کشوری پرمنفعت با منابعی عظیم

چرا روسیه اوکراین را می خواهد؟

۲۱ دی ۱۴۰۰ | ۱۰:۰۰ کد : ۲۰۰۹۰۱۹ اخبار اصلی اروپا
علی مفتح در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می نویسد: شاید شما هم مدت هاست بحث «ناتو» پیرامون درگیری ها میان روسیه و غرب بر سر اوکراین را شنیده اید. شاید بتوان گفت که ناتو تنها نوک کوه یخی است که از آن صحبت می شود و موضوعی است که معمولا برای ناظران خارجی جذاب به حساب می آید. در این مقاله قصد داریم تا به اهمیت اوکراین، نه از نگاه بیرونی بلکه از نگاه روسیه بپردازیم. 
چرا روسیه اوکراین را می خواهد؟

نویسنده: علی مفتح، دانش آموخته رشته مطالعات اروپایی از دانشگاه لوون بلژیک


دیپلماسی ایرانی: اتحادیه اقتصادی اوراسیا، گروه چهار (کواد)، اتحادیه کشورهای مشترک المنافع، محور مقاومت، سازمان دولت های ترک، نوعثمانی گری، و یا بریکس: همه این ها خبر از عصر اتحادهای خرد در دوره پسا-هژمونی ایالات متحده را می دهد. عصری که در آن قدرت های متوسط به دنبال شکل دادن به نظمِ بی نظم حاصله از افول سلطه آمریکا خواهند بود. کشورهایی که آن قدر قوی هستند تا بتوانند در برابر فشارهای خارجی از طرف کشورهای قدرتمندتر مقاومت کنند، گفتمان سیاسی، فرهنگی، هویتی و اقتصادی خود را ارائه دهند اما آن چنان قوی نیستند که بتوانند این ها را بر اعضای کوچک تر جامعه بین المللی دیکته کنند. باید گفت که دوران دیکتاتوری بین المللی که در زمان جنگ سرد و بعد از آن در دوره سلطه آمریکا شاهد آن بودیم به پایان رسیده و عصر امپراتوری ها دوباره در حال شکل گرفتن است. عصری که اتحادهای خرد با مرزهای سیال و بعضا همپوش به تدریج به حدود و مرزبندی های خود استحکام خواهند بخشید و تاریخ را دوباره تکرار خواهد کرد، تراژدی باشد و یا کمدی، یک موضوع مشخص است: روسیه اوکراین را در امپراتوری خود می خواهد!

اساسا وقتی صحبت از اوکراین می شود، عده بسیاری اشاره به پیمان آتلانتیک شمالی می کنند و دلیل اختلافات روسیه و غرب بر سر اوکراین را موضوع پیشروی ناتو به سمت مرزهای غربی روسیه می دانند. پیشروی نظامی که تا امروز روس ها در آن غرب را به خاطر «عمل نکردن به قولشان» مورد سرزنش قرار می دهند. در میان مفسرین و محققین تاریخ اختلاف وجود دارد که آیا در حین مذاکرات در مورد سرنوشت دو آلمان در دهه ۹۰ میلادی، واقعا غرب به گورباچوف قول داده است که نیروهای ناتو پس از اتحاد آلمان غربی و شرقی «حتی یک اینچ» به سمت شرق حرکت نخواهند کرد و یا اینکه منظور آن ها از «شرق» تنها آلمان شرقی بوده است. در هر حال، آن چه که از اسناد و شواهد تاریخی فهمیده می شود این است که ساده لوحی و احتیاج به پول در دوران افول شوروی، گورباچوف را مجبور به دادن امتیازات بی سابقه کرده است. البته، فرصت طلبی و زیرکی غربی ها، به خصوص آمریکا را نباید در این اتفاق نادیده گرفت چرا که ساده انگاری خواهد بود اگر «شرق» مورد نظر در دیدار وزیر خارجه وقت آمریکا، جیمز بیکر، و رئیس اتحادیه جماهیر شوروی، میخاییل گورباچوف، را تنها به معنای «آلمان شرقی» دانست، چون آلمان تنها قسمتی از پروژه ناتو و غرب بود. 

هر آن چه بود، شوروی در آن زمان، قدرت سابق خود را نداشت که بتواند در برابر غرب ایستادگی کند. از طرفی دیگر، تغییر  نوع حکومت به کشور جدید فدراسیون روسیه و همچنین قدرت طلبی آمریکا واقع گرایی بی روح و بی رحم را جای‍گزین هرگونه قول و وعده کرد. همان قول و وعده ای که حاکمان و سیاسیون روسیه مرتبا از آن صحبت می کنند و آن را به عنوان سندی مبنی بر قابل اعتماد نبودن غرب می دانند، اگر چه روس ها همان مقدار که غرب را ملامت می کنند، تقصیر را به گردن خودشان هم می اندازند: چرا گورباچوف به صحبت آمریکایی اعتماد کرد و از آن ها تقاضای سند امضا شده نکرد!

بیش از ۳۰ سال از آن اتفاقات می گذرد. ولادیمیر پوتین، افسر سابق ک.گ.ب با افسوس بر اینکه شوروی جایگاه خود را در اروپا از دست داده از آلمان شرقی بازگشت. کمی بعدتر، همکاران وی هم راهی کشورشان شدند تا در یکی از خانه هایی که با استفاده از ۱۲ میلیارد مارک (به علاوه سه میلیارد مارک وام بدون بهره) که از طرف آلمان غربی برای تطمیع گورباچوف و گرفتن اجازه وی برای اتحاد دو آلمان و عضویت تمامی آن در ناتو به شوروی داده شده بود، ساکن شوند. تلخی این اتفاقات آن چنان در ذهن جمعی روس ها نقش بسته است که امروزه حتی در ازای بهای سنگین تحریم ها باز هم از ایستادگی در برابر ناتو دفاع می کنند، چرا که می دانند اگر موفق به نگه داشتن منطقه ای حائل در مرزهای غربی خود نشوند، این امکان وجود دارد که مجبور شوند تا سنگرهای خود را در مسکو بسازند. اما این نگرانی مربوط به قرن ۲۱ میلادی و یا حتی دوران جنگ سرد نمی شود. روسیه قرن هاست که از سمت غرب مورد هجوم قرار گرفته و مهم ترین دلیل آن جغرافیای این کشور است.

مهاجمین برق آسا از دشت ها می آیند

روس ها علاقه دارند تا در صحبت هایشان جغرافیای وسیع کشورشان را به شما یادآوری کنند. چه درباره فساد مالی دولت باشد و چه درباره ایستادگی در برابر غرب، آنها گریزی به جغرافیای وسیع خود خواهند زد. یادم می آید، در  گفتگویی با یکی از اساتید روس که خود زمانی دیپلمات بود، وقتی صحبت از این شد که چرا مردم در روسیه آن گونه که باید به تمیزی محیط خود اهمیت نمی دهند، گفت: «می دانی، من در کشور مالت کار کرده ام. جای بسیار کوچکی است و به خاطر همین هم مردم مراقب تمیزی کشورشان هستند، اما در روسیه چه؟ کشور بزرگ است و همه زباله خود را در خیابان رها می کنند!» شاید بتوان گفت که جغرافیای بزرگ روسیه همچون نفت برای ایرانیان است: هم نعمت است و هم نقمت! 

امنیت مرزها از اصلی ترین دغدغه های روس ها، همچون ملت های دیگر، در طول تاریخ بوده است. در حالی که در قسمت شرقی و شمالی خود، روسیه بابت مرز طبیعی با اقیانوس آرام شمالی و اقیانوس منجمد شمالی خیالش از امنیت مرزها تا حدودی راحت است (البته اوضاع شرق آسیا و همچنین ذوب یخ های قطب شمال این وضعیت را تغییر خواهد داد)، نگرانی اصلی این کشور نسبت به جنوب و به خصوص غرب این کشور اما همچنان باقی مانده است.

 در قرن ۱۳ میلادی بود که مغول های کوچگر به دنبال راه حلی برای پر کردن خزانه خالی خود می گشتند. پس از حملات متعدد و موفقیت اولیه در شکست چین شمالی، حاکمان مغول تصمیم گرفتند تا سلطه کامل بر چین که با شکست چین جنوبی (آن چه در فارسی ماچین نامیده می شود و تحت سلطه دودمان سونگ بود) امکان پذیر می شد را به آینده موکول کنند و تنها زمانی که به لطف دو مهندس ایرانی منجنیق که چیزی شبیه به توپخانه امروزی بود را توانستند بسازند، موفق شدند تا برای اولین بار راه خود را به چین جنوبی باز کنند.

