نقدی بر نژادپرستی غربی

جنگی که می‌تواند تلنگری به شناخت دوباره هویت ما باشد

۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ | ۱۵:۰۰ کد : ۲۰۳۸۸۲۳ آمریکا خاورمیانه انتخاب سردبیر
نویسنده خبر: بشیر اسماعیلی
بشیر اسماعیلی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: جنگ اخیر ما، می‌تواند تلنگری برای تقویت میهن پرستی و شناخت دوباره هویت ما باشد. هویتی که سال‌ها با خود تحقیری و دیگرنژادپرستی برخی از افراد، لطمه دیده اینک وقت ترمیم آن است.
جنگی که می‌تواند تلنگری به شناخت دوباره هویت ما باشد

دیپلماسی ایرانی: برتراند بدیع، استاد برجسته روابط بین‌الملل در فرانسه اخیرا راجع به فاجعه مدرسه میناب و ارتباط آن با مطالعات پسا استعماری نکات جالبی را گفته است. او در یک مصاحبه تلویزیونی در فرانسه ضمن اینکه از بی تفاوتی کشورهای جهان نسبت به کشته شدن ۱۸۰ دختر دانش آموز مدرسه میناب ابراز شگفتی می‌کند، می‌گوید: «تصور کنید همین فاجعه در کشورهای دیگر رخ داده بود، واکنش‌های خشم آلود و تحریم‌هایی که به خاطر آن وضع می‌شد را تجسم کنید...» سپس در پاسخ به اینکه چرا چنین تبعیضی در جهان وجود دارد، پاسخ می‌دهد: «اصلی مبتنی بر سلسله مراتب عمودی در روابط بین‌الملل وجود دارد به این معنی که گویی انسان‌هایی هستند که انسان‌تر از دیگرانند و برخی دیگر، کمتر انسان محسوب می‌شوند. پس هیچ برابری وجود ندارد چه در مورد زندگی و چه درباره مرگ...».

در ادامه این گفت‌وگو، برتراند بدیع به یکی از کتاب‌های خودش با عنوان «عصر تحقیر ‌شدگان» ارجاع می‌دهد و می‌گوید: «متغیر «تحقیر» عامل موثری در روابط بین‌الملل است؛ وقتی مرگ عزیزان و هموطنان شما را چندان مهم نمی‌دانند، سرشار از خشم می‌شوید.»

تفاوت مرگ با مرگ 

قتل ایرینا زاروتسکا در تاریخ ۲۲ اوت ۲۰۲۵ در ایستگاه قطار شهر شارلوت، کارولینای شمالی، ایالات متحده رخ داد. در این حمله ایرینا زاروتسکا، یک دختر پناهجوی اوکراینی که به دلیل حمله روسیه به اوکراین از کشورش فرار کرده بود، به ضرب چاقوی یک مهاجم سیاهپوست به قتل رسید.

واکنش‌های جهانی نسبت به قتل این دختر جوان بسیار شدید بود. دونالد ترامپ در شبکه اجتماعی تروث‌سوشال نوشت: «این حیوان که آن بانوی جوان و زیبای اوکراینی را، که به آمریکا آمده بود تا به دنبال صلح و امنیت بگردد، به طرز وحشیانه‌ای به قتل رساند، باید یک محاکمه “سریع” (هیچ شکی نیست!) داشته باشد و تنها مجازات ممکن، اعدام است. هیچ گزینه دیگری وجود ندارد!»

بر اساس آنچه برتراند بدیع گفته بود، می‌توان واکنش به قتل دختر جوان اوکراینی را با بی تفاوتی نسبت به ۱۸۰ دختر بچه دانش آموز میناب که به وسیله ارتش آمریکا به شهادت رسیدند مقایسه کرد؛ در مورد دختر اوکراینی، او دختری سفید پوست با موهای طلایی و لباس کژوال غربی است؛ عناصر نمادین  یک دختر جوان نژاد سفید را در او می‌بینیم. در صحنه قتل که توسط دوربین‌های مدار بسته قطار تصویربرداری شده‌، یک مرد سیاه پوست بدقیافه و غول‌پیکر، بی هیچ دلیلی و احتمالا به خاطر روان پریشی یا نفرت نژادی او را به قتل می‌رساند‌. پس قاتل هم یک سیاه پوست است که سال‌هاست در آمریکا به عنوان نژاد دوم و عامل جرم و بزه‌کاری کلیشه‌سازی شده و حضور او در اینجا، بار نژادی این واقعه تراژیک را افزایش می‌دهد.

