تعریف‌های دوگانه غرب مطابق با منافع خود

امنیت وارونه و چالش های برنامه هسته ای صلح آمیز ایران

۰۸ شهریور ۱۴۰۴ | ۱۲:۰۰ کد : ۲۰۳۴۸۳۲ اخبار اصلی پرونده هسته ای خاورمیانه
جمشید پرویزی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: در این نظم وارونه مفهوم امنیت تهی و ابزاری می‌ شود و نه برای همه جهان، بلکه برای منافع خاص غرب تعریف می‌ شود. در این چارچوب حتی حق یک ملت برای دستیابی به تکنولوژی صلح ‌آمیز هسته ‌ای، بر اساس درک امپراتوری از هویت آن ملت قضاوت و رد می ‌شود. این رویکرد نه تنها امنیت پایدار را به ارمغان نمی‌آورد، بلکه با ایجاد بی‌ عدالتی، نفاق و بی ‌اعتمادی، زمینه بی ‌ثباتی‌ های بیشتری را در سطح جهانی فراهم می‌کند. نمونه قابل توجه آن ایران است که با وجود نداشتن شواهد دال بر سلاح هسته‌ای، از سوی آمریکا (بزرگترین دارنده و تنها استفاده‌ کننده تاریخی سلاح ‌های هسته ‌ای در جهان) و اسرائیل (دارای ۲۰۰ کلاهک هسته‌ ای و سابقه ارتکاب بیشترین جنایات جنگی در جهان پس از جنگ جهانی دوم)، به بهانه صلح جهانی مورد بمباران و تجاوز نظامی می‌گیرد. چون در غیر این صورت ایران کشوری است که با عبور موفقیت ‌آمیز از گذر کنونی و خروج از نظم وارونه امپراتوری، می‌تواند الگوی قدرتمندی برای کل جهان سوم باشد.
امنیت وارونه و چالش های برنامه هسته ای صلح آمیز ایران

نویسنده: جمشید پرویزی، متخصص حقوق بین‌الملل  

دیپلماسی ایرانی: به بهانه اقدام سه دولت اروپائی برای بازگشت مکانیزم ماشه، این نوشتار با بهره گیری از نظریه‌ های روابط بین ‌الملل، به ‌ویژه سازه‌ انگاری و تحلیلهای انتقادی از امپراتوری، به بررسی رویکرد قدرتهای غربی به ‌ویژه آمریکا و اروپا در قبال مسئله هسته ‌ای ایران می ‌پردازد و ادعا می کند که تهدید هسته ‌ای ایران، بیش از آنکه یک واقعیت عینی باشد، یک ساخت اجتماعی است که در چارچوب منافع و هویت‌ های خاص قدرتهای هژمونیک شکل گرفته است. 

هویت، قدرت و تهدید در نظم جهانی

در تحلیل‌ های سنتی روابط بین‌الملل، به ‌ویژه در مکاتب واقع‌گرا و لیبرال، سلاح هسته ‌ای فی ‌نفسه یک عامل تهدیدزا محسوب می ‌شود. از این منظر تکثیر این سلاح ‌ها به معنای افزایش بی‌ثباتی و خطر جنگ است و بنابراین، هرگونه تلاش برای دستیابی به آن باید کنترل و محدود شود. اما همانطور که نظریه‌ پرداز برجسته سازه ‌انگاری، الکساندر ونت، استدلال می‌کند، تهدید یک پدیده‌ عینی و مادی نیست، بلکه یک مفهوم اجتماعی است که از طریق روابط متقابل و تعاملات هویتی میان بازیگران ساخته می ‌شود. ونت معتقد است که سلاح اتمی به خودی خود خطرناک نیست؛ بلکه این هویت دارنده سلاح است که تعیین می‌کند آیا این سلاح تهدید محسوب می‌شود یا خیر. به عبارت دیگر، سلاح هسته‌ای بریتانیا برای ایالات متحده یا سلاح هسته‌ ای پاکستان برای چین، تهدید نیست، زیرا هویت‌ های مشترک و روابط دوستانه میان آنها، معنای تهدید را خنثی کرده است.