چنگیز خان که سلطه بر تمام چین را دشوار می دید، به فکر نگاه به غرب افتاد، اما غرب همچون شرق از این مردمان بدوی نفرت داشت و آن ها را وحشی می دانست. خوارزمیان با قتل بازرگانان مغول، وحشی گری آن ها را تبدیل به پیشگویی خودشکوفا کردند. مغول ها با حملات بی رحمانه خود منجر به فروپاشی امپراتوری و مرگ سلطان محمد خوارزمشاه در جزیره آبسکون دریای مازندران شدند.

مغول ها در ایران متوقف نشدند! با هجوم به شمال ایران، آن ها موفق به غارت ارمنستان، آذربایجان و گرجستان شده و روس ها را در جنگ کالکا شکست دادند. این شکست آغاز «سلطه» سیصد ساله مغول ها بر روسیه بود که تاثیر آن تا به امروز قابل مشاهده است. نه تنها در هویت روسی که خود را نه غرب و نه شرق و یا هم غرب و هم شرق می داند، بلکه در مرزبندی های این کشور تا به امروز هم می توان اثر سلطه مغول ها بر روسیه را دید.

اما مغول ها تنها از طریق جنوب دریای مازندران نبود که راه خود را به روسیه باز کردند. همان طور که دشت های شمال شرق ایران راه را برای حمله آن ها هموار کرده بود، امتداد همین دشت ها به «اسب سواران شیطان» امکان می داد تا همچون «مجازاتی از طرف خداوند» بر سر روس ها فرود آیند. مردمانی کوچگر که دشت های فراخ نه تنها به عنوان راهی هموار برای آن ها عمل می کرد، بلکه سوخت مورد نیاز برای اسب های کوچک جثه شان را نیز تامین می کرد. همین دشت ها بودند که به مغول ها این اجازه را دادند که تا مجارستان امروزی و حتی به گفته ای تا آلمان پیش بروند.

این حمله از جنوب و جنوب شرقی باعث شد تا روس ها به فکر استحکام مرزهای خود بیافتند. در جنوب بود که آن ها به دنبال گرفتن قفقاز کوهستانی گشتند که راه را به ایرانیان، عثمانی ها و مغول های آینده می بست. در قسمت شرقی، خاطره تلخ حملات وحشیانه مغول ها باعث ساخت راه آهن سراسری سیبری که طولانی ترین خط آهن جهان و به نوعی شاهرگ ترابری روسیه تا به امروز است، شد تا سرعت و ظرفیتی چند برابر اسبان تیزپای مغول ها به روس ها بدهد. این حملات آن چنان در ذهن جمعی روس ها نقش بسته است که بعدها و در زمان لئونید برژنف، راه آهن موازی بایکال-آمور هم به موازی راه آهن سراسری سیبری ساخته شد!

خطر در مرزهای غربی اگرچه از سوی مغول ها نبود، اما داستان تقریبا یکی بود: دشت های فراخ این بار در غرب روسیه!

در طول پنج قرن گذشته، روسیه چندین بار از طرف غرب مورد تهاجم واقع شده است. درجنگ اول لهستان در سال ۱۶۰۵ میلادی بود که روس ها از طریق دشت غربی خود مورد تهاجم قرار گرفتند. چارلز دوازدهم سوئدی تقریبا یک صده دیگر یعنی در سال ۱۷۰۷ به روسیه حمله کرد. ناپلئون در سال ۱۸۱۲ راه اروپاییان را ادامه داده و شکست خورد. در آخر این آلمانی ها بودند که در جریان جنگ های جهانی اول و دوم با هجوم به روسیه طعم شکست را تجربه کردند. حال، بیایید تا نگاهی به حملات کشورهای دیگر از دشت های فراخ غرب روسیه بیاندازیم. 

جلگه لهستان از معروف ترین زمین های هموار در شرق اروپاست. اساسا بیش از نود درصد خاک لهستان در ارتفاعی کم تر از سیصد متر قرار دارد. بین سال های ۱۶۰۵ و ۱۶۱۸ بود که «مشترک المنافع لهستان-لیتوانی» با استفاده از جنگ داخلی و همچنین قحطی (موقعیت جغرافیایی روسیه این کشور را از نظر کشاورزی در وضعیتی بسیار ضعیف قرار داده است) توانست طی حملاتی وارد مسکو شده و ووادیسواف چهارم واسا را برای مدت کوتاهی به عنوان تزار انتخاب کنند. هوسارهای لهستانی که نیروی اسب سوار و مجهز این کشور در جلگه لهستان بودند خاطره تلخ «اسب سواران شیطان» مغول که از شرق به روسیه تاخته بودند را زنده کردند. اگر چه آتش بس دلینو به درگیری ها میان لهستان و روسیه پایان داد، اما بدبینی متقابل بین دو قدرت کاتولیک و ارتودوکس تا به امروز ادامه دارد.

کم تر از یک صده بعد، کارل دوازدهم، پادشاه سوئد که یک رهبر نظامی برجسته بود توانست تا با شکست لهستان و گماردن دست نشانده خود بر تخت پادشاهی این کشور نگاه خود را به روسیه معطوف کند. در سال ۱۷۰۷ میلادی بود که پادشاه سوئد با نیرویی متشکل از چهل هزار نفر که نیمی از آن را سوارانی چابک تشکیل می دادند توانست با عبور از رود ویستولا، که طولانی ترین رود لهستان است، آهسته آهسته به سمت روسیه پیش برود. پتر یکم که با انتقال پایتخت به سنت پترزبورگ قصد باز کردن «پنجره ای به اروپا» و همچنین پیدا کردن جای پایی برای خود در منطقه بالکان را داشت حالا با مقاومت سرسختانه ای از طرف رقیب قدرمتند خود روبرو شده بود. اگرچه روس ها در جنگ ناروا در سال ۱۷۰۰ از رقیب سوئدی خود شکست خورده بودند، اما پتر توانسته بود تا شروع جنگ بعدی، یعنی جنگ پولتاوا ارتشی منظم شبیه آن چه که اروپاییان داشتند بسازد.

 این بار هم جغرافیا نقش بسیار مهمی در جنگ های روسیه بازی می کرد، نه تنها به خاطر حمله دوباره از زمین های پست لهستان بلکه به خاطر زمستان های سخت روسیه (و عواملی دیگر همچون استراتژی زمین سوخته و حملات غافلگیرانه) که به کمک این کشور آمده و  به پتر یکم و ارتش وی کمک کرد تا کارل دوازدهم را در نبر پولتوا شکست دهد. در ادامه بود که تزار معروف روسیه  پادشاه سوئد را ابتدا به سمت اوکراین دنبال کرد تا از آنجا مجبور به پناهندگی در امپراتوری عثمانی کند.
«جنگ بزرگ شمالی» و پیروزی در آن بود که به پتر اجازه داد تا اصلاحات خود را ادامه داده و روسیه را به عنوان یک بازیگر مطرح در عرصه سیاست اروپایی معرفی کند. بعد از آن بود که سوئد برای همیشه از صحنه قدرت کنار رفت.
 

