اشتباهی که به بازتولید رفتار غیردیپلماتیک منجر شده است

خطای ادراکی آمریکا در فهم ایران

۰۲ خرداد ۱۴۰۵ | ۱۸:۰۰ کد : ۲۰۳۹۰۹۲ خاورمیانه انتخاب سردبیر
جهانبخش رشیدی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: احترام به واقعیت ایران، پذیرش وزن منطقه‌ای آن، پایبندی واقعی به اصول مذاکره و کنار گذاشتن ابزارهای غیردیپلماتیک، شرط اولیه هر تحول مثبت در این مسیر است. در غیر این صورت، آنچه تکرار خواهد شد نه دیپلماسی، بلکه چرخه‌ای فرساینده از سوء فهم، فشار، واکنش و بی‌اعتمادی است؛ چرخه‌ای که طی دهه های گذشته تاکنون بارها آزموده شده و ناکارآمدی آن بر کسی پوشیده نیست. 
خطای ادراکی آمریکا در فهم ایران

نویسنده: جهانبخش رشیدی

دیپلماسی ایرانی: یکی از مهم‌ترین موانع شکل‌گیری یک روند پایدار و قابل اتکا در روابط ایران و آمریکا، نه صرفاً اختلاف بر سر چند پرونده مشخص، بلکه نوع نگاه واشینگتن به ایران بوده است؛ نگاهی که به‌جای فهم واقعیت‌های تاریخی، ژئوپلیتیکی، هویتی و امنیتی ایران، اغلب بر نوعی ساده‌سازی تقلیل‌گرایانه، ذهنیت سلسله‌مراتبی و رویکرد فشارمحور استوار بوده است. نتیجه این رویکرد، تولید یک الگوی رفتاری غیرسازنده و غیردیپلماتیک بوده که از مذاکرات سعدآباد تا برجام و سپس در تحولات پسابرجام، بارها خود را بازنمایی کرده است. مسئله اصلی آن است که آمریکا در مواجهه با ایران، به‌جای آنکه این کشور را به‌ مثابه یک بازیگر ریشه‌دار، چندلایه، دارای حافظه تاریخی، عمق تمدنی، اقتضائات امنیتی ویژه و موقعیت ممتاز منطقه‌ای درک کند، غالباً کوشیده است ایران را در قالب یک مسئله قابل مهار، قابل تنبیه و قابل بازتعریف از بیرون صورت‌بندی کند. این خطای ادراکی، منشأ بسیاری از سوء محاسبات بعدی بوده است. 

ایران نه یک بازیگر حاشیه‌ای در محیط امنیتی غرب آسیا، نه یک واحد سیاسی بی‌ریشه و نه کشوری است که بتوان جایگاه آن را با فشار، تحریم، تهدید یا عملیات روانی از نو تعریف کرد. هر تلاشی برای نادیده گرفتن پیچیدگی محیط ایران، در نهایت به تشدید بی‌اعتمادی، کاهش امکان تفاهم و تقویت منطق تقابل انجامیده است. یکی از نمودهای آشکار این خطای راهبردی، تلاش مستمر آمریکا برای تعیین «جایگاه صفر مرزی» برای ایران است به این معنا که واشینگتن به‌جای پذیرش واقعیت‌های ژئوپلیتیکی، امنیتی و تاریخی ایران، می‌کوشد نقش و وزن منطقه‌ای ایران را تا حد یک بازیگر منفعل، محدود به مرزهای رسمی و فاقد عمق اثرگذاری منطقه‌ای تقلیل دهد. 

این در حالی است که در جهان واقعی، قدرت صرفاً بر اساس خطوط جغرافیایی خشک تعریف نمی‌شود، بلکه از ترکیب مولفه‌های هویتی، تاریخی، فرهنگی، اقتصادی، امنیتی و شبکه‌های نفوذ و تعامل منطقه‌ای شکل می‌گیرد. بر این مبنا چه آمریکا بپسندد و چه نه، جمهوری اسلامی ایران بخشی تعیین‌کننده از معادلات خلیج فارس، شامات، آسیای مرکزی، قفقاز و امنیت انرژی جهانی است. اصرار بر محروم کردن ایران از این جایگاه طبیعی، نه تنها غیرواقع‌ بینانه است، بلکه خود به یکی از عوامل اصلی بی‌ثباتی تبدیل شده است. 

در حقیقت، واشینگتن طی سال‌های متمادی کوشیده است میان «واقعیت ایران» و «تصویر مطلوب خود از ایران» دومی را مبنای سیاست‌گذاری قرار دهد. در این تصویر، ایران کشوری است که باید از ظرفیت‌های راهبردی خود صرف‌نظر کند، در تعریف منافع ملی‌اش تجدیدنظر کند، از ابزارهای بازدارندگی خود فاصله بگیرد و در نهایت در چارچوب نظم مطلوب آمریکا در منطقه، نقش تابع و کنترل‌پذیر باشد. روشن است که چنین انتظاری با منطق روابط بین‌الملل و با واقعیات تاریخی ایران سازگار نیست. 