اما در لایه‌ای پنهان‌تر، عامل اصلی وقوع این قتل غم انگیز، حمله روسیه به اوکراین است که موجب شده است دختر و خانواده‌اش از اوکراین آواره شوند و به آمریکا مهاجرت کنند. روس‌ها اگر چه نژاد سفید به حساب می‌آیند، اما هیچ‌وقت تمدن غرب آنها را در خود نپذیرفت و ادغام نکرد.

از زمان ناپلئون تا هیتلر و سپس دوران جنگ سرد، روس‌ها به عنوان نژاد سفید درجه دوم و دشمن گفتمان اصلی غرب تلقی می‌شده‌اند که این باور تا الآن هم ادامه دارد. پس همه عناصر لازم برای برانگیختن همدردی نژاد سفید با دختر به قتل رسیده جمع مهیا بود و در نتیجه میزان بالایی از توجهات جهانی به این واقعه نشان داده شد.

اما در مورد فاجعه میناب، اولا دانش آموزان دختر به عنوان سوژه‌های قربانی، ظاهری خاورمیانه‌ای داشتند که لباس فرم مدرسه و مقنعه آنها، همزمان کلیشه‌های ضد اسلامی را هم در ناخودآگاه مخاطب نژادپرست غربی فعال می‌کرد. قاتل در اینجا ارتش ایالات متحده آمریکاست که نقش حامی و ناجی را در تمدن غربی برای آن تعریف کرده‌اند. این واقعه نیز در خلال جنگ آمریکا و رژیم اسرائیل با ایران انجام شده پس به طور پیش‌فرض، تلفات انسانی ایرانیان از منظر نژادی توجیه پذیر است و چندان نباید باعث ایجاد همدردی و تأثر باشد!

بنابراین همان‌طور که برتراند بدیع می‌گوید، بر اساس این نظام سلسله مراتبی عمودی، مرگ دختر بچه‌های مینابی بسیار کم اهمیت‌تر از مرگ دختر اوکراینی جلوه می‌کند و عامل اصلی در این تبعیض، مسأله نژاد است.

مورد عجیب و غم انگیز «دیگر نژاد پرستی»

اینکه نژاد سفید پوست غربی، خودش را انسان‌‌تر از دیگر نژاد‌ها بداند، گرچه مسأله‌ای زشت اما متداول است. از نژاد پرستان «کو کلاس کلن» در آمریکا گرفته تا «جیمز واتسون» برنده جایزه نوبل علمی که نژاد سفید را از نظر هوش، برتر از سیاهان می‌دانست و بسیاری افراد دیگر، همگی بر ماهیت نهادینه شده نژادپرستی در غرب صحه می‌گذارند. 

اما مورد غم‌انگیز در این رابطه، مسأله «دیگر نژاد پرستی» است؛ یعنی مردم غیر سفید پوست غربی هم به این باور برسند که نژاد خودشان پست‌تر از سفیدپوستان غربی است، در این حالت است که مثلا مرگ سفیدپوستان در یازده سپتامبر یا دراوکراین، غم‌انگیز‌تر از مرگ هموطنان مینابی به چشم این افراد می‌آید. همچنین اگر آمریکا مردم ایران را بکشد ولو در حد نسل‌کشی با بمب اتمی یا مرگ تدریجی با حمله به زیرساخت‌های حیاتی، می‌تواند تحمل‌پذیر یا حتی لازم و ضروری باشد! چون قاتل مهاجم آمریکایی است و آمریکا هم که نماد تمدن اصیل و پیشرو است، پس چه بهتر که بدست این نژاد برتر کشته شوند.