در این چارچوب، تهدید هسته ‌ای ایران نه بر اساس ظرفیت ‌های فیزیکی برنامه هسته ‌ای آن، بلکه بر  اساس هویتی که غرب از ایران ساخته، تعریف می ‌شود. از نظر غرب هویت ایران یک «هویت شهروند امپراتوری» نیست، بلکه همان ‌طور که مایکل هارت و آنتونیو نگری در کتاب «امپراتوری» خود می‌گویند، ایران جزو «بربرهای امپراتوری» به حساب می ‌آید. این بربرها خارج از نظم جهانی سرمایه‌ داری و هژمونی غرب تعریف می ‌شوند و تلاش برای کسب قدرت به‌ ویژه قدرت اتمی، از سوی آنها به منزله به چالش کشیدن نظم موجود تلقی می‌ شود. در مقابل، اسرائیل که خود دارای زرادخانه هسته ‌ای تخمینی ۲۰۰ کلاهک است، نه تنها خطرناک تلقی نمی ‌شود، بلکه زرادخانه آن بعنوان یک عامل بازدارنده برای حفظ نظم منطقه‌ای (علیه همین بربرها) مشروعیت می‌یابد.

 امنیت وارونه معیار دوگانه در تعریف تهدید و تروریسم

این نگاه هویتی به تهدید، به یک امنیت وارونه در سیاست جهانی منجر می‌ شود. از نظر غرب امنیت در جهان تنها به میزان تهدیدی که متوجه منافع و ارزشهای آنها می‌شود، اطلاق می‌گردد. در حالی که برای بسیاری از کشورهای جهان، ایالات متحده، اسرائیل، بریتانیا و فرانسه نیز می‌توانند بعنوان تهدیدهای امنیتی محسوب شوند، چون تعدادی از این کشورها تجربه استعمار و سلطه بر کشورهای زیادی در اسیا، امریکا و آفریقا را داشته اند. اما در نظم جهانی پسا-آتلانتیک، این کشورها به دلیل موقعیت هژمونیک خود عامل ناامنی به شمار نمی ‌آیند، بلکه نظم جهانی از زاویه منافع آنها تعریف می شود و دیده می شود. این عدم تقارن در تعریف امنیت، از یک طرف ریشه در سابقه استعمار و بهره‌کشی قدرتهای غربی از سایر ملتها دارد و از طرف دیگر از میل آنها برای تداوم این استیلای جهانی به هر شکل ممکن دیگری حکایت دارد. 

همین نگاه دوگانه در تعریف تروریسم و خشونت نیز آشکار است به گونه ای که قتل یک نفر با چاقو در خیابان پاریس به عنوان یک عمل تروریستی وحشتناک تلقی شده و محکومیت جهانی را به دنبال دارد، در حالی که کشتار بی‌ رحمانه دهها هزار زن و کودک و غیرنظامی در غزه، قادر به برانگیختن همان احساس همدلی و محکومیت در نهادهای غرب نیست. امنیت وارونه قربانیان غزه را از ارزش انسانیت محروم کرده و آنها را به بربرهای امپراتوری تقلیل می ‌دهد که هم زباله های امپراتوری تلقی می شوند و هم مرگشان در جهت منافع امنیتی امپراتوری موجه به نظر می‌رسد.