نقشه دشت های اروپایی و دروازه های هموار به روسیه

کمی بیش از یک صده بعد در سال ۱۸۱۲ میلادی، ناپلئون که با فتح اروپا کم تر کسی را جلودار خود می دید، با ورود به جلگه اروپایی که همچون دروازه ای برای دشمنان روسیه بود راه مهاجمین قبلی را از طریق ورشو ادامه داد و تا مسکو پیش رفت. ناپلئون که دستور بسیج پانصد هزار نفری برای حمله به روسیه را داده بود آماده تکمیل حاکمیت خود بر تمامی اروپا می شد. نیروهای وی که به حرکت سریع و حمله برق آسا معروف بودند این بار با عقب گرد مداوم همراه با استراتژی زمین سوخته از طرف روس ها مواجه شدند که به دشمن امکان در هم شکستن نیروهای مورد تهاجم را نمی داد. نتیجه این بود که به کمک جغرافیای وسیع روسیه، سربازان این امپراتوری توانستند تا دشمن را به داخل سرزمین خود بکشند و در مسکو ارتش ناپلئون را ناکام بگذارند. در واقع قصد این فرمانده فرانسوی گرفتن مسکو و اجبار تزار وقت، الکساندر یکم، به صلح بود، اما وقتی که ارتش بزرگ اروپایی وارد مسکو شد، این شهر ۲۷۵ هزار نفری را خالی از سکنه و هر گونه مقامی دید تا بتواند با وی وارد مذاکره شود. در شب اتراق حاکم فرانسوی و نیروهای وی بود که خبر آتش سوزی مسکو به گوش وی رسید. پایتخت روسیه، توسط میهن پرستان روس، به آتش کشیده شده بود. بعد از مشاهده کرملین و شهر مسکو در آتش، ناپلئون در نامه ای به همتای خود الکساندر یکم می نویسد: «برادر ارجمند من! مسکو زیبا و جادویی دیگر وجود ندارد.چگونه توانستی دستور به تخریب زیباترین شهر جهان بدهی که صدها سال برای ساختن آن صرف شده بود؟» بعد از یک ماه انتظار برای مذاکره و مخالفت روس ها برای هرگونه دیدار با وی، بزرگ ترین ارتش اروپا که با گرسنگی و اعتراضات داخلی مواجه شده بود مجبور به عقب گرد شد. دمای بسیار سرد هوا، گرسنگی، خستگی و تعقیب و حمله مداوم ارتش روس باعث از بین رفتن تقریبا همه ارتش ناپلئون شده بود. شکست فرمانده فرانسوی راه را برای پایان همیشگی وی و حکمرانی او باز کرد.


در جنگ های جهانی اول و دوم بود که آلمان ها تصمیم گرفتند تا به لهستان بسنده نکنند و جبهه شرقی خود را از دریای بالتیک تا دریای سیاه گسترش دهند. آن ها فکر می کردند که با گشودن جبهه ای بزرگ تر در زمین های هموار می توانند تا موفق به شکست روسیه و آن چه پیشینیان نتوانسته بودند، بشوند.

در جریان جنگ جهانی اول، امپراتوری روسیه با حمله ای پیش دستانه به آلمان، جبهه ای شرقی برای آن باز کرد. نیکلای دوم، تزار روسیه که خود را یک استراتژیست می دانست (اما هیچ وقت در واقعیت این گونه نبود) ارتشی بزرگ ساخته بود. مشکل اصلی این ارتش اما وابستگی محض آن به نیروی انسانی بود. روس ها که هشتصد هزار سرباز خود از یک میلیون و چهارصد هزار اعضای ارتش را در آغاز جنگ به خدمت گرفته بودند، با کمبود شدید مهمات مواجه شدند، به طوری که بعضا سربازان روس مجبور به رفتن به جنگ با دست خالی بودند.
نتیجه این بود که پس از حمله روس ها، آلمان ها در همان هفته های اول ورود این امپراتوری به جنگ، شکست سنگینی را به نیروهای تزار در نبرد تاننبرگ، باز هم در لهستان (کنونی)، وارد آوردند که موجب خودکشی فرمانده سامسونف روس شد. 
شکست های پی در پی ارتش پرجمعیت روسیه، کشته های بسیار و سیل مهاجرین که به شهرها پناه برده بودند همراه با نارضایتی گسترده از تزار بی کفایت باعث جنگ داخلی و قحطی ولگا شد که در نهایت منجر به پایان حکومت تزاری، قتل عام تزار و خانواده وی و روی کار آمدن بلشویک ها گشت. نکته حائز اهمیت در اینجا، پیمان برست لیتوفسک است که توسط بلشویک های تازه به روی کار آمده امضا شده بود. این پیمان، عملا به معنای واگذاری جبهه غربی روسیه به آلمان ها بود. طی این معاهده، روسیه کلیه ادعاهای حاکمیتی خود را نسبت به فنلاند پس گرفت و همچنین تمامی ادعاهای خود در مورد استونی، لیتوانی، لتونی، لهستان، بلاروس و اوکراین را ملغی اعلام کرد. حالا، روسیه در قسمت غربی خود کاملا بی قدرت و بی دفاع شده بود. به علاوه، این کشور یک سوم جمعیت خود، یک سوم از زمین های کشاورزی و سه چهارم از ظرفیت صنعتی خود را (که در غرب این کشور قرار داشت) از دست داد.

معاهده برست-لیتوفسک تنها نه ماه دوام آورد. بلشویک ها که به سبب موافقت با این معاهده وارد جنگ داخلی شده بودند سرانجام توانستند در سال ۱۹۲۲ پیروز شده و اتحاد جماهیر شوروی را با پیوستن جمهوری‌های روسیه، ماورای قفقاز، اوکراین و بلاروس به هم تشکیل دهند. 
هفده سال بعد اما جنگی دیگر درگرفت! جنگ جهانی دوم باز هم نشان از ضعف جبهه غربی روسیه داشت. استالین که از این موضوع به خوبی باخبر بود، قبل از شروع جنگ جهانی دوم طی پیمان عدم تجاوز مولوتوف-ریبنتروپ با آلمان ها توانسته بود تا قسمت شرقی لهستان را بگیرد. بعلاوه، لتونی، استونی، لیتوانی، فنلاند و بیسارابیا همگی به طور غیر مستقیم تحت سلطه شوروی درآمدند تا خیال شوروی از بابت زمین های هموار غربی خود راحت شود. این گونه بود که استحکام جبهه غربی شوروی از دریای سیاه تا بالتیک و فراتر تکمیل شد و این اتحادیه توانست تا زمین های پست را در دست گرفته و قدرت از دست رفته خود پس از جنگ جهانی اول را تا حدودی بازیابد.

عملیات باربادوسا آلمان ها اما چالشی دوباره برای شوروی بود. هیتلر که خواستار تغییر جمعیتی در غرب روسیه به نژاد آلمانی، به دست آوردن زمین های کشاورزی و همچنین دستیابی به منابع نفتی در قفقاز بود، چالشی جدی برای روسیه به حساب می آمد (بسیار جالب است که سیاست های غرب در حال حاضر برای محاصره روسیه به وسیله دستیابی به مناطقی که هیتلر می خواست، از طریق عضویت و یا همکاری این کشورها با اتحادیه اروپا و ناتو و همچنین تغییر فکری جمعیت آن ها به ایدئولوژی لیبرال دموکراسی (به جای تغییر نژادی) شباهت تاکتیکی متفاوت برای استراتژی مشابهی دارد). این بار نه حمله برق آسای اسبان مغول، هوسارهای لهستانی، اسب سواران سوئدی، جنگجویان ناپلئون و یا  امپراتوری آلمان، بلکه بلیتزکریگ (حمله برق آسا) نازی ها بود که با استفاده از واحدهای زرهی، توپخانه و جنگنده ها سعی داشتند تا جبهه غربی روسیه را درهم شکنند. استالین اما راه پتر یکم و دیگر تزارهای روسی را ادامه داده بود و با حمایت و استفاده از صنایع سنگین شوروی، ارتشی کارآمد و به روز برای این اتحادیه درست کرده بود. شهروندان روسیه هم با دادن تلفات بسیار و جان فشانی های تاریخی توانستند تا هیتلر را ناکام و بار دیگر از دروازه های کشورشان محافظت کنند.

فروپاشی شوروی اما روسیه را در ضعیف ترین موقعیت خود قرار داد. شکستی که شاید بتوان گفت به راستی مجازاتی از طرف خداوند بود. بدون هیچ اسب سوار، جنگنده و توپخانه ای، روسیه صده ها تلاش برای استحکام دروازه های خود و امنیت مرزهایش را در مدت کوتاهی از دست داد. دشت های آسیای میانه که زمانی راهی هموار برای حملات برق آسای اسب سواران مغول بودند دیگر تحت سلطه روسیه قرار نداشتند. بعلاوه، موقعیت مسکو در ناحیه قفقاز هم که روزگاری مغول ها، عثمانی ها و ایرانیان می توانستند از آن به عنوان تهدیدی علیه روسیه استفاده کنند، تضعیف شده بودند. بدتر از همه اما جبهه غربی بود. زمین های هموار جلگه اروپایی همه از دست روسیه خارج شده است. بر خلاف آن چه وزیر خارجه وقت ایالات متحده مبنی بر عدم پیشروی ناتو «حتی یک اینچ» تا مرزهای روسیه به گورباچوف قول داده بود، ناتو توانسته تا مرزهای روسیه پیشروی کند و این کشور را در حالت تدافعی قرار دهد. اشغال کریمه تنها تلاشی است که برای بازیابی قسمت غربی شروع شده! تلاشی که فرقی نمی کند در چه دوره ای باشد. در زمان تزار، کمونیسم، پوتین و یا حتی مخالفان حکومت روسیه. این کشور خواهان سلطه بر قسمت غربی خود است.

