نقدی بر آنچه در جشنواره ونیز گذشت

جایزه‌بگیرها

۲۳ شهریور ۱۴۰۵ | ۱۴:۰۰ کد : ۲۰۴۰۴۶۶ اخبار اصلی سینما دیپلماسی
نویسنده خبر: بشیر اسماعیلی
بشیر اسماعیلی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: چنین شد که رفته‌رفته در ایران، هنرمند روشنفکر نقاد واقعی، جای خود را به شارلاتان‌ها و فرصت‌طلبانی داد که می‌توان بدون مسامحه نام جریان آنان را «بی شرفی هنری» گذاشت. مرز مشخصی وجود دارد بین نقد اجتماعی که از درد درونی هنرمند برمی‌آید و اینکه مصائب میهن و مردمت را قاب کنی و دور دنیا به گدایی پول و جایزه بچرخی!
جایزه‌بگیرها

دیپلماسی ایرانی: بعد از انقلاب در ایران، جریان انتقادی در سینمای ایران، با آلوده شدن به نیات جنگ روانی غرب علیه کشورمان مسیری قهقرایی را طی کرده است؛ برای آمریکا و اروپا، ایران به عنوان کشوری یاغی که خلاف جریان نظم جهانی شنا می‌کند، باید زجر بکشد تا به جریان اصلی برگردد و این رنج طیفی از ابزار‌های تحریم و محاصره اقتصادی تا جنگ نظامی را در بر می‌گیرد. اما در عصر رسانه‌ها، نمی‌توان از جنگ رسانه‌ای و فرهنگی برای اعمال فشار غافل شد؛ چه زجری بالاتر از این که روایتی سیاه و زشت از کشوری یاغی، توسط به اصطلاح هنرمندان خود آن کشور به جهانیان عرضه شود. 

چنین شد که رفته‌رفته در ایران، هنرمند روشنفکر نقاد واقعی، جای خود را به شارلاتان‌ها و فرصت‌طلبانی داد که می‌توان بدون مسامحه نام جریان آنان را «بی شرفی هنری» گذاشت.

مرز مشخصی وجود دارد بین نقد اجتماعی که از درد درونی هنرمند برمی‌آید و اینکه مصائب میهن و مردمت را قاب کنی و دور دنیا به گدایی پول و جایزه بچرخی.

بدتر از این «بی‌شرفی هنری»، تظاهر به شرافت هنری است. اینکه هنرمندنما، مدعی شود برای مظلومیت زنان و مردان کشورش فیلم ساخته و تازه، یک منت بیهوده هم به گردن هموطنانش که آبروی آنها را در دنیا برده بگذارد.

من به هیچ رو در این زمینه، به دوگانه ساختگی این اشخاص درباره ایران و جمهوری اسلامی باور ندارم؛ همان‌طور که وقتی جنگنده‌های دشمن فوج‌فوج خاک ما را شخم می‌زدند و مردم را اعم از نظامی و غیرنظامی به خاک و خون می‌کشیدند، ادعای جدا بودن حمله به جمهوری اسلامی و ایران را به عینه پوچ و وقیحانه می‌دیدم.

سال‌هاست این جوایز هدفدار به پای خودزن‌های فرهنگی ریخت‌وپاش می‌شوند، اما به‌راستی که این دوره تفاوت دارد و هیچ چیز به قبل از جنگ بر نمی‌گردد. امروزه هنرمند روشنفکر و دردمند باید علیه رنجی که ترامپ و نتانیاهو به مردم ایران تحمیل کرده‌اند فیلم بسازد. چطور ممکن است که مثلا مغولان مردم نیشابور را گردن زده باشند و شاعر نیشابوری، پا در خونابه مردمان، هنوز علیه والی شهر شعر بگوید. 

این رویه منسوخ که «علیه ایران چیزی بگو و جایزه بگیر» چنان مهوع است که خود غربی‌ها هم به ریش این هنرمند نماهای ما می‌خندند و در دلشان از وطن فروشی آنها شاد می‌‌شوند.

اینک درست در میانه جنگ و ویرانی، جشنواره ونیز پذیرای دو فیلم از ایران بود. یکی فیلم «کمی نور» و دیگری «مراقبت» که حاصل تلاش موفق رندان سینمای ایران برای بهره‌برداری از خون مردم کشورشان است.

