حملهای که از اقتصاد و رسانه آغاز میشود
جنگ کثیف در حوزه خاکستری
دیپلماسی ایرانی: جنگ نامتعارف در رویکرد آمریکا و اسرائیل، صرفاً یک تقابل نظامی نیست. این نوع جنگ در واقع تلاشی سازمانیافته، بلندمدت و چندبعدی برای تغییر موازنه قدرت است؛ آن هم بدون ورود مستقیم به میدان نبرد کلاسیک. در این الگو، صحنه درگیری از میدانهای سنتی نظامی خارج و به لایههای پنهان و ظریف جامعه منتقل میشود؛ لایههایی که در آن اقتصاد، افکار عمومی، رسانه، هویت اجتماعی، ساختارهای نهادی و حتی روابط روزمره مردم به بخشی از میدان نبرد تبدیل میشوند. در این مدل، هدف آمریکا و اسرائیل دستیابی به یک پیروزی نظامی سریع نیست. آنها بهدنبال فرسایش تدریجی توان تصمیمگیری، سست کردن اراده جمعی و ایجاد شکاف در انسجام اجتماعی و سیاسی ایران هستند. این نبرد آرام، تدریجی، غیرمستقیم و چندلایه پیش میرود و جامعه هدف در بسیاری موارد حتی متوجه نمیشود که عملاً در میانه یک جنگ واقعی قرار گرفته است. ماهیت این جنگ بر بهکارگیری همزمان و ترکیبی از ابزارهای متنوع استوار است.
آمریکا و اسرائیل با بهرهگیری از عملیات اطلاعاتی و روانی، اعمال فشارهای اقتصادی، نفوذ سیاسی، تحریک شکافهای اجتماعی و استفاده هدفمند از نارضایتیهای داخلی، تلاش میکنند مستقیماً بر نقاط ضعف ساختار جامعه تمرکز کنند. این نقاط ضعف میتواند بیاعتمادی اجتماعی، اختلافات سیاسی، شکافهای فرهنگی، مشکلات اقتصادی و ضعفهای مدیریتی باشد. وقتی این نقاط آسیبپذیر تحریک و برجسته شوند و روی آنها چند برابر کار شود، جامعه هدف بهتدریج انرژی خود را به جای مواجهه با تهدید بیرونی، صرف درگیریهای درونی و فرساینده میکند. همین امر توان مقاومت در برابر فشارهای خارجی را کاهش میدهد و کشور را مستعد بیثباتی میسازد. به همین دلیل، این نوع جنگ در ادبیات راهبردی «جنگ کثیف» نام گرفته است؛ زیرا در آن مرزهای اخلاقی و حقوقی جنگ کلاسیک کمرنگ میشود و شیوههایی بهکار میرود که عمدتاً در حوزههای خاکستری قرار دارند.
در جنگهای متعارف، میان نظامیان و غیرنظامیان تفکیک نسبتاً روشنی وجود دارد؛ اما در جنگ نامتعارف، این مرز تا حد زیادی از میان برداشته میشود. در این شرایط، زندگی روزمره مردم، فضای رسانهای، اقتصاد خرد و کلان و شبکه روابط اجتماعی به ابزار اعمال فشار تبدیل میشوند. جنگ دیگر فقط میان ارتشها جریان ندارد، بلکه در لایههای اجتماعی و ذهنی جامعه رخ میدهد. شهروندان، مستقیم یا غیرمستقیم، در معرض پیامدهای این نبرد قرار میگیرند و هر تصمیم روزمره میتواند تحت تأثیر فشارهای طراحیشده بیرونی قرار گیرد.
در این صحنه پیچیده، نقش آمریکا و اسرائیل بیشتر شبیه نقش طراحانی است که میخواهند بدون وارد آوردن ضربهای آشکار و مستقیم، ایران را به سمت بیثباتی تدریجی سوق دهند. آنها با استفاده از ابزارهای غیرمستقیم، شبکههای واسطه، عملیات روانی و انواع فشارهای چندلایه، سعی میکنند فضای عمومی را به سمت تردید، ناامیدی و بیاعتمادی حرکت دهند. هدف این است که جامعه ایران به نقطهای برسد که بخش قابل توجهی از ظرفیت و انرژی خود را صرف مدیریت بحرانهای داخلی کند. در چنین وضعیتی، توان نظام برای تصمیمگیری و اقدام راهبردی، مرحلهبهمرحله فرسوده و تضعیف میشود؛ بیآنکه لزوماً شلیک گستردهای صورت گرفته باشد.