هر کشوری، به‌ ویژه کشوری با مختصات ایران، به‌طور طبیعی می‌کوشد پیرامون خود را مدیریت‌پذیر کند، تهدیدات را دور سازد و حاشیه امنیتی قابل قبولی برای خود فراهم آورد. اگر این حق برای دیگر بازیگران به رسمیت شناخته می‌شود، سلب آن از ایران نه نشانه دیپلماسی، بلکه علامت استاندارد دوگانه است. 

مرور روند مذاکرات هسته‌ای از سعدآباد تا برجام نیز نشان می‌دهد که آمریکا و شرکای غربی آن، در بسیاری از بزنگاه‌ ها به‌جای اعتماد سازی متقابل، بر منطق فشار، تحمیل و تغییر موازنه روانی مذاکرات تکیه کرده‌اند. 

در توافق سعدآباد، ایران با رویکردی اعتمادساز و در راستای رفع نگرانی‌ها، گام‌هایی فراتر از تعهدات متعارف برداشت (همکاری با آژانس بین المللی انرژی اتمی، امضای پروتکل الحاقی ، تعلیق داوطلبانه غنی سازی اورانیوم و افزایش شفاف سازی درباره فعالیت های هسته ای)، اما نتیجه آن نه تثبیت اعتماد متقابل، بلکه افزایش مطالبات طرف مقابل بود. این تجربه از همان ابتدا این ذهنیت را در تهران تقویت کرد که امتیاز یک‌طرفه، الزاماً به کاهش فشار نمی‌انجامد، بلکه ممکن است طرف مقابل را به زیاده‌خواهی بیشتر ترغیب کند. این الگو در مقاطع بعدی نیز تکرار شد. 

در طول مذاکرات منتهی به برجام، اگرچه گفت‌وگوها در ظاهر در چارچوب‌های دیپلماتیک پیش رفت، اما در عمق ماجرا، همواره نوعی تلاش برای اعمال فشار هم‌زمان از بیرون میز مذاکره وجود داشت؛ از تشدید فضای رسانه‌ای و تهدیدهای ضمنی گرفته تا حفظ ساختار تحریم‌ها به‌عنوان اهرم دائمی فشار. برجام از این جهت یک آزمون مهم بود: آیا آمریکا حاضر است نشان دهد که می‌تواند با ایران بر مبنای تعهد، توازن و احترام متقابل تعامل کند؟ پاسخ عملی این پرسش چندان امیدوارکننده نبود. حتی پیش از خروج رسمی دولت ترامپ از برجام، نشانه‌های متعدد از تعلل، تفسیرهای محدودکننده و فقدان اراده کافی برای عادی‌سازی روابط اقتصادی ایران با جهان دیده می‌شد. خروج یک‌جانبه آمریکا از برجام، در حالی که ایران طبق گزارش‌های متعدد آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به تعهدات خود پایبند بود، فقط یک نقض حقوقی یا سیاسی نبود بلکه نماد کامل رفتار غیردیپلماتیک در قبال یک توافق چندجانبه بین‌المللی بود. 

دیپلماسی، در معنای دقیق خود، بر اصل اعتبار تعهدات ، احترام به منطق گفت‌وگو و پذیرش حداقلی از توازن منافع استوار است. هنگامی که یک طرف مذاکره، توافق را نه به‌عنوان یک چارچوب حقوقی الزام‌آور، بلکه به‌عنوان ابزاری موقت و تاکتیکی برای مدیریت مقطعی طرف مقابل می‌بیند، عملاً از زمین دیپلماسی خارج شده است. رفتار آمریکا، این پیام را به ایران و بسیاری دیگر از بازیگران بین‌المللی مخابره کرد که در نگاه واشینگتن، توافق نیز تا زمانی معتبر است که با تغییرات داخلی قدرت در آمریکا تعارض پیدا نکند. این پیام، بنیان اعتماد به هرگونه مذاکره آتی را به‌شدت فرسوده کرد. 

با این حال، رفتار غیرسازنده آمریکا صرفاً به سطح مذاکرات رسمی محدود نمانده است. در سال‌های اخیر، یکی از مهم‌ترین ابزارهای واشینگتن در قبال ایران، استفاده فعال و سازمان‌یافته از «جنگ شناختی» بوده است؛ جنگی که هدف آن نه صرفاً تغییر رفتار دولت، بلکه اثرگذاری بر ادراک جامعه، نخبگان، تصمیم‌گیران و حتی تصویر ایرانیان از خود و از محیط پیرامونی‌شان است. در جنگ شناختی، واقعیت‌ها به‌تنهایی تعیین‌کننده نیستند؛ بلکه نحوه چارچوب‌بندی واقعیت، برجسته‌سازی گزینشی، تکرار روایت‌های هدفمند، القای ناکارآمدی، فرسایش امید اجتماعی، دوگانه ‌سازی‌های مصنوعی و تخریب انسجام ادراکی جامعه به ابزار اصلی تبدیل می‌شوند. در این چارچوب آمریکا تلاش کرده است هم‌زمان چند گزاره را در فضای شناختی ایران تثبیت کند: اینکه ایران در انزوای کامل قرار دارد؛ اینکه تمام مسائل کشور ریشه خارجی و یک پاسخ واحد دارد؛ اینکه مقاومت در برابر فشار بی‌فایده است؛ اینکه ظرفیت‌های داخلی فاقد کارآمدی‌اند؛ و اینکه تنها راه بقا، پذیرش نظم تحمیلی و عقب‌نشینی مستمر از مؤلفه‌های قدرت ملی است. این گزاره‌ها لزوماً از مسیر بیانیه‌های رسمی منتقل نمی‌شوند، بلکه از طریق شبکه‌های رسانه‌ای، عملیات روانی، بازتولید روایت در بسترهای دیجیتال، بهره‌گیری از شکاف‌های اجتماعی و تقویت روایت‌های ناامیدساز دنبال می‌شوند. هدف غایی چنین روندی، سست کردن اراده ملی و تغییر محاسبات تصمیم‌سازی در ایران است. 

