داریم:
سرزمین و ملت – تمدن ایران، فقط قطعهای از کره خاکی نیست که واحد سیاسی آن بر مبنای دولت – ملتهای مصنوعی در عصر مدرن شکل گرفته باشد، ایران حافظه، فرهنگ، زبان و اراده مردمی است که هر نسل، آن را دوباره زنده میکند! به همین خاطر آن را هیدرا (Hydra) نیز نامیدهاند، هیدرا هیچ وقت پیر نمیشود، نمیمیرد و عمر جاودان دارد، ایران تمدنی است اهورایی. در نظر پروفسور گرگ سیمونر که در بعد از تجاوز نظامی آمریکا به رشته تحریر درآمده است؛ سنت مفتخرانۀ ایران در تاریخ و فرهنگش و همچنین بودن یک تمدن طبیعی و نه یک دولت – ملت مصنوعی، انسجام و تابآوری را تقویت میکند. این امر حتی بیشتر تقویت شده است؛ پس از دههها سختی اقتصادی ایجاد شده توسط جنگ اقتصادی ایالات متحده از زمان انقلاب ۱۹۷۹، برخی ایرانیان ممکن بود شک داشته باشند. اما جنگهای تهاجمی انتخابی اسرائیل و ایالات متحده در ژوئن ۲۰۲۵ و فوریه ۲۰۲۶ نشان دادند که دولت و مردم ایران درکنار هم قویتر هستند و زندگی با کرامت و احترام به خود برایشان غیرقابل مذاکره است؛ اینکه سوژه روابط بینالملل باشند، نه ابژه مانند اتحادیه اروپا. به عبارتی، موجودیتی به نام ایران با خصوصیات ریشهداری که بخشی از آن آورده شده، به طور طبیعی توسط هژمون مورد هدف قرار گرفته است.
طرح واژگانی چون «دولت سرکش» یا محور شرارت، با تبدیل کردن یک بازیگر سیاسی به یک «تهدید امنیتی»، ضمن اینکه از بازنگری در نظم لیبرالی حاکم جلوگیری میکند، خود را ضامن بقای جهان معرفی و سعی در تثبیت هژمون خود برآمده. هژمون (آمریکا) در استفاده از اطلاعات و دانش که بُعد پنجم استراتژی پس از زمین، آب، هوا و فضاست، اهمیت بیشتری مییابد، چرا که واقعیت ساخته شده را با تعریف فضای فیزیکی شکل میدهد و در همین نگاه است که جنگهای نوین مرزهای جغرافیایی را در مینوردند. پلتفرمهای آمریکایی تحت پوشش عملاً به مهندسی حذف مشغولاند؛ به طوری که هر روایتی که خارج از چارچوب منافع هژمونیک تعریف شود مثل استقلالطلبی و مقاومت، با حذف سیستماتیک سایهنشینی با برچسبهای محدود کننده مواجه میشود. در واقع ایالات متحده با کنترل بر گرههای اصلی شبکه، تلاش میکند تا با ایجاد یک «قرنطینۀ اطلاعاتی» پیرامون روایتهای بدیل، اجازه ندهد که منطق مقاومت به یک گفتمان جهانی تبدیل شود، به این ترتیب، این زیر ساختها دیگرنه ابزارهای ارتباطی، بلکه تسلیحات راهبردی درخدمت تثبیت نظام تک قطبی هستند.
نظر به آنچه در خصوص اصالت سرزمین و ملت ریشهدار ایرانی آورده شد و تلاش هژمون در حفظ بالندگی و توجیه وحشیگری تمدن غربی در حمله به کشورمان ایران، مختصری از آنچه به عنوان نتایج تخاصم غرب و جنگ آمریکا علیه ایران یادآور میشوم:
جغرافیای ایران با پیشینه تمدنی و فرهنگی خود، موازنه ساز است بنابراین لغزیدن به سمت هر یک از بلوکهای قدرت به محاق بردن استقلال، توسعه و آزادی است، عنصری که پهلویها آن را نفهمیدند و شاید در توجه به همین نکته باشد که ترامپ گفت؛ «فقط احمقها خواستار بمباران ایران هستند.» جنگ تحمیلی آمریکا علیه ایران را میتوان رخداد حقیقت دانست که جان و ذات غبار گرفته ایرانی را به حرکت درآورده و رشک جهانیان را برانگیخته و در نگاه به همین مسئله است که در روایتی بیش از ۸۰ درصد جهانیان در جنگ طرفدار ایران هستند و مشروعیت تجاوز را به زیر سئوال بردهاند.