این‌طور نگاه مبتنی بر خود تحقیری و دیگرنژاد پرستی، ذهن را یاد «سندروم استکهلم» می‌اندازد که در آن، حالت روانی برای فرد به گروگان گرفته شده پیش می‌آید که عاشق و شیفته دشمن خود یعنی گروگانگیر می‌شود، با علم به اینکه توسط او آسیب خواهد دید یا حتی ممکن است به قتل برسد.

«دیگرنژاد پرستی» را می‌توان یک واکنش در حوزه مطالعات «نوروساینس» هم به حساب آورد؛ وقتی مغز ما به طور غریزی برای فرار از تحقیر شدگی، از نژاد و هویت خودش می‌گریزد و با نژاد برتر همزاد پنداری می‌کند. اینکه برخی افراد می‌کوشند که مثلا رنگ مو و لباس یا سبک زندگی خودشان را به شکل و شمایل غربی‌ها در بیاورند یا زبان و لهجه آنها را یاد بگیرند و تقلید کنند، می‌تواند واکنش مغز آنها نسبت به درد ناشی از تحقیر شدگی نژادی باشد.

مشکل اما اینجاست که لباس پوشیدن و حرف زدن به شکل سفیدپوستان غربی موجب نمی‌شود که در آنها ادغام شویم یا ما را عضوی از خودشان به حساب آوردند، بلکه این تقلید تحقیر و رانده شدن بیشتر را باعث خواهد شد. 

ماهاتما گاندی، رهبر استقلال هند، ‌در جوانی به انگلستان رفته بود و درس حقوق خوانده بود. روزی در آفریقای جنوبی، با کت‌وشلوار و کراوات مرتب همان‌طور که وکلای انگلیسی لباس می‌پوشند، به واگن درجه یک قطار وارد شد اما مامور قطار او را به بیرون پرت کرد چون ورود غیرسفیدها به واگن درجه یک ممنوع بود! در آنجا بود که گاندی فهمید لباس و شغل و پرستیژ مخصوص سفیدپوست‌ها باعث نمی‌شود نگاه نژادپرستانه از او برداشته شود. پس تنها راه ممکن را در پذیرفتن هویت اصلی خود دید و به هند بازگشت و رهبری استقلال کشورش از استعمار انگلستان را بر عهده گرفت.

اگر ما از هویت خود بیزار شویم، دیگران هم به سادگی ما را در نظام هویتی خود نخواهند پذیرفت. لذا اگر شأن و منزلت انسانی داشته باشیم یک جا مثل گاندی درد روحی زیادی را متحمل خواهیم شد. وگرنه، به سوژه طعن و تمسخرهای نژادی تبدیل می‌شویم و باید در یک خودفریبی ابدی زندگی کنیم. جنگ اخیر ما، می‌تواند تلنگری برای تقویت میهن پرستی و شناخت دوباره هویت ما باشد. هویتی که سال‌ها با خود تحقیری و دیگرنژادپرستی برخی از افراد، لطمه دیده اینک وقت ترمیم آن است.

بشیر اسماعیلی

نویسنده خبر

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی

اطلاعات بیشتر

کلید واژه ها: نژادپرستی امریکا جنگ امریکا حمله امریکا حمله امریکا به ایران مردم ایران کودکان میناب مدرسه میناب شهادت کودکان میناب جنگ اوکراین مهاتما گاندی هویت هویت ملی بشیر اسماعیلی


( ۱۱ )

نظر شما :

علی روا ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ | ۱۶:۲۵
سلام ضمن تشکر از مقاله بسیار عالی،نویسنده محترم من هرچی فکر کردم که ربط میناب و اوکراین و گاندی،چی هستش و یا،با هویت شناسی چی هست متوجه نشدم امیدوارم نویسنده بسیار محترم این ربط را با جهان شمولی بیشتر ابعاد را گسترده و ربطها را دامنه دار نماید میناب اوج فرهنگ قدرت و رشادت ایران است فرهنگ اوکراینی مظلومیت و کشور گریزی است گاندی در کشور دیگر تحقیر شد ولی فرزندان ایران زمین با افتخار در کشور خود شهادت رسیدند فرهنگ میناب فرهنگ اقتدار در برابر حماقت آمریکایی‌ها هست تاریخ فراموش نخواهد کرد این گرفتارشون خواهد کرد ایرانی باخت نمیده