هژمونی بدون شناخت

چرا آمریکا در خاورمیانه ناکام می‌شود

۰۹ خرداد ۱۴۰۵ | ۱۵:۰۰ کد : ۲۰۳۹۲۱۵ خاورمیانه انتخاب سردبیر
مرتضی بنانژاد در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: مشکل اساسی سیاست خارجی آمریکا صرفاً «استفاده از زور» نیست، بلکه تصور نادرستی است که از ماهیت خاورمیانه دارد. بخش مهمی از دستگاه سیاست خارجی آمریکا، منطقه را با الگوهای ذهنی غربی تحلیل می‌کند؛ در حالی که خاورمیانه دارای ساختارهای تاریخی، مذهبی، قومی و هویتی پیچیده‌ای است که با 
چرا آمریکا در خاورمیانه ناکام می‌شود

نویسنده: مرتضی بنانژاد، کارشناس ارشد مطالعات آمریکا

دیپلماسی ایرانی: تحولات سال‌های اخیر بار دیگر نشان داد که سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در خاورمیانه، علی‌رغم تغییر دولت‌ها و تفاوت در تاکتیک‌ها، همچنان بر یک اصل ثابت استوار است: اتکا به قدرت سخت و تلاش برای مدیریت منطقه از طریق فشار، بازدارندگی و مهندسی سیاسی از بیرون. تجربه چند دهه گذشته نشان می‌دهد ایالات متحده  اگرچه در روش‌ها و شعارها تغییر می‌کند، اما در بنیان فکری خود همچنان خاورمیانه را با منطق قدرت نظامی و فشار امنیتی تحلیل می‌کند؛ رویکردی که در بسیاری از موارد نه‌تنها به ثبات منجر نشده، بلکه بحران‌های جدیدی نیز تولید کرده است.

مشکل اساسی سیاست خارجی آمریکا صرفاً «استفاده از زور» نیست، بلکه تصور نادرستی است که از ماهیت خاورمیانه دارد. بخش مهمی از دستگاه سیاست خارجی آمریکا، منطقه را با الگوهای ذهنی غربی تحلیل می‌کند؛ در حالی که خاورمیانه دارای ساختارهای تاریخی، مذهبی، قومی و هویتی پیچیده‌ای است که با 

بسیاری از مناطق جهان تفاوت بنیادین دارد. در این منطقه، مسئله مشروعیت، هویت دینی، حافظه تاریخی، نقش قبایل، مفهوم مقاومت و حساسیت نسبت به مداخله خارجی، نقشی تعیین‌کننده در معادلات سیاسی دارند؛ عواملی که معمولاً در محاسبات امنیتی واشنگتن کمتر دیده می‌شوند.

از همین رو، آمریکا بارها تصور کرده که می‌تواند با مداخله نظامی، تحریم اقتصادی یا فشار سیاسی، نظم مطلوب خود را بر منطقه تحمیل کند. اما نتیجه اغلب معکوس بوده است. پروژه «خاورمیانه بزرگ» پس از حملات ۱۱ سپتامبر نمونه روشنی از این ذهنیت بود. دولت جورج بوش پسر معتقد بود که با تغییر ساختار سیاسی کشورهای منطقه و گسترش الگوی لیبرال ـ دموکراتیک غربی، می‌توان خاورمیانه‌ای همسو با منافع آمریکا ایجاد کرد. اما این پروژه بیش از آنکه بر شناخت واقعی جوامع منطقه استوار باشد، محصول نوعی نگاه ایدئولوژیک و مداخله‌گرایانه بود.
حمله به افغانستان و عراق در همین چارچوب صورت گرفت. آمریکا توانست ساختار نظامی این کشورها را در مدت کوتاهی فروبپاشد، اما در مرحله دولت‌سازی و ایجاد مشروعیت سیاسی با شکست مواجه شد. در 

افغانستان، پس از دو دهه جنگ و صرف صدها میلیارد دلار، نهایتاً همان نیرویی به قدرت بازگشت که آمریکا برای حذف آن وارد جنگ شده بود. در عراق نیز سقوط حکومت صدام حسین نه‌تنها به ثبات منجر نشد، بلکه شکاف‌های مذهبی و قومی را تشدید کرد و زمینه ظهور بازیگرانی چون داعش را فراهم ساخت.

یکی از عوامل مهم تداوم این رویکرد، نفوذ «مجتمع نظامی ـ صنعتی» در ساختار تصمیم‌گیری آمریکاست. این مفهوم که نخستین‌بار توسط دوایت آیزنهاور، رئیس‌جمهور اسبق آمریکا مطرح شد، به شبکه پیچیده‌ای از شرکت‌های تسلیحاتی، نهادهای نظامی، لابی‌های سیاسی و مراکز مطالعاتی اشاره دارد که تداوم بحران‌های امنیتی و نظامی، منافع اقتصادی و راهبردی آنان را تأمین می‌کند. در چنین ساختاری، راه‌حل نظامی اغلب سریع‌تر، قابل نمایش‌تر و سودآورتر از راه‌حل‌های سیاسی و اجتماعی تلقی می‌شود. به همین دلیل، سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه معمولاً بیش از آنکه بر شناخت عمیق جامعه‌شناختی منطقه متکی باشد، بر منطق بازدارندگی، فشار و نمایش قدرت استوار می‌شود.