تلاشهای امپراتوری رسانهای و سیاسی هژمون در طول سالیان متمادی در امنیتی سازی ایران در همین جنگ رنگ باخته و امنیتیسازی اسرائیل به طور فزایندهای آغاز شده است. بر اثر همین جنگ سیاست نرمالازاسیون به رقیب شدن تغییر ریل داده و تفاهم اسلام آباد و تفاهمنامهای که به امضای هژمون رسید تحمیل اراده در میز مذاکره بود.
این جنگ دکترین مهندسی بحرانها توسط آمریکا و غرب را به زیر سئوال بُرده و خبر از آغاز زمستان سرد تمدن غرب دارد، غرب و بخصوص اسرائیل قدرت نرم خود را از دست دادهاند چون به هدف خود در ایجاد گسست شناختی جوانان دست نیافتهاند و در تلۀ اعتبار گرفتار آمدهاند.
شکست در جابهجایی هویت ایرانی به نفع بیهویتهای بادیه نشین عرب، نتیجهاش شد انسجام داخلی در جامعه ایرانی و غلبه بر بحران مشروعیت، نتیجهاش شد حفظ مرزهای شناختی توسط ایرانیان و این معنی اقتدار ملی و منطقهای است.
جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه، ورای روایتها و داوریها، یک واقعیت سیاسی بنیادین را آشکار کرد: در لحظه خطر مرز اصلی سیاست نه میان خطوط سیاسی قدرت طلب، بلکه میان آنان است که در کنار ایران ایستادهاند (ای ایران بخوان) و نه آنان که با سکوت، تردید، توجیه یا همراهی، به متجاوز میدان دادند. باید توجه داشت که ایران را نمیتوان فقط از چشم طبقه متوسط سکولار شهری، شبکههای تبعیدی، رسانههای فارسی زبان خارج از کشور یا بدن زخمی معترضان خیابان فهمید، تمدن بالنده ایرانی را با همه جوانبش باید شناخت.
میتوان به موارد برشماری شده افزود. لیکن، حفظ دستاوردهای این جنگ نیاز به تلاشی مضاعف دارد، «بزرگترین خطر امروز، نه تعداد روایتها، بلکه از دست دادن شنیدن یکدیگر است. هر کس در تلاش اثبات روایت خود است، حاصل این وضعیت نوعی سرگردانی جمعی است؛ وضعیتی که در آن تشخیص اولویتها و حتی نقاط اشتراک دشوارتر از همیشه شده است. آنچه یک جامعه را از دل بحران عبور میدهد، توانایی ساختن درکنار مقاومت است؛ ساختن اعتماد، نهادها، گفتوگو، همبستگی و تصویر مشترک از آینده. چالش اصلی امروز ما یافتن تعادلی میان مقاومت و ساختن است، جایی که مبارزه درخدمت ساختن آینده قرار گیرد، نه اینکه خود به مقصد نهایی تبدیل شود.» ختم این کلام طویل را با دلنوشتهای از «قتیب» که تصویری گویا از دستاوردهای تاریخی زیستمان در عصر کنونی است به پایان میرسانم: این بار اسکندر از تنگه نگذشت تا آتش به جان تخت جمشید بزند، این بار سعدبن ابیوقاص به تیسفون نرسید تا فرش بهارستان را پاره پاره کند و به غارت ببرد، این بار نه گنجه رفت، نه شوش، نه بادکوبه، نه هرات و نه بحرین، ما ماندیم. زخمی، داغ دیده، خسته، اما ماندیم. و همین ماندن، در روزگار تحریم و جنگ و نامردمی، همه چیز برای فروپاشی آماده شده بود، خود نوشتن تاریخ بود، ما افسانه شهرهای موشکی را نشنیدیم؛ دریچههایشان را دیدیم که گشوده شدند، دیدیم چگونه از دل کوه، آتش برخاست و آسمان را شکافت و خصممان را پریشان ساخت، ما قهرمانان را این بار روی پرده سینما ندیدیم. نسخه واقعی دلیران تنگستان را دیدیم، ما ایران را بیزخم ندیدیم. داغ دیدیم. ترس دیدیم، ویرانی دیدیم. اما نگریختیم. آن روز که تاریخ درخانه ما را کوبید، پشت درپنهان نشدیم. ایستادیم و فهمیدیم که میهن فقط خاک نیست؛ لحظهای است که میدانی خطر نزدیک است، اما باز هم جایت را ترک نمیکنی.
سپاس خدای را که سهم ما ازتاریخ، ایستادن در روزگار سقوط نیشابور نبود؛ نه هنگام جدا شدن هرات از پیکر ایران؛ خدای را سپاس که شاهنامه و روح پهلوانی، عاشورا و درس آزادگی و فداکاری و تن ندادن به ذلت را نسیبمان کرد.


نظر شما :