در سایه تضادهای شکلگرفته ۴۷ ساله
چرا «مذاکره» بین آمریکا و ایران در شرایط کنونی صرفاً یک سراب راهبردی است؟
دیپلماسی ایرانی: در هفتهها و ماههای اخیر، فضای رسانهای منطقه و جهان از گزارههایی انباشته شده که حکایت از نزدیکی ایران و آمریکا به نوعی تفاهم یا توافق دارد. از میانجیگریهای پاکستان و قطر گرفته تا اظهارات خوشبینانه مقاماتی که از «پیشنویس توافق» و «آخرین مذاکرات» سخن میگویند، همگی تصویری از یک دیپلماسی در حال دمیدن را ترسیم میکنند. حتی دونالد ترامپ، رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا در اظهاراتی غیرمنتظره ادعا کرده که «توافق تا حد زیادی مذاکره شده است». اما حقیقت تلخی در پشت این روایتهای خوشبینانه وجود دارد: آنچه امروز «مذاکره» خوانده میشود، نه تنها شانسی برای تبدیل شدن به یک توافق پایدار و راهبردی ندارد، بلکه در بهترین حالت تلاشی مذبوحانه برای مدیریت یک آتشبس شکننده و در بدترین حالت، نمایشی فریبکارانه برای خرید زمان و بازآرایی موازنه قدرت در آستانه یک تقابل بزرگتر است. برای درک عمق این شکاف، باید از سطح تاکتیکهای مذاکراتی فراتر رفت و به لایههای هویتی، امنیتی و ساختاری سفر کرد؛ لایههایی که هر یک به تنهایی برای توقف هرگونه دیپلماسی جدی کافی هستند و متأسفانه در اغلب تحلیلهای جاری، به حاشیه رانده شدهاند.
نخستین و بنیادینترین لایه این شکاف، به مسئله هستهای و به ویژه مناقشه بر سر «حق غنیسازی» بازمیگردد. در ادبیات روابط بینالملل، تمایزی ظریف اما حیاتی میان دو نوع اختلاف وجود دارد: اختلافات توزیعی که اساساً بر سر سهمها و امتیازات هستند و معمولاً با چانهزنی و مصالحه قابل حل هستند، و اختلافات هویتی که به ذات و مشروعیت یک طرف یا نمادهای حیاتی او گره خوردهاند و تسلیم در آنها به معنای نابودی خودپنداری راهبردی است. مناقشه هستهای ایران و آمریکا دقیقاً در دسته دوم قرار میگیرد. ایران در حال حاضر حدود ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم ۶۰ درصد غنیشده در اختیار دارد – مقداری که از نظر فنی برای ساخت چندین کلاهک هستهای کافی است. اما آنچه این مناقشه را از یک اختلاف فنی صرف خارج کرده و به سطح یک درگیری هویتی رسانده، مسئله «حق غنیسازی» است. ایران با استناد به «پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای» که در محافل بینالمللی به اختصار «پیمان انپیتی» خوانده میشود، استدلال میکند که این پیمان به کشورهای غیرهستهای عضو، حق مسلم استفاده از انرژی هستهای برای اهداف صلحآمیز را اعطا کرده است. ایران میگوید غنیسازی اورانیوم تا هر سطحی که برای سوخت راکتورهای پزشکی یا نیروگاهی لازم باشد، در چارچوب این حق صلحآمیز قرار میگیرد و هیچ کشوری نمیتواند این حق را از آن سلب کند. به عبارت ساده، ایران «غنیسازی» را نماد حاکمیت ملی، استقلال فناورانه و حقی میداند که از یک معاهده بینالمللی که خود به آن پایبند است، نشأت میگیرد. در نقطه مقابل، ایالات متحده و متحدانش تفسیری کاملاً متفاوت از همین پیمان ارائه میدهند. آنها میگویند