این مسئله حتی در رفتار با  متحدان آمریکا نیز قابل مشاهده است. واشنگتن سال‌ها عربستان سعودی را به‌عنوان یکی از مهم‌ترین شرکای منطقه‌ای خود حمایت کرده، در حالی که همزمان شعار دموکراسی و حقوق بشر را نیز مطرح کرده است. اما پس از قتل جمال خاشقجی، دولت آمریکا در موضع‌گیری‌های خود دچار تناقض شد؛ از یک سو ناچار بود برای حفظ اعتبار گفتمان حقوق بشری واکنش نشان دهد و از سوی دیگر به دلیل ملاحظات امنیتی و نفتی، روابط راهبردی خود با ریاض را حفظ کرد. این دوگانگی نشان داد که در سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا، منطق قدرت و موازنه ژئوپلیتیکی غالباً بر اصول اعلامی اولویت دارد.

رفتار آمریکا در قبال یمن و حوثی‌ها نیز نمونه دیگری از این تناقض راهبردی است. واشنگتن در مقاطعی از عملیات نظامی ائتلاف عربی حمایت کرد و سپس در دوره‌ای دیگر، با تغییر شرایط منطقه‌ای و نگرانی از گسترش بحران انسانی، بخشی از حمایت‌های خود را محدود ساخت. اما در نهایت، دوباره منطق امنیتی و مهار تهدیدات منطقه‌ای بر تصمیم‌گیری آمریکا غلبه کرد. این نوسان‌ها نشان می‌دهد که سیاست آمریکا در خاورمیانه اغلب واکنشی، مقطعی و فاقد یک درک پایدار از واقعیت‌های اجتماعی منطقه است.

مسئله فلسطین نیز شاید روشن‌ترین نمونه تناقض در سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا باشد. در دولت بیل کلینتون، واشنگتن همزمان دو مسیر را دنبال می‌کرد: از یک سو عادی‌سازی روابط برخی کشورهای عربی با اسرائیل و از سوی دیگر پیشبرد روند صلح فلسطین و اسرائیل از طریق مذاکرات اسلو.

در دوره جورج بوش پسر، تمرکز بیشتر بر تشکیل دولت فلسطینی و راه‌حل دو کشوری قرار گرفت، اما تحولات امنیتی پس از انتفاضه دوم و جنگ‌های منطقه‌ای، این روند را متوقف کرد.

در دوره باراک اوباما، ایده تشکیل کشور مستقل فلسطینی بار دیگر پررنگ شد و حتی اختلافاتی میان واشنگتن و تل‌آویو بر سر شهرک‌سازی‌ها شکل گرفت. اما با روی کار آمدن دونالد ترامپ، سیاست آمریکا ناگهان تغییر جهت داد. موضوع تشکیل کشور فلسطینی عملاً به حاشیه رفت و به جای آن «پیمان ابراهیم» به محور اصلی سیاست آمریکا تبدیل شد؛ توافقی که هدف آن عادی‌سازی روابط کشورهای عربی با اسرائیل بدون حل مسئله فلسطین بود.

همزمان، دولت ترامپ حاکمیت اسرائیل بر بلندی‌های جولان را نیز به رسمیت شناخت؛ اقدامی که آشکارا با قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل در تعارض بود. این تغییرات ناگهانی نشان می‌دهد که سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا بیش از آنکه مبتنی بر یک راهبرد پایدار و شناخت تاریخی منطقه باشد، تابع موازنه قدرت، فشارهای داخلی و منطق برتری‌جویانه است.

رفتار آمریکا در قبال انتخابات فلسطین نیز نمونه دیگری از همین تناقض است. واشنگتن همواره خود را مدافع دموکراسی معرفی کرده، اما هنگامی که حماس در یک انتخابات قانونی به پیروزی رسید، نتیجه را نپذیرفت و از تحریم و فشار علیه دولت منتخب حمایت کرد. این رویکرد این پیام را به افکار عمومی منطقه منتقل کرد که دموکراسی تنها زمانی مورد حمایت غرب است که نتایج آن با منافع واشنگتن همسو باشد.
واقعیت آن است که خاورمیانه را نمی‌توان صرفاً با ناو هواپیمابر، تحریم اقتصادی و فشار امنیتی مدیریت کرد. این منطقه پیش از هر چیز نیازمند فهم تاریخی، شناخت فرهنگی و درک واقعی از ساختارهای اجتماعی است. اما سیاست خارجی آمریکا همچنان در بسیاری از 

موارد، قدرت سخت را جایگزین شناخت عمیق منطقه کرده است. به همین دلیل، ایالات متحده امریکا  اگرچه در تاکتیک‌ها تغییر می‌کند، اما در تکرار خطاهای راهبردی خود همچنان ثابت مانده است.

کلید واژه ها: مرتضی بنانژاد ایالات متحده امریکا امریکا خاورمیانه امریکا و خاورمیانه امریکا و کشورهای عربی


( ۴ )

نظر شما :