فیلم«مراقبت»، داستان نخ نمای زن قربانی و مرد ظالم را در ایران روایت می‌کند؛ داستانی که اگر صد فیلم سطحی و بی‌ارزش دیگر هم درباره آن ساخته شود حتما جایزه‌های غرب را خواهد گرفت. روایت پدر ایرانی در خانواده‌ای مرد سالار که خانه و زندگی دخترش را به زندان بدل کرده و دختر تیپیکال ایرانی که در بن‌بست بدی گیر افتاده چون با همه محاسن ظاهری‌اش، قربانی جامعه ظالم و مرد محور پیرامونش است.

«لاله مرزبان» در مراسم دریافت جایزه بهترین بازیگر بخش افق‌های تازه جشنواره ونیز، به طور هیستریک و توام با غم و شادی که شاید بهترین بازی عمرش هم باشد، فیلم را تقدیم به «زنان مظلوم» ایرانی می‌کند. عوامل فیلم از جمله ریمل رامین‌فر که سال‌ها در سینما و تلویزیون ایران کار کرده و مال و منال و اعتبار فراوانی از این راه بدست آورده، به یاد زنان مظلوم بغض می‌کند. البته نه آن زنانی که کشته شدند، فرزند از دست دادند و خانه‌شان در این جنگ‌ها ویرانه شده است؛ چرا که عامل اصلی این جنایات در تفکر «بی‌شرفی هنری» اساسا نادیده گرفته می‌شود و در عوض پدر فیلم «مراقبت »که از آخر و عاقبت سودای مدل شدن دخترش در خارج می‌ترسد، جنایتکار تر از ترامپ و نتانیاهو است.

فیلم بعدی «کمی نور»، مثلا قرار است به شرایط روحی بازماندگان بپردازد اما در اصل کاسبی با خون‌های ریخته شده در دی ماه سیاه ایران است. نگاهی جشنواره پسند و پرمدعا که این حادثه پیچیده را به عناصر سطحی تقلیل می‌دهد تا نتیجه‌گیری مطلوب خودش را بدست آورد‌. گذشته از خود فیلم، رقصیدن عوامل آن بر صحنه جشنواره ونیز، یاد آور این لطیفه قدیمی است: نقل است قاتلی، زنی را مجبور کرد برای اینکه از خون او و شوهرش بگذرد، در مقابل چشم شوهرش برایش برقصد. زن چنین کرد و قاتل از خونشان گذشت. روز بعد شوهر به زن گفت: عزیزم می‌دانم مجبور بودی برای قاتل برقصی، ولی نمی‌دانم دیگر آن همه عشوه‌گری برای چه بود؟

و البته که آنان با جان و دل بر صحنه رقصیدند، چرا که اساسا فاجعه‌ای از منظر آنها در ایران رخ نداده است، بلکه نهایتا «تعدادی از عناصر جمهوری اسلامی» توسط «عموهای خوب» ایشان کشته شده‌اند؛ اگر هم کودکان را در میناب و لامرد و کوهستک و صدها نقطه دیگر از کشور از بین برده‌اند، باز هم چه جای غم؟ که بر حسب ظاهر، بچه‌ها غالبا روستایی و فقیر بوده‌اند و از قماش «خودشان» و اینکه لابد در آینده ایلان ماسک از آنها در نمی‌آمده است، پس همان بهتر که کشته شدند! 

این نقدها به معنای حمایت از سینمای سفارشی و پروپاگاندای داخلی نیست که آن هم واجد هزار ایراد و اشکال است؛ اما ای کاش یک هنرمند واقعی لااقل راجع به رنج‌های کشور از دیدگاه ملی‌گرا فیلم بسازد ولو به تندترین زبان و با شدیدترین لحن، ولی با دردی برآمده از عشق حقیقی به آب و خاک و نه به عنوان شکارچی جایزه، تا بتوان به احترامش تعظیم کرد و کلاه از سر برداشت.

این مرد رندی و بی‌شرفی هنری، اگر صدها جایزه بگیرد و از جانب دشمنان ما تقدیر و تجلیل شود، پشیزی در تاریخ هنر این مملکت ارزش نخواهد داشت و اساسا دهان‌کجی به کشوری مصیبت دیده و درگیر جنگ نابرابر است که بیش از هر زمان دیگر، نیاز دارد تا از آنچه به ناحق بر سرش می‌آورند بگویند.

بشیر اسماعیلی

نویسنده خبر

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی

اطلاعات بیشتر

کلید واژه ها: بشیر اسماعیلی جشنواره ونیز لاله مرزبان ایران فیلم جنگ جایزه هنرمند


نظر شما :