«روسکی» و «راسیسکی» - ملی گرایی و میهن پرستی

روس ها معمولا میهن پرست هستند. این میهن پرستی اما مشکلاتی هم برای اداره کشور داشته است. برای مثال، زمانی که ملی گرایی (ناسیونالیسم) جای میهن پرستی (پاتریوتیسم) را بگیرد، اختلافات داخلی هم شعله ور می شود. موضوعی که در داخل روسیه می توان در تفاوت میان «روسکی» و «راسیسکی» خلاصه کرد. دو کلمه مشابه که از بار معنایی متفاوتی برخوردار هستند. برای مثال فردی باشکیر (از قومیت های ترک) که در روسیه زندگی می کند «راسیسکی» است اما «روسکی» به حساب نمی آید. این فرد در روسیه و اهل این کشور است اما از نظر نژادی «روس» نیست. 

در نگاه اول شاید موضوعی سطحی و تنها مربوط تفاوت در استفاده واژگان باشد، اما توضیحات بیش تر می تواند اهمیت این موضوع را روشن تر کند: باید به یاد داشته باشیم که نام ها بار معنایی و عقیدتی دارند. برای مثال یکی از دلایل درگیری های قومیتی در ترکیه موضوعی مشابه در روسیه است: در واقع اسم «ترک» در کشور ترکیه نه تنها به عنوان ملیت بلکه به عنوان قومیت هم تلقی می شود. فردی کرد و یا عرب که اهل ترکیه است از نظر ملیت در زبان ترکی (و یا انگلیسی) «ترک» نامیده می شود، اما اختلاف زمانی به وجود می آید که این فرد کرد و یا عرب خود را «ترک» از نظر اصل و نژاد نمی پندارد (بعضا در ایران میان «ترک» به معنای ترکان آذری ایران و «ترکیه ای» به معنای فردی اهل کشور ترکیه تفاوت قائل می شویم که امری پسندیده است). در اینجا می بینیم که نام «ترک» در ترکیه صرفا به حالت توصیفی به کار نمی رود بلکه صورتی تجویزی به خود می گیرد، به معنای آن که با استفاده از این نام فرد اهل ترکیه از هویت قومی خود جدا شده و به هویت ملی تقلیل پیدا می کند. شاید بتوان گفت که این موضوع با هوشیاری ایرانیان در استفاده از نام «ایران» که دربرگیرنده تمام اقوام آن است در مقابل «پرشیا» که اصولا باید برای فارس ها استفاده شود حل شده است.

اما، آن چه در مورد روسیه قابل اهمیت است، تردید در جلو بردن هویت «روسکی» و هویت «راسیسکی» است. در این میان، گروه سومی هم هستند که هیچ گونه هویت قومی و ملی را نمی پسندند و خواهان گردآوری روس ها و اهالی روسیه حول محوری دیگر ، همچون کمونیسم یا لیبرالیسم و غیره، هستند. حالا، در برابر این سه گروه، گروهی چهارم هم هستند که مخالف هرگونه ایدئولوژی هستند. در واقع این گروه بودند که با سعی در به فراموشی سپردن روسیه تزاری (که مربوط به بحث های روسکی و راسیسکی می شد) و شوروی سابق (که مربوط به بحث ایدئولوژی لیبرالیسم و کمونیسم می شد) با هر گونه ایدئولوژی مخالف بودند. شاید عجیب باشد اما این گروه توانست بعد از فروپاشی شوروی بقیه گروه ها را شکست داده و به نوعی شانس خود را در شکل گیری تفکر روسیه امتحان کند. همین امر هم باعث شد تا در بند سیزدهم قانون اساسی فدراسیون روسیه این موضوع به روشنی نوشته شود که: «هیچ گونه ایدئولوژی دولتی و یا (ایدئولوژی) اجباری نباید ایجاد شود.» امری که بارها باعث بحث های فراوان در داخل روسیه شده و به نظر می رسد که این بند عملا و یا قانونا از قانون اساسی روسیه حذف شود تا این کشور هویتی جدید برای پیشبرد اهداف خود شکل بدهد.


 
آکادمی نظامی «امپراتور نیکلای دوم» در روستوف نا دو نو - نوجوانان در حال ادای احترام به آخرین امپراتور روسیه که از طرف کلیسای ارتدکس «شهید» خوانده می شود، هستند

در اینجا شاید این سوال مطرح شود که حاکمین روسیه چه تمایلاتی دارند؟ در واقع باید گفت که همچون ناظرین خارجی، حاکمین روسیه هم دقیقا نمی دانند که باید به چه سمتی حرکت کنند و بیش تر سعی در تعادل بین این گروه ها دارند. برای مثال آقای مدودف که نماد لیبرالیسم و غرب گرایی بود به نوعی در کنار آقای پوتین که بیش تر طرفدار سنت روسی است نشان داده می شد.

اما، همان طور که آقای مدودف برکنار شد، شرایط هم در حال تغییر است و اشغال کریمه را هم می توان یکی از علل و هم یکی از معلول های این تغییر دانست. 
ولادیمیر پوتین ۶۹ ساله که با تغییر قانون اساسی توانسته راه را برای نامزدی های متعدد و در نتیجه ریاست جمهوری خود تا پایان عمر هموار کند می داند که بعد از وی روسیه کار آسانی در اداره کشور و مناسبات جهانی نخواهد داشت. روسیه که می توان از آن به عنوان یک غول نظامی اما کوتوله سیاسی و اقتصادی نام برد نه تنها برای پیشبرد اهداف خود بلکه حتی برای موجودیت خود نیاز به یک ایدئولوژی (به معنای گفتمان) برای دوران پسا-پوتین دارد و این ایدئولوژی همانند آن چه در چین در حال اتفاق است، به احتمال زیاد ایدئولوژی میهن پرستی خواهد بود. اما، مشکل در اینجاست که میهن پرستی (یعنی تاکید بر روی جنبه راسیسکی) می تواند به راحتی به ناسیونالیسم (یعنی تاکید بر روی جنبه روسکی) تغییر یابد، به خصوص این که دولت های خارجی همیشه علاقه دارند تا این احساسات را مورد سو استفاده قرار دهند.

روسیه کشوری است که بیش از ۱۹۳ گروه قومی با ۲۷۷ زبان مختلف در آن زندگی می کند. علاوه بر این، پیروان ادیان و عقاید مختلف همچون یهودیت، مسیحیت، اسلام، بودایی و شامانیسم در آن ساکن هستند. بسیاری از این اقوام از درجه های مختلفی از خودمختاری برخوردار هستند. در حالی که در اولان اوده، پایتخت جمهوری بوریاتیا می توان عبادتگاه های بودایی را دید، در گروزنی، پایتخت جمهوری مسلمان نشین چچن، نوشیدن مشروبات الکلی در مکان های عمومی ممنوع می باشد. این ها همه در حالی صورت می گیرد که اندکی بیش تر از هشتاد درصد ساکنین روسیه کنونی را روس ها تشکیل می دهند که به طور سنتی با مسیحیت ارتودوکس شناخته می شوند. در صورتی که آتش ناسیونالیسم در روسیه شعله ور شود، اختلافات داخلی هم بیش تر شده و حتی صدای جدایی طلبی به گوش خواهد رسید. اما، مشکلی دیگر تاثیرگذاری ناسیونالیسم در سیاست خارجی روسیه است.

اگر قبول کنیم که سیاست خارجی تا جایی که ممکن است باید به دور از تاثیر مستقیم ایدئولوژی باشد، متوجه خواهیم شد که ناسیونالیسم برای روسیه (و هر کشور دیگری) شبیه به شمشیری دولبه عمل خواهد کرد که در عین پشتیبانی از گسترش قدرت، می تواند برای آن کشور محدود کننده باشد.