پیمان منع گسترش، به طور خودکار به هیچ کشوری «حق غنیسازی» نمیدهد و هر گونه غنیسازی بالاتر از سطح بسیار پایین – معمولاً سه تا پنج درصد – باید با تأیید و نظارت ویژه آژانس بینالمللی انرژی اتمی و با در نظر گرفتن «سابقه عدم پایبندی» کشور عضو باشد. آمریکا با اشاره به فعالیتهای پنهان ایران در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ و همچنین عدم شفافیت کامل در برخی دورهها، استدلال میکند که ایران «اعتماد» لازم برای برخورداری از چرخه کامل سوخت هستهای را از دست داده است. بنابراین، آمریکا نه تنها حق غنیسازی ایران را به رسمیت نمیشناسد، بلکه با استناد به ارزیابیهای اطلاعاتی مبنی بر فاصله «چند هفتهای» ایران تا آستانه ساخت سلاح، فضایی از بیاعتمادی راهبردی خلق کرده است که هیچ مکانیسم نظارتی کوتاهمدتی قادر به ترمیم آن نیست. این اختلاف ظاهراً حقوقی – فنی، در عمل به یک بازی با حاصل جمع صفر تبدیل شده است: اگر آمریکا حق غنیسازی ایران را به رسمیت بشناسد، از چشم اسرائیل و بخش بزرگی از کنگره میافتد و خط قرمز راهبردی خود را که «هیچ غنیسازی در خاک ایران» بود، شکسته است. اگر ایران از این حق چشم بپوشد، یعنی پذیرفته که دو دهه هزینههای سنگین تحریم، ترور دانشمندان و تهدیدات نظامی را برای رسیدن به چیزی پرداخته که حالا خود آن را رها کرده است – شکستی که از نظر سیاسی و هویتی غیرقابل تحمل خواهد بود. این لایه از اختلاف، به تنهایی برای متوقف کردن هرگونه توافق جامع کافی است.
دومین لایه شکاف که عمیقاً به لایه نخست گره خورده، برنامه موشکی ایران و معمای امنیتی حاصل از آن است. در جنگ آمریکایی – صهیونی که طی آن ایران موشکهای بالستیک میانبردی با برد چهار هزار کیلومتر – از نوع خرمشهر ۴ – را شلیک کرد این واقعیت دلهرهآور را برای غرب آشکار ساخت که استراتژی بازدارندگی ایران بهسرعت در حال فراتر رفتن از مرزهای منطقهای و نزدیک شدن به آستانه قارهپیمایی است. در نظریه روابط بینالملل، «معمای امنیت» وضعیتی است که در آن اقدامات یک دولت برای افزایش امنیت خود، به ناچار امنیت دولتهای دیگر را کاهش میدهد و آنها را به واکنشی مشابه وامیدارد. این دور تسلسل در رابطه ایران و آمریکا به غایت حاد است: ایران توسعه موشکی را پاسخی مشروع و ضروری به ترور رهبر خود، تهدیدات نظامی مداوم و وجود رژیم اسرائیل میداند؛ اما آمریکا و رژیم صهیونیستی این توسعه را تهدیدی مستقیم و فزاینده علیه خاک خودی و پایگاههای منطقهای خود تفسیر میکنند. سناتور تام کاتن با هشدار صریح اعلام کرده است که ایران ظرف شش ماه به موشک قارهپیما دست خواهد یافت. این ادراک متقابل از تهدید به گونهای است که هیچ تعهد کتبی یا سازوکار راستیآزمایی پیچیدهای نمیتواند آن را خنثی کند. مادام که ایران موشکهای خود را یگانه ابزار مؤثر بازدارندگی در برابر ابرقدرتی میداند که ثابت کرده است در ترور رهبران تردیدی ندارد، و آمریکا آن را تهدیدی وجودی برای متحد کلیدی خود و پایگاههای نظامیاش تلقی میکند، نقطه اشتراک معناداری برای مذاکره باقی نخواهد ماند.