در دل این نبرد پنهان، ترور یکی از ابزارهای راهبردی و تعیینکننده آمریکا و اسرائیل است. در چارچوب جنگ نامتعارف، ترور صرفاً برای حذف فیزیکی یک فرد انجام نمیشود، بلکه بهعنوان یک عملیات ترکیبی امنیتی – روانی طراحی میشود تا اثری بسیار فراتر از خود واقعه داشته باشد. هدف این نوع عملیات معمولاً شخصیت هایی است که نماد یک توانمندی کلیدی، یک جریان فکری اثرگذار یا یک ظرفیت راهبردی در جمهوری اسلامی ایران بهشمار میروند. حذف چنین افرادی بهطور همزمان پیامهایی درباره آسیبپذیری ساختار قدرت، ایجاد احساس ناامنی در میان نخبگان و نمایش توان نفوذ در لایههای مختلف امنیتی، سیاسی و اجتماعی مخابره میکند. در واقع، ترور تلاشی است برای وارد کردن یک شوک اجتماعی. اگر جامعه از نظر اعتماد عمومی و انسجام اجتماعی در وضعیت شکنندهای باشد، این شوک میتواند خیلی سریع فضا را ملتهب کند، بیثباتی ادراکی را تشدید سازد و زمینه درگیریهای درونی را گسترش دهد. ترور در این چارچوب، بخشی از یک طراحی بزرگتر برای ایجاد فشار ادراکی و روانی بدون توسل به جنگ گسترده است. ممکن است عملیات تروریستی در چند ثانیه یا چند دقیقه انجام شود، اما ارتعاشات و آثار آن در لایههای مختلف جامعه امتداد مییابد. در چنین لحظاتی، رسانهها و شبکههای اجتماعی به میدان نبرد روایتهاتبدیل میشوند و هر روایت میتواند به شکلی متفاوت بر ادراک افکار عمومی اثر بگذارد. اگر ایران در چنین شرایطی از سطح کافی اعتماد عمومی و انسجام اجتماعی برخوردار نباشد، این ابزار میتواند به تشدید بیاعتمادی، ترس، واگرایی و اختلافات داخلی منتهی شود. اما اگر جامعه از درون قوی و همبسته باشد، همین اقدام میتواند نتیجهای معکوس بهجا بگذارد و بهجای تضعیف، موجب تقویت همبستگی ملی و انسجام اجتماعی شود.
این جنگ نامتعارف آمریکا و اسرائیل نوعی جنگ فرسایشی است که نه بر پایه ضربات سریع و آشکار نظامی، بلکه بر اساس تخریب تدریجی پایههای قدرت ملی ایران پیش میرود. پیروزی در این نبرد، نه با تصرف سرزمین و نه با شکست دادن ارتش در میدان رقم میخورد؛ بلکه با آسیبزدن به اراده ملی، مختل کردن ادراک عمومی و شکستن انسجام اجتماعی تعریف میشود.
مهمترین میدان این جنگ، ذهن مردم و شبکه روابط اجتماعی آنهاست. اگر در این میدان، اعتماد، همبستگی و امید جمعی تضعیف شود، میتوان بدون شلیک یک گلوله و بدون وقوع یک نبرد بزرگ، موازنه قدرت را به زیان کشور هدف تغییر داد.
بر این اساس، حاکمیت در چنین شرایطی نمیتواند صرفاً با تکیه بر رویکرد امنیتی از خود دفاع کند. بخش قابل توجهی از فشارها ریشه در بسترهای اجتماعی، اقتصادی، ادراکی و حتی هویتی دارد. توان دفاعی ایران در این سطح، تا حد زیادی به کیفیت حکمرانی، کارآمدی مدیریتی، عدالت در توزیع فرصتها و سطح اعتماد مردم به نهادها وابسته است. هرچه فاصله میان مردم و حاکمیت کاهش یابد، مشارکت و همحسی عمومی تقویت شود و انسجام اجتماعی بالا برود، حاشیه نفوذ و میدان مانور آمریکا و اسرائیل محدودتر میشود. در چنین وضعیتی، همان جرقههایی که برای ملتهب کردن جامعه طراحی شدهاند، میتوانند به عامل همبستگی، ارتقای سرمایه اجتماعی و افزایش تابآوری و مقاومت ملی تبدیل شوند.



نظر شما :