در این چشم ‌انداز امنیتی وارونه حقوق بشر نیز نسبی و تبعیض ‌آمیز می‌ شود. حق امنیت به طور جهانی اعمال نمی ‌شود، بلکه منحصرا برای شهروندان امپراتوری محفوظ است. مصداق آن این است که ایالات متحده با وجود هزاران کیلومتر فاصله از ایران و نداشتن دلایل موجهی برای احساس ناامنی، حق احساس تهدید از سوی ایران را مطرح می‌کند و از این تصور واهی برای توجیه اقدامات متعدد علیه امنیت ملی ایران استفاده می ‌نماید. در مقابل، ایران که بارها متحمل مداخلات نظامی، کودتاهای تحت حمایت آمریکا و حملات نظامی مستقیم این کشور بوده و اطرافش پر از پایگاه های نظامی آمریکایی است، به طور قاطع از حق احساس تهدید از سوی آمریکا محروم شده است.
بدنام ‌سازی و انزوای دولتهای انقلابی 

در کنار فشار سیاسی و دیپلماتیک و ابزارهای اقتصادی و نظامی، امپراتوری رسانه‌ای غرب نقشی محوری در بدنام ‌سازی و منزوی کردن دولتهایی ایفا می‌کند که نظم موجود را به چالش می‌کشند. این فرآیند با استفاده از تاکتیک‌ های هوشمندانه و گزینشی به گونه ‌ای طراحی شده است که در افکار عمومی جهانی، این دولتها را نه تنها تهدیدی برای نظم، بلکه خطری برای بشریت معرفی کند. این استراتژی بر اساس معیارهای دوگانه و با اغراق در وقایع خاص به دنبال برساخت یک روایت از پیش تعیین ‌شده است.

به عنوان مثال دستور بی ‌سابقه دولت آلمان برای تعطیلی کنسولگریهای ایران در آلمان پس از اعدام جمشید شارمهد، رهبر یک گروه مسلح که روند قضایی و اعدام او مطابق با قوانین ایران صورت گرفت، در تضاد آشکار با واکنش آن کشور در حوادث مشابه بین ‌المللی است. این عدم تناسب نشان‌ دهنده این است که هدف واقعی بدنام‌ سازی و انزوای عمدی است تا اجرای عدالت. به همین ترتیب اخراج سریع سفیر ایران توسط استرالیا بر سر اتهامات بی ‌اساس آتش‌ سوزی در یک مکان یهودی، نمونه ‌ای از تلاشها برای به تصویر کشیدن ایران به عنوان کشوری خطرناک و تروریستی است که با سیاست ‌های اعمال شده برای حوادث مشابه در جاهای دیگر متفاوت است. این اقدامات که ریشه در استانداردهای دوگانه دارند، امنیت و ارزشهای انسانی را منحصرا از طریق منافع غرب تعریف می‌کنند و هرگونه انحراف را به عنوان تهدید سرکوب می‌کنند.

چالش واقعی ایران انحراف از نظم امپراتوری است و همین امر امپراتوری سرمایه‌ داری را وادار می ‌کند تا با تمام توان و تبلیغاتی خود، روایت فراگیر ایران‌ هراسی را ترویج کند. این امر شامل فشارهای سیاسی، دیپلماتیک و اقتصادی و تحریم ‌های فلج کننده، برای بی ‌اعتبار کردن و منزوی ساختن ایران و ملتهای مشابه است. چنین فشار خارجی نارضایتی داخلی را در میان مردمی که به دنبال تحقق آرمانهای استقلال هستند، تشدید می‌کند، مردم را خسته و ناامید می ‌سازد و آنها را در برابر دولت خود قرار می‌ دهد و نهایتا دولتها مجبور می ‌شوند برای بازگرداندن نظم و حفظ امنیت ملی واکنش نشان دهند

بازی دیکتاتوری و شکست انقلاب‌ ها

چنانچه فشار بر مردم برای تسلیم کردن یک دولت به نظم امپراتوری به نتیجه نرسد، ابزار بعدی به کار گرفته می‌ شود که چرخه خشونت، دیکتاتوری و شکست انقلابها است.  این چرخه به عنوان یک ابزار مخرب از تحقق آرمانهای استقلال و آزادی در جهان جلوگیری می‌ کند. در این فرآیند دولت‌ هایی که تحت فشار شدید خارجی قرار می ‌گیرند تا از مسیر مستقل خود عقب‌ نشینی کنند، در نهایت برای حفظ بقا و مقابله با نارضایتی‌ های داخلی، به سمت خشونت، دیکتاتوری و سرکوب داخلی روی می ‌آورند.