سومین مانع ساختاری، به معمای کلاسیک و حلنشدنی «توالی» در نظریه مذاکره بازمیگردد که در مورد داراییهای بلوکهشده ایران خودنمایی میکند. جمهوری اسلامی ایران آزادسازی فوری حدود ۲۴ میلیارد دلار از داراییهای خود را، که نیمی از آن به عنوان یک پیششرط قاطع برای آغاز هرگونه مذاکره جدی تعیین شده، خواستار است. در مقابل، واشنگتن با قاطعیت اعلام کرده که بدون امضای یک توافق نهایی و راستیآزماییشده، حتی یک دلار از این داراییها آزاد نخواهد شد. این بنبست، مصداق بارز یک «معضل تعهد» در تئوری بازیهاست: آمریکا به درستی میترسد که با آزادسازی داراییها، تنها برگ برنده خود را پیش از موعد از دست بدهد و آنگاه ایران که به منابع مالی حیاتی دست یافته، انگیزه چندانی برای اجرای دقیق و کامل تعهدات دشوار هستهای و موشکی خود نداشته باشد. ایران نیز با منطقی متقارن و به همان اندازه معتبر استدلال میکند که بدون آزادسازی این داراییها – که حق مسلم آن است – اساساً اعتماد و حسن نیتی برای نشستن پشت میز مذاکره و ارائه امتیازات بزرگ وجود نخواهد داشت. این بازی «باور کردن تهدید»، هیچ راهگشایی فنی یا رویهای ندارد. حل آن تنها از طریق یک جهش عظیم اعتماد سیاسی ممکن است؛ جهشی که در فضای اتهامزنی متقابل، ترورها، حملات نظامی، نه تنها غیرمحتمل که به کلی غیرممکن به نظر میرسد.
چهارمین لایه شکاف که کمتر در محافل دیپلماتیک غربی به آن پرداخته میشود، به موضوع شبکه نیابتی ایران و اختلاف بنیادین بر سر تعریف «صلح» و «بازیگر مشروع» در جبهههای مختلف بازمیگردد. بر اساس برخی گزارشهای رسانهای از محتوای پیشنویس تفاهمنامههای رد و بدل شده، یکی از بندهای کلیدی به «پایان جنگ در همه جبههها، از جمله لبنان» اشاره دارد. اما واشنگتن همزمان و در اقدامی متناقض، به اسرائیل اطمینان داده که «حق اقدام علیه تهدیدات در همه جبههها را حفظ خواهد کرد». این تناقض آشکار و معنادار، نشان میدهد که دو طرف حتی بر سر معنای واژهای به ظاهر ساده مانند «صلح» نیز توافق ندارند. اسرائیل و آمریکا، حزبالله لبنان را یک «پروکسی تمامعیار» و بخشی از یک شبکه تروریستی فراملی میدانند که باید خلع سلاح و برچیده شود. اما ایران، حزبالله را نه یک ابزار، بلکه یک «متحد راهبردی» و بخشی جداییناپذیر از محور مقاومت میبیند؛ جریانی که در برابر تجاوزات اسرائیل، حق مشروع دفاع از خود و هویت شیعیان لبنان را دارد. شبکه نیابتی ایران به قدری گسترده و ریشهدار است – از حزبالله لبنان و حماس و جهاد اسلامی در فلسطین گرفته تا حوثیهای یمن، گروههای شیعی در عراق و سوریه و حتی جبهه پولیساریو در شمال آفریقا – که هر توافقی نتواند جایگاه و کارکرد این شبکه را به شکلی مورد توافق دو طرف تعریف کند، از پایه سست خواهد بود. توافقی که از منظر آمریکا «ناقص» است (چون شبکه را مهار نکرده) از منظر ایران «غیرقابل قبول» است (چون به معنای تسلیم و انحلال متحدان راهبردی است). این شکاف، شاید پیچیدهترین و عملیاتیترین مانع در مسیر هرگونه تفاهم جامع باشد.