در ژانویه سال ۲۰۱۳ میلادی بود که محبوبیت ولادیمیر پوتین به ۶۲ درصد که پایین ترین سطح خود از سال ۲۰۰۰ میلادی بود، رسید. کمی بیش تر از یک سال بعد یعنی در ماه مارس ۲۰۱۴ بود که روسیه با برگزاری رفراندوم تحت نظارت نیروهای نظامی خود کریمه را به خاک خود الحاق کرد. الحاق کریمه در حالی صورت گرفت که بر اساس نظرسنجی مرکز مستقل لوادا در سال ۲۰۲۱ میلادی، ۸۶ درصد از شهروندان روسیه از آن حمایت کرده اند! همین الحاق بود که (بر اساس نرسنجی مرکز لوادا) محبوبیت ولادیمیر پوتین را، چهار ماه بعد از پیوستن کریمه، به طور ناگهانی به ۸۹ درصد رساند!

حال باید دوباره نگاهی به نظرسنجی ها بیاندازیم: در آخرین نظرسنجی در ماه نوامبر سال گذشته، محبوبیت ولادیمیر پوتین به زیر ۶۳ درصد تقلیل یافته است.

با نگاه به نتایج آمار و نظرسنجی ها متوجه می شویم که شمشیر دو لبه ملی گرایی تصمیمات حاکمان روسیه را محدود خواهد کرد. در حالی که هر گونه سیاست ناسیونالیستی با استقبال عموم شهروندان روسیه و در نتیجه محبوبیت بیش تر حاکمان این کشور همراه خواهد بود، هر گونه انفعال و یا تصمیم عمل گرایانه که با عقیده ناسیونالیسم همخوانی نداشته باشد، به سرعت مورد ملامت شهروندان قرار خواهد گرفت و سطح محبوبیت سیاستمداران دولتی این کشور را کاهش خواهد داد. در عین حال، انتظارات شهروندان برای ادامه این نوع سیاست ها، حاکمین و به خصوص دیپلمات ها را برای اتخاذ تصمیم های تهاجمی بیش تر تحت فشار قرار خواهد داد. از طرفی دیگر، شهروندان موافق و مخالف دولت که همگی در مواقع بحرانی «به دور پرچم جمع می شوند» در صورت نبود هرگونه بحران می توانند اتحاد خود را از دست داده و تبدیل به تهدیدی برای حاکمیت روسیه شوند. از یک طرف، دیپلماسی روسیه سعی خواهد کرد تا مذاکرات و تصمیمات پشت پرده را دنبال کند اما از طرفی دیگر مجبور خواهد شد تا به فشار افکار عمومی واکنش نشان دهد که در عین فشار و محدودیت، پشتیبان مردمی سیاست خارجی دولت هم هستند و این همان شمشیر دولبه ای است که روسیه به ناچار مجبور به برداشتن آن شده است.

اما این رویه تنها در سیاست داخلی و خارجی روسیه اتفاق نمی افتد و حتی اقتصاد آن و به نوعی تمام بخش هایی که با دستگاه دولتی در ارتباط هستند (یعنی تقریبا همه بخش های جامعه) را تحت تاثیر قرار خواهد داد. برای مثال، می توانیم نگاهی کوتاه به اقتصاد روسیه و تاثیر بحث های هویتی در آن داشته باشیم.

بعد از افت قیمت نفت در سال های ۲۰۰۹-۲۰۰۸، شاهد افزایش بسیار قیمت آن در سال ۲۰۱۱ بودیم به طوری که بین سال های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۴، میزان درآمد حاصل از صادرات نفتی دو تریلیون و چهل و شش میلیارد دلار برآورد می شود. رقمی که حتی بیش تر از افزایش قیمت نفت در میان سال های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۸ که از آن به عنوان دوره اول جهش قیمت ها یاد می شود، بود. اما آن چه جلب توجه می کند، واکنش اقتصاد روسیه به افزایش قیمت نفت بعد از سال ۲۰۱۱ میلادی بود. بعد از این دوره از افزایش قیمت، روسیه شاهد خروج سرمایه، کاهش فعالیت های اقتصادی و کاهش رشد اقتصادی بود. در عین حال، فعالیت های دولت و در نتیجه آن، هزینه های عمومی هم به خاطر افزایش درآمد با رشد همراه بود. درآمد مشاغل دولتی در این مدت شاهد افزایش دو برابری بود. بعلاوه، بخش های نیمه دولتی و به ظاهر خصوصی همچون بانک ها، و یا شرکت های نفتی ایجاد شده توسط دولت و همچنین پروژه های زیرساختی هم از نظر فعالیت و هم از نظر هزینه شاهد رشد بودند.

تقسیم رانت حاصله از درآمد نفتی از طریق حقوق دولتی، مزایای پروژه های زیربنایی و دیگر طرح ها باعث گره زدن شکوفایی اقتصادی به اقتصاد دولتی و جدا کردن آن از اقتصاد بازار و ضعف طرفداران آن شد. نتیجه آن شد که این نمونه اقتصادی-اجتماعی باعث به وجود آمدن اتحادی از گروه های ذینفع در سطوح مختلف جامعه اعم از کارمندان، نیروهای انتظامی و نظامی و بخش های اقتصادی وابسته به دولت شد. همین گروه وابسته، پشتیبان و ذینفع دولت هم حامی نوعی سیاست استقلال منابع شده است که تفسیر غلط «استقلال منابع» ولادیمیر پوتین به نوعی سیاست خودکفایی است. به ذعم این افراد، تنها با قدرت گرفتن هر چه بیشتر حکومت/دولت روسیه که حافظ منافع کشور است، می توان قدرت اقتصادی را تضمین کرد. بنابراین، هرگونه انتقاد از نقش دولت روسیه با واکنش این شبکه ذینفع اقتصاد رانتیر مواجه می شود که پاسخ خود را با ادبیات ضد غرب همراه می سازد. اشغال و الحاق کریمه به روسیه به نوعی اوج پیروزی برای این گروه بود که مدت ها در برابر انتقاد از نقش پررنگ دولت روسیه در اقتصاد این کشور ایستادگی می کرد. حتی دیدگاه ها نسبت به فساد دولتی هم با نوعی رفتار سازش گرایانه همراه شده است که سعی در توجیه این گونه فسادها در زمان های بحرانی، از جمله بحران های سیاسی و اقتصادی دارد و وجود این اشکالات را برای بقای دولت روسیه طبیعی می داند.

در کوتاه مدت و میان مدت شاید بتوان گفت که بزرگ شدن دولت به معنای قدرت گرفتن آن خواهد بود، اما باید دانست که در بلند مدت اثرات مخربی بر روی جامعه، سیاست و اقتصاد روسیه خواهد گذاشت. دولت روسیه محکوم به رشد است چرا که گروه های ناسیونالیستی و گروه های اقتصادی ذینفع از آن تغذیه (اقتصادی) می شوند و آن را تغذیه (حمایت مردمی) می کنند. این رشد هم برای دولت به معنای قدرت گرفتن آن و هم به معنای محدودیت و بیماری برای آن خواهد بود. از طرفی، دولت پشتیبانی حداکثری شهروندان روسیه را با خود خواهد داشت که از سیاست های آن حمایت می کنند و از طرفی دیگر سیاست های داخلی و خارجی آن اگر چه در ظاهر با گفتمان استقلال توجیه می شوند اما در واقعیت محدود و مجبور به پیروی از عوامل دیگر از جمله فشار اجتماعی و اقتصادی خواهند بود. در بخش سیاست خارجی هم که در اینجا مورد بحث است، باید گفت که کشورها و ملت های خارجی واکنشی تدافعی به سیاست های ناسیونالیستی نشان خواهند داد. همین امر هم باعث شده تا شاهد ارجحیت عقیده «راسیسکی» نسبت به عقیده ناسیونالیستی «روسکی» در میان عقلای روسیه باشیم. اما سوالی که پیش می آید این است که آیا واقعا میهن پرستی روسیه می تواند بدون ملی گرایی روس حرکت کند؟ تاکید بر حفظ زبان روسی در اوکراین و کشورهای بالکان، دفاعیات مقامات روسیه از اسلاوهای صربستان و فعالیت روزافزون کلیسای ارتدوکس روسیه در این زمینه جای تردید باقی می گذارد!