این مسیر اجباری که به ظاهر به دلیل ناکارآمدی داخلی دولت ‌ها به وقوع می‌ پیوندد، در حقیقت نتیجه مستقیم سیاست‌ های غرب است. در این سناریو، امپراتوری سرمایه به جای تضعیف مستقیم یک دولت، شرایطی را فراهم می ‌کند که آن دولت به دست خویش اعتبارش را از دست بدهد. با تنگ کردن عرصه از طریق تحریم و انزوای بین‌المللی، مردم را در مقابل دولت قرار می ‌دهد و زمانی که دولت برای برقراری نظم به سرکوب متوسل می ‌شود، روایت وحشتناک بودن آن دولت در سطح جهانی تثبیت می‌گردد. پیامد این رویارویی نه آزادی و رهایی، بلکه فروپاشی و بازگشت به نظم پیشین است. ملتهایی که تجربه تلخ انقلاب‌ های ناکام را از سر می‌ گذرانند، می‌ آموزند که سرنوشت ‌شان به شکست و چرخه خشونت ختم خواهد شد و ترجیح می دهند در نظم امپراتوری باقی بمانند. 

در این نظم وارونه مفهوم امنیت تهی و ابزاری می‌ شود و نه برای همه جهان بلکه برای منافع خاص غرب تعریف می‌ شود. در این چارچوب حتی حق یک ملت برای دستیابی به تکنولوژی صلح ‌آمیز هسته ‌ای، بر اساس درک امپراتوری از هویت آن ملت قضاوت و رد می ‌شود. این رویکرد نه تنها امنیت پایدار را به ارمغان نمی ‌آورد، بلکه با ایجاد بی‌ عدالتی، نفاق و بی ‌اعتمادی، زمینه بی ‌ثباتی‌ های بیشتری را در سطح جهانی فراهم می‌کند. نمونه قابل توجه آن دولت انگلستان است که اخیرا اعلام کرده قصد توسعه سلاحهای اتمی خود را دارد و هیچ ممانعت بین المللی در مقابل لندن بوجود نمی آید و ایران که با وجود نداشتن شواهد دال بر سلاح هسته‌ای، از سوی آمریکا (بزرگترین دارنده و تنها استفاده‌ کننده تاریخی سلاح ‌های هسته ‌ای در جهان) و اسرائیل (دارای ۲۰۰ کلاهک هسته‌ ای و سابقه ارتکاب بیشترین جنایات جنگی در جهان پس از جنگ جهانی دوم)، به بهانه صلح جهانی مورد بمباران و تجاوز نظامی می‌گیرد. چون در غیر اینصورت ایران با عبور موفقیت ‌آمیز از گذر کنونی و خروج از نظم وارونه امپراتوری، می‌تواند الگوی قدرتمندی برای کل جهان سوم باشد.
 

کلید واژه ها: جمشید پرویزی ایران و اروپا ایران و امریکا ایران و اسرائیل ایران و امریکا و اسرائیل حمله اسرائیل به ایران حمله امریکا حمله امریکا به ایران جنگ ۱۲ روزه غزه جنگ غزه حمله اسرائیل به غزه


نظر شما :

شهروند ۰۸ شهریور ۱۴۰۴ | ۱۴:۱۲
اکثر تئوری های این یادداشت صحیح است فقط نقش رهبران و سیاست ورزی اصولی آنها نادیده انگاشته شده چرا که هستند کشورهای جهان سوم موفقی که علیرغم این نظم و سلطه امپراتوری موفق شده اند گلیم خود را از آب بیرون کشیده و جایگاه خود را تثبیت کنند. نکته دیگر اینکه خود تحریمی های عجیب داخلی ربطی به نظام امپراتوری و سلطه بین الملل ندارد. از رویا پردازی و درگیری بدون پشتوانه با نظم حاکم جهانی نتیجه ای عاید نمیشود.