نکته مهم اینجاست که جنگ های متعدد و راهبرد موازنه سازی های متعدد، مکمل همان خطای بنیادین در فهم ایران است. آمریکا گمان می‌کند می‌تواند با تحریم، تهدید، فشار دیپلماتیک و عملیات شناختی و حمله نظامی کشوری مانند ایران را به پذیرش جایگاهی کمتر از وزن واقعی خود وادار کند. اما ایران در طول تاریخ معاصر نشان داده که هرگاه فشار خارجی با نادیده‌گرفتن مؤلفه‌های عزت، استقلال و امنیت ملی همراه شده، نتیجه لزوماً تمکین نبوده، بلکه در بسیاری موارد به تشدید مقاومت و بازتولید الگوهای جدیدی از تاب‌آوری انجامیده است. این بدان معنا نیست که ایران از فشارها آسیب نمی‌بیند، بلکه به این معناست که تحلیل‌های مکانیکی و تقلیل‌گرایانه درباره رفتار ایران، معمولاً با واقعیت فاصله دارند. از این منظر، مشکل اصلی در مناسبات ایران و آمریکا فقط اختلاف منافع نیست؛ بلکه فقدان یک درک واقع‌بینانه و محترمانه از سوی واشینگتن نسبت به ایران است. 

تا زمانی که آمریکا بخواهد با ایران از موضع اصلاح، مهار، محاصره، کوچک‌ سازی ژئوپلیتیکی و فرسایش شناختی سخن بگوید، دیپلماسی به معنای واقعی آن شکل نخواهد گرفت. دیپلماسی زمانی ممکن است که طرفین، پیش از هر چیز، واقعیت یکدیگر را به رسمیت بشناسند. ایران را نمی‌توان از تاریخ، جغرافیا، عمق تمدنی، شبکه منافع و محیط امنیتی‌اش جدا کرد و سپس انتظار داشت در قالبی از پیش‌ساخته از سوی واشینگتن رفتار کند. اگر آمریکا به‌دنبال کاهش تنش و ایجاد یک مسیر پایدار در تعامل با جمهوری اسلامی ایران است، نخست باید از این توهم فاصله بگیرد که می‌توان با سیاست فشار مرکب، تعیین جایگاه تحمیلی، بی‌اعتبارسازی توافقات و عملیات شناختی، کشوری با مختصات ایران را وادار به پذیرش معادله‌ای نابرابر کرد. 

احترام به واقعیت ایران، پذیرش وزن منطقه‌ای آن، پایبندی واقعی به اصول مذاکره و کنار گذاشتن ابزارهای غیردیپلماتیک، شرط اولیه هر تحول مثبت در این مسیر است. در غیر این صورت، آنچه تکرار خواهد شد نه دیپلماسی، بلکه چرخه‌ای فرساینده از سوء فهم، فشار، واکنش و بی‌اعتمادی است؛ چرخه‌ای که طی دهه های گذشته تاکنون بارها آزموده شده و ناکارآمدی آن بر کسی پوشیده نیست. 

در نهایت، باید تأکید کرد که آینده هر روند دیپلماتیک میان جمهوری اسلامی ایران و آمریکا، بیش از هر چیز، به اصلاح دستگاه ادراکی واشینگتن درباره ایران وابسته است. تا زمانی که آمریکا ایران را نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که می‌خواهد باشد ببیند، نه مذاکره به نتیجه‌ای پایدار می‌رسد، نه توافقی دوام می‌آورد و نه حمله نظامی می‌تواند خلأ یک دیپلماسی واقعی را پر کند. مسئله ایران ، برای آمریکا پیش از آنکه یک چالش سیاسی باشد، یک آزمون شناختی است؛ آزمونی که واشینگتن تاکنون در آن کارنامه قابل قبولی ارائه نکرده است. 

کلید واژه ها: ایران جمهوری اسلامی ایران امریکا ایران و امریکا مذاکرات ایران و امریکا


( ۱۰ )

نظر شما :

جمشیدی ۰۴ خرداد ۱۴۰۵ | ۱۳:۱۵
عالی