اوکراین: آلزاس-لورن شرق اروپا

حتما نام تیم فوتبال شاختار دونتسک را شنیده اید. کلمه «شاختار» در زبان اوکراینی به معنای «معدنچی» است. در سال ۱۹۳۶ بود که تیم اصلی با نام «استاخانوِتس» تاسیس شد. برای کسانی که با تاریخ شوروی آشنا هستند، الکسی استاخانوف نامی بیگانه نیست. کارگری روس که گفته می شود توانست در حدود شش ساعت، صد و دو تن معدن (چهارده برابر سهمیه خود) استخراج کند. سختکوشی وی بود که باعث شد تا در زمان استالین جنبشی برگرفته از نام او برای تشویق دیگر کارگران ایجاد شود. جنبشی که قرار بود به صنعتی شدن مورد نظر استالین سرعت ببخشد. بعدها نیکیتا ایزوتوف توانست رکورد استاخانوف را شکسته و در یک شیفت کاری ششصد و چهل تن معدن استخراج کند. همین هم باعث شد تا جنبش ایزوتوف به وجود بیاید. هر دو معدنچی در منطقه دونتسک چشم بر جهان بستند، جایی که هر از چندگاهی همکاران کنونی آن ها و بعد از اختلافات میان روسیه و اوکراین، مردم عادی و جنگجویان همچنان چشمان خود را بر جهان می بندند.

منطقه شرقی اوکراین را شاید بتوان همچون آلزاس-لورن دانست. تا یک سال قبل از پایان جنگ جهانی اول، امپراتوری آلمان دو هزار و هشتصد میلیون تن سنگ آهن در اختیار داشت. دو میلیون تن از این مقدار تنها در منطقه لورن بود! همین هم باعث شده بود تا آلمان تا سال ۱۹۰۳ میلادی هیچ محموله آهنی از خارج وارد نکند. حوضه لورن به آلمان این اجازه را داد تا سی سال به طور مداوم به روند صنعتی شدن خود از این طریق ادامه بدهد. مضاف اینکه تا پایان جنگ جهانی اول، سه-پنجم تا چهار-پنجم نیاز آلمان به آهن و فولاد از منطقه لورن تامین می شد و همین هم اجازه ادامه جنگ را به آن داده بود. تنها آهن و فولاد نبود که این منطقه را تبدیل به منطقه ای خاص کرده بود. حتی تا سال ۱۹۱۳ میلادی، روسیه و ایالات متحده از آلمان سرباره وارد می کردند. روسیه که خاک کشاورزی در آن بسیار نامناسب است، توانسته بود تا حدودی مشکل حاصلخیزی را از این طریق بهبود بخشد. این ها همه در حالی بود که حدود نیمی از این حوضه قبل از شروع جنگ در اختیار فرانسه قرار داشت. آلمان ها که در سال ۱۸۷۱ این منطقه را ضمیمه خاک خود کردند، به خاطر این که تا آن زمان علم متالوژی تا این اندازه پیشرفت نکرده بود که اهمیت مواد معدنی در بخش فرانسوی را نشان بدهد، تنها آن چه را که احتیاج داشتند برای خود برداشتند و قسمتی که به زعم خودشان «ناکارآمد» بود را برای فرانسوی ها باقی گذاشتند. تصمیمی که چندین سال بعد از آن و با پیشرفت علم متالوژی پشیمان شدند و باعث شد تا سال ها به دنبال سلطه بر تمام ثروت آن منطقه باشند. اگر آلمان موفق به ضمیمه همین قسمت کوچک به خاک خود می شد، می توانست چهل و شش میلیون تن سنگ آهن در سال تولید کند (بعلاوه مواد دیگر). این در حالی بود که همسایه فرانسوی آن با از دست دادن ثروت عظیم خود تنها قادر به تولید چهار میلیون تن سنگ آهن در سال می شد. آلمان با این مقدار منابع می توانست تبدیل به قدرتمند ترین کشور اروپا شده و فرانسوی ها را عملا تا چندین سال کشوری متمرکز بر کشاورزی نگه دارد. 

منطقه شرقی اوکراین از نظر جغرافیایی شبیه به آلزاس-لورن و از نظر سیاسی و اقتصادی بسیار پیچیده تر است. منطقه ای که مورد مناقشه کشورها، اولیگارش ها، صنایع و دولت هاست! برای فهم بهتر این موضوع به مثالی در مورد تیتانیوم نگاه می کنیم:

سه روز قبل از رفراندوم الحاق کریمه به روسیه در تاریخ شانزدهم مارس ۲۰۱۴، پلیس اتریش دمیترو فیرتاش، الیگارش معروف اوکراینی را بنا بر درخواست دادگاهی در ویرجینیا برای استرداد وی، بازداشت کرد. دادگاه آمریکایی ادعا می کرد که فیرتاش متهم به پرداخت هجده و نیم میلیون دلار رشوه به اعضای دولت هند برای پروژه سرمایه گذاری تیتانیوم به مبلغ پانصد میلیون دلار در ایالت آندراپرادش هند است. گفته می شود فیرتاش قصد فروش منابع استخراج شده از این معدن هندی را به بوئینگ (یکی از کارخانه های مورد علاقه دونالد ترامپ!) داشته است. 

در جریان تلاش ها برای یافتن مدارک و اسناد علیه رقبای ترامپ در سال ۲۰۱۸ میلادی بود (از جمله اخباری که در آن زمان سر و صدای فراوان به پا کرد، خبرهای پیرامون هانتر بایدن، فرزند جو بایدن بود که به خاطر جایگاه پدرش توانسته بود وارد شبکه گاز اوکراین شود) که اسناد مربوط به پرداخت کمک مالی از طرف اولیگارش ها برای ستاد انتخاباتی ترامپ، خود ترامپ را به گیر انداخت. یکی از افرادی که با مدیر انتخاباتی رئیس جمهور سابق ایالات متحده و افراد نزدیک به وی ارتباط داشت، دمیترو فیرتاش، غول انرژی اوکراینی بود. 

دمیترو فیرتاش از چهره های معروفی است که گاز روسیه را به قیمت ارزان خریده و با استفاده از پورسانت فروش به اوکراین سود هنگفتی را به جیب می زند. از دیگر زمینه های فعالیت وی بخش کود نیتروژن (که وی مونوپولی آن را در اختیار دارد) و بخش تیتانیوم است. اوکراین که یک پنجم کل ذخایر تیتانیوم جهان را در اختیار دارد، نه تنها مورد علاقه شرکت ها و اولیگارش ها که حتی مکانی جذاب برای دولت هاست. به عنوان مثال، دولت ها علاقه مند به تصاحب منابع اسفنج تیتانیوم این کشور هستند که در صنایع موشکی، زره تانک ها، پره های هلیکوپتر و اجزای جنگنده ها کاربرد فراوان دارد.


 
نقشه معادن اوکراین


فیرتاش که با ویکتور یانوکویچ، آخرین رئیس جمهور اوکراین قبل از الحاق کریمه، ارتباط نزدیکی داشت، توانسته بود تا ۴۹ درصد از سهام تنها صنعت اسفنج تیتانیوم در اروپا که در اوکراین قرار داشت را به دست آورد. سهامی که یکی از دادگاه های اوکراین در سال ۲۰۱۹ رای به بازگشت آن به دولت داد. 
آقای فیرتاش هم اکنون در اتریش به سر می برد و با وثیقه ۱۲۵ میلیون یورویی (بی سابقه در تاریخ اتریش) توانسته تا از بازداشت رهایی پیدا کند. اگر چه دادگاه اتریشی رای به استرداد وی به ایالات متحده داده است، اما تیم حقوقی بسیار قوی و روابط پشت پرده وی، توانسته تا از اجرای این حکم تا به امروز جلوگیری کند. از جمله اعضای تیم حقوقی وی می توان به وزیر سابق دادگستری اتریش و همچنین رهبر سابق حزب مردم اتریش و معاون صدراعظم این کشور، مایکل اسپیندلگر، اشاره کرد. حتی تصویر صدراعظم سابق اتریش، سباستین کورتس، در حالی که با هواپیمای شخصی فیرتاش به مسافرت می رفت، منتشر شده است. در حال حاضر، آقای فیرتاش در ویلای الکساندر شوتز اتریشی که از بزرگ ترین سرمایه داران اتریش، بزرگ ترین منبع مالی حزب مردم این کشور و از اعضای هیئت مدیره دویچه بانک آلمان است، اقامت دارد!

دمیترو فیرتاش و تیتانیوم اوکراین تنها یکی از نمونه های فراوان اولیگارشی و فساد سیستماتیک پیرامون منابع در اوکراین است. اولگ دریپاسکا، مالک شرکت روسی روسال که آلومینیوم را از منطقه میکولایف واقع در سواحل دریای سیاه به سیبری می فرستد، رینات احمدف، صاحب باشگاه شاختار دونستک و چندین شبکه تلویزیونی، مالک بزرگ ترین شرکت های فولاد و معدن در اوکراین، تولید کننده یک چهارم برق این کشور و از ثروتمندترین افراد جهان، ویکتور پینچوک، سلطان لوله اوکراین، مالک شرکت رسانه ای استارلایت (که بیست درصد بینندگان اوکراینی را به خود جذب می کند)، داماد لئونید کوچما، رئیس جمهور سابق اوکراین و از طرفداران قبول حاکمیت روسیه بر کریمه، ایهور کولومویسکی، شهروند اسرائیل، استاندار سابق استان صنعتی دنیپروپتروفسک، از افراد تاثیرگذار در شرکت سنترانرگو (تولید کننده پانزده درصد کل انرژی اوکراین) و مالک شبکه تلویزیونی ۱+۱ که سال ها بود ولودیمیر زلنسکی، رئیس جمهور کنونی و بازیگر سابق اوکراین برای آن برنامه می ساخت، از جمله افراد دیگری هستند که شاید از اصلی ترین بازیگران درگیری های استراتژیک و درگیری های میان اولیگارش ها باشند! درگیری هایی که همان مقدار شرکت ها و اولیگارش ها در آن دست دارند که شرکت های انرژی و سلاح در غرب آسیا بر روی سیاست های کشورهای منطقه و فرامنطقه ای در این نقطه جهان تاثیرگذارند.

اوکراین از نظر منابع طبیعی بسیار غنی است. به گفته وبسایت دولتی «یوکرین اینوست»، این کشور رتبه هفتم جهان در استخراج آهن، رتبه هشتم جهان در استخراج منگنز، رتبه دوم جهان در تولید گالیم، و رتبه پنجم جهان در تولید گرمانیوم را داراست. در زمینه منابع معدنی غیرفلزی، اوکراین دارای رتبه ششم استخراج کائولین در جهان، رتبه دهم استخراج سیلیکات زیرکونیوم و همچنین رتبه هشتم استخراج گرافیت در جهان را داراست. این کشور همچنین در رده سیزدهم بزرگ ترین تولید کننده زغال سنگ و در رده دوازدهم در میان تولیدکنندگان زغال سنگ کک است. همچنین، در زمینه اورانیوم، اوکراین جایگاه دهم بزرگ ترین تولیدکنندگان جهانی را در اختیار دارد.

اما، تنها معادن اوکراین نیستند که در کشمکش های آن تاثیرگذارند. صنعت کشاورزی این کشور هم از عوامل دیگر است.

تقریبا تمامی خاک روسیه در بالای مدار ۵۰ درجه شمالی قرار دارد. این در حالی است که در کشوری همچون ایالات متحده آمریکا، تنها آلاسکا (که روسیه آن را در سال ۱۸۶۷ به مبلغ ۷٫۲ میلیون دلار فروخت) در بالای این مدار قرار دارد. همین امر هم باعث شده تا خاک مناسب برای کشاورزی در روسیه فراهم نباشد. حتی در زمان شوروی هم این اتحادیه با مشکل تامین محصولات غذایی روبرو بود. در شمال، سرما و خاک بسیار مرطوب و بعضا یخ زده و در جنوب، آب و هوای خشک مانع از فعالیت های کشاورزی می شد. برای مثال، در کل، ۲۷ درصد خاک شوروی مناسب برای کشاورزی و تنها ده درصد آن قابل کشت بود. جالب است بدانیم که تنها منطقه مناسب برای کشاورزی در روسیه در قسمت غرب و جنوب غربی این کشور واقع شده است و شاید بتوان گفت که همین امر هم باعث پیدایش دولت روسیه (روس کیف) و یکجانشینی در قرن نهم میلادی در آن ناحیه بود. سرزمین حاصلخیز در اطراف اوکراین امروزی بود که باعث شد تا قبیله های روس دور هم بیایند و قدرت خود را از آن منطقه گسترش دهند. 

 
«مثلث حاصلخیز» نشان دهنده ضعف روسیه و قدرت اوکراین در زمینه کشاورزی است

اوکراین همیشه از نظر کشاورزی قدرتمند بوده. حتما متوجه رنگ های استفاده شده در پرچم اوکراین شده اید. گفته می شود که رنگ آبی در بالای آن نشان از آسمان دارد و قسمت زرد در پایین برگرفته از زمین های طلایی گندم در این کشور است. بی دلیل نیست که در دوران شوروی، این جمهوری به عنوان «سبد نان» شناخته می شد. جفری پیات، سفیر اسبق ایالات متحده زمانی گفته بود: «اوکراین در حال حاضر یکی از تولیدکنندگان بزرگ محصولات کشاورزی است، اما باید تبدیل به یک ابرقدرت کشاورزی شود.»
در حال حاضر، زمین های کشاورزی در اوکراین به بیش از چهل میلیون هکتار و هفتاد درصد کل خاک این کشور می رسد. اوکراین چهارمین صادرکننده بزرگ ذرت و ششمین صادرکننده بزرگ گندم در جهان است. در ده سال گذشته، این کشور تولید ذرت خود را چهار برابر کرده و هر سال بین ۴۰-۳۰ میلیون ذرت (بسته به تغییرات آب و هوایی) تولید می کند که بیش از نیمی از صادرات آن به چین و بقیه به اتحادیه اروپا، مصر و کره جنوبی ارسال می شود. 

اگرچه کشاورزی این کشور هم در مشکلات مربوط به فساد استثنا به شمار نمی آید. بیش تر درآمد حاصل از کشاورزی به جیب شرکت های فعال در این زمینه می رود که توسط افراد فاسد مدیریت می شوند. الیگارش ها در بسیاری از موارد بر تصمیم گیری های مربوط به قوانین کشاورزی، صادرات، فروش و مالیات تاثیر می گذارند و این در حالی است که از هر پنج اوکراینی، یک نفر در بخش کشاورزی مشغول به کار است. الیگارش ها، با تطمیع و فشار برای امضای قراردادهای طولانی مدت، عملا زمین های حاضلخیز را تصاحب می کنند و  تز تین راه، تاثیر فراوانی بر روی زندگی قسمت بزرگی از جامعه این کشور می گذارند.

برای مثال، یوری کوسیوک، که از وی به عنوان «سلطان مرغ» در اوکراین یاد می شود، توانسته بزرگ ترین مرغداری اروپا را در سیصد کیلومتری کیف تاسیس کند. تنها تا سال ۲۰۱۵ میلادی، وی توانسته بود از شرکت مالی بین المللی که یکی از اعضای گروه بانک جهانی است حداقل ۲۰۰ میلیون دلار وام بلندمدت دریافت کند. شبکه ای از ذینفعان، الیگارش ها و لابی ها در این صنعت، همچون دیگر صنعت ها، فعال هستند و با مدیریت شبکه ای، سودی هنگفت به دست می آورند. در سال ۲۰۱۹ بود که اتحادیه اروپا و اوکراین توافق واردات بدون تعرفه مرغ از اوکراین را امضا کردند که بر اساس آن تا سال ۲۰۲۱، این کشور باید بیست هزار تن انواع طیور و بیست هزار تن دیگر به شکل یخ زده به این اتحادیه صادر می کرد. جالب است بدانید که در این قرارداد، واردات سینه مرغ (که گران تر است) برای حمایت از مرغداران اروپایی به این اتحادیه محدود شده بود. شرکت آقای کوسیوک، با قرار دادن استخوانی کوچک بر روی سینه های مرغ و بریدن آن در کارخانه های خود در هلند و اسلواکی توانست این محدودیت را هم دور بزند و بدون هیچ مانعی سهمی قابل توجه در بازار را به دست بگیرد. 

واردات بدون تعرفه مرغ از اوکراین به اتحادیه اروپا، تنها بخشی از برنامه رئیس جمهور سابق اوکراین، پترو پوروشنکو (که خود یکی از الیگارش ها بود!) برای توافقنامه تجارت آزاد با اروپا را تشکیل می داد؛ توافق نامه ای که امضا و عملی شدن آن باعث شروع درگیری ها در اوکراین و اختلاف میان روسیه و اتحادیه اروپا در دوره ویکتور یانوکوویچ بود.

متاسفانه باید گفت که نقش الیگارش ها و سلطان ها در بخش های مختلف صنعتی اوکراین باعث شده تا مردم فقیر تر و بعضی از افراد روز به روز ثروتمند تر شوند. در کشوری مثل اوکراین و روسیه، برای درک بهتر و کامل تر تقریبا هر بخش پول ساز باید به دنبال الیگارش ها و سلطان های آن بخش گشت. افرادی که با در دست گرفتن اقتصاد آن بخش سعی در تاثیرگذاری بر سیاست، اقتصاد، جامعه و روابط خارجی دولت های مختلف دارند. شاید بتوان گفت که این ها سلاطینی هستند که با تاسیس مجموعه های تحت سلطه خود عملا تبدیل به کشورهای کوچکی در داخل و حتی در مواردی موازی با آن کشور شده اند.

این بود داستان درگیری ها بر سر اوکراین و آن چه رسانه ها کم تر به آن می پردازند. داستانی که شاید بهتر باشد با یک داستان و توضیحی کوتاه آن را به پایان برد: در سال ۲۰۱۶ و در جریان برنامه ای تلویزیونی که توسط «انجمن جغرافیای روسیه» برگزار می شد، ولادیمیر پوتین از یکی از کودکان حاضر در برنامه پرسید: «مرزهای روسیه در کجا پایان می یابند؟» میروسلاو اوسکیرکو، کودک نه ساله اهل روسیه در پاسخ گفت: «مرزهای روسیه در تنگه برینگ با ایالات متحده پایان می یابند.» آقای پوتین در حالی که کودک را به آغوش کشیده و دستش را بر روی شانه وی گذاشته بود گفت: «مرزهای روسیه در هیچ کجا پایان نمی یابند.» اگرچه رئیس جمهور روسیه بلافاصله گفت که «این شوخی بود» اما مثل هر شوخی دیگر می توان نشانه هایی از واقعیت را در آن جست. تفکر سیاسی در روسیه هنوز هم بر اساس تفکر امپراتوری است. اساسا، امپراتوری ها بر خلاف کشورها مرزهای سیال دارند. حتی کلمه کشور در زبان های اروپایی هم تداعی کننده تفاوت مرزهای سیال امپراتوری و مرزهای مستحکم نظام کشوری است. برای مثال، واژه «استیت» که از ریشه هند و اروپایی «استا - به مانند ایستادن در فارسی» می آید نوعی انجماد مرزی کشورها را نشان می دهد که بعد از نظام امپراتوری به وجود آمده است. تغییرات متعدد مرزی از روسیه تزاری به شوروی و بعد فدراسون روسیه شاید بتواند به خوبی توضیح بدهد که چرا روسیه به دنبال تغییر نقشه بعد از گرجستان و کریمه و این بار در اوکراین است. کشوری که هم از نظر تاریخی و هم از نظر امنیتی و به خاطر منابع سرشار آن بخشی از «پروژه ناتمام» ولادیمیر پوتین به حساب می آید. رئیس جمهوری که اعتقادی به پایانی مرزهای امپراتوری روسیه ندارد.  

کلید واژه ها: روسیه اوکراین روسیه و اوکراین ولادیمیر پوتین اروپا شرق اروپا


( ۷۹ )

نظر شما :

اشکان ۲۱ دی ۱۴۰۰ | ۱۳:۵۸
مقاله مفید و مفصل با جزییات ارزشمندی بود اما مثلا در مورد حمله ناپلئون به مسکو کمی متفاوت تر از حافظه تاریخی بود چرا که پیشقراولان ارتش فرانسه که از گارد ناپلئون بودند هنگام دیده وری از فرانسه تنها مشتی ژنده پوش و دائم الخمر دیدند که در شهر بودند و از مردم روسیه خبری نبود بعدها نمایان شد که دولت روسیه زندانیان را برای تخریب و آتش زدن شهر رها کرده اند که اینجا نوشته شده میهن پرستان این کار را کرده اند
Ava ۲۱ دی ۱۴۰۰ | ۱۵:۴۳
بسیار بسیار عالی .
آتیلا ۲۱ دی ۱۴۰۰ | ۱۶:۲۵
مقاله خوب و مفیدی است و نویسنده محترم برای تنظیم و گردآوری این همه اطلاعات یکجا حتما زحمات زیادی کشیده است دستش درد نکند ولی برخی اطلاعات ناقص و خیلی گذرا اشاره شده بود مثلا نویسنده به این مطلب اشاره نکرده بود که روسها تا قبل از قرن پانزده میلادی دارای هیچ دولت متمرکزی نبودند و تنها بصورت امیر نشینهای پراکنده و گاها بدوی زیر نظر آلتین اردو و یا اردوی زرین بودند تاتارها بودند
فرهنگی ۲۱ دی ۱۴۰۰ | ۲۱:۲۷
بسیار عالی و پرمحتوا و دارای مطالب مفید و ارزشمند و نکات علمی فراوان و سنجیده و تشکر فراوان بابت زحمات زیادی که نویسنده ی محترم بابت این مقاله کشیده خدا قوت ان شاءالله
دانشجوی روابط بین الملل ۲۱ دی ۱۴۰۰ | ۲۳:۰۳
ممنون از نویسنده محترم بابت مقاله پر مغز و محتوا و همچنین از دیپلماسی ایرانی بابت انتشار این مطالب. جای خالی همچنین مطالب تحلیلی و استراتژیک که نگاه عمیقی به مسایل دارن و به دور از غوغاهای سایت های خبری هستند در فضای دیپلماتیک کشور احساس می شه. این مقاله به خوبی به بسیاری از سوال های موجود جواب می ده
حامد سعادت زاده ۲۲ دی ۱۴۰۰ | ۰۴:۲۴
مطلب جالب و کاملی بود
خسرو ۲۲ دی ۱۴۰۰ | ۱۱:۵۲
چرا روسیه اکراین را میخواهد ؟ به خاطر معادن یا ثروت یا موقعیت سوق الجیشی نمی تواند باشد چون روسیه دهها برابر بیشتر را دارند ولی ممانعت از ورود امریکا به فضای تنفس روسیه و همچنین تلاش برای ادامه سروری بر جغرافیای سابق شوروی و بالاخره مهمترین مساله ، عدم تحمل وابستگی اکراین به غرب به علت سوابق ملیت روس و گذشته بسیار نزدیک کیف و مسکو و کلیسای ارتدکس و هویت تاریخی بسیار نزدیک روسیه و اکراین -- بطوری که میتوان به جهت قرابت زوج روسیه اکراین را تشبیه به زوج امریکا انگلیس کرد فقط خشونت ذاتی و عریان روسها در اعمال حاکمیت در بیست سال گذشته موجب رانده شدن اکراین از روسیه شده است و امریکا و غربیها به آن دامن زده اند
صهیب بابایی توسکی ۲۳ دی ۱۴۰۰ | ۰۱:۰۳
اگر اوکراین به اتحادیه اروپا بپیوندد، کشور بعدی بلاروس است. همانطور که با پیوستن لهستان به اتحادیه اروپا، سطح رفاه مردم لهستان سریع بالا رفت. این باعث شود تا مردم اوکراین هم به همین فکر بیوفتند.
بابک ۲۷ اسفند ۱۴۰۰ | ۰۳:۴۵
بسیار سپاسگزارم از نویسنده دانشمند و همچنین مجله وزین دیپلماسی ایرانی ، آن هم در شرایطی که جستجوی دانایی در دامنه اینترنت جهانی در میان محتوای دسته بندی شده بر اساس ceo کاری بس طاقت فرسا می نماید. دروود بیکران