پنجمین عامل و شاید مهم ترین و تعیینکنندهترین عامل در این معمای پیچیده، نقش رژیم اسرائیل به عنوان یک «بازیگر وتوکننده» مستقل در معادله است. دونالد ترامپ در جریان مذاکرات جداگانه خود با بنیامین نتانیاهو، به صراحت به نخستوزیر اسرائیل اطمینان داده که «اسرائیل آزادی عمل کامل در برابر تهدیدات را حفظ خواهد کرد». در نظریه ائتلافها و مذاکرات چندجانبه، وجود یک بازیگر سوم با حق وتوی عملی – و نه صرفا تشریفاتی – پیچیدگی مذاکرات دوطرفه را به طور نمایی افزایش میدهد. اسرائیل که اکنون خود را در موقعیتی از قدرت نادر در طول تاریخ خود میبیند، هر توافقی را که به سود راهبردی ایران تفسیر کند – چه حفظ برنامه هستهای، چه تداوم برنامه موشکی، چه تضعیف فشار بر حزبالله، و چه هرگونه گشایش اقتصادی برای ایران – با تمام توان سیاسی و نظامی خود در واشنگتن و تلآویو وتو خواهد کرد. پرسش بیپاسخ و سرنوشتسازی که پاسخ آن آینده خاورمیانه را تعیین خواهد کرد، این است: آیا واشنگتن حاضر است منافع راهبردی کوتاهمدت خود (مانند بازگشایی امن تنگه هرمز، کاهش قیمت جهانی انرژی و کاهش تعهدات نظامی در منطقه) را فدای الزامات امنیتی و ایدئولوژیک بلندمدت اسرائیل کند؟ تمام شواهد میدانی و دیپلماتیک موجود، از هماهنگی دقیق حملات فوریه ۲۰۲۶ تا وتوی هرگونه امتیاز هستهای معنادار در مذاکرات قبلی و جاری، نشان میدهد که تا کنون این اسرائیل بوده که خطوط قرمز اصلی را ترسیم کرده و کاخ سفید در چارچوب تعریفشده توسط تلآویو حرکت کرده است.
اما سرانجام ششمین عامل خودِ دونالد ترامپ به عنوان یک متغیر راهبردی مردد، غیرقابلپیشبینی و تکانشی است. ترامپ امروز در تلهای گرفتار آمده که خود بخش مهمی از آن را طراحی کرده است. او که با وعده «پایان دادن به جنگهای بینتیجه» بر سر کار آمد، اکنون در جنگی سهماهه گرفتار شده که نه پایان روشنی دارد و نه روایت پیروزی قانعکنندهای برای آن ساخته است. او میان چهار گزینه نامطلوب سرگردان است: تهاجم تمامعیار به ایران که با نیروهای موجود غیرممکن است؛ عملیات ویژه برای تصرف اورانیوم غنیشده که ریسک جنگ زمینی دارد؛ پذیرش توافقی که ایران را با بخشی از دستاوردهایش باقی بگذارد که در روایت تندروها «تسلیم» محسوب میشود؛ یا خروج یکجانبه بدون حل بحران تنگه هرمز که بزرگترین شکست ممکن خواهد بود. افزون بر این، او از تکرار «اشتباه برجام» میترسد و همزمان با فشار افکار عمومیدر داخل آمریکا و انتخابات میاندورهای، به سمت «توافق به هر قیمت» سوق داده میشود. نتیجه این سرگردانی، ارسال پیامهای متناقض است: یک روز از «توافق نهایی» میگوید، روز دیگر «عجله نکنید». یک روز ضربالاجل میگذارد، روز دیگر تمدید میکند. این عامل نیز خود به مانعی مستقل بر سر راه هرگونه مذاکره جدی تبدیل شده است.
آنچه از تحلیل این شش لایه اختلاف برمیآید، صورتبندی یک بنبست ساختاری است که ریشه در ناهمسانی معرفتشناختی دو طرف دارد. اما این ناهمسانی، پدیدهای جدید یا محصول تقابلهای اخیر نیست. ریشه آن به ۴۷ سال پیش بازمیگردد، به لحظهای که دو نظام انقلابی و ضد انقلابی در برابر یکدیگر صف آرایی کردند. از ۱۳۵۷، ایران و آمریکا هرگز بر سر یک «واقعیت مشترک» توافق نداشتهاند. ایران همواره آمریکا را «شیطان بزرگ» خوانده و آمریکا ایران را «سرکش» و «حامی تروریسم» نامیده است. این دو روایت، در طول نزدیک به پنج دهه، نه تنها تضعیف نشده، بلکه با هر بحران – از گروگانگیری تا ترور، از تحریم تا جنگ نیابتی – بازتولید و ژرفتر شده است.
در نظریه مذاکره، یکی از پیششرطهای بنیادین برای شکلگیری یک فرایند مؤثر، وجود حداقلی از «واقعیت مشترک» است – یعنی توافق بر سر این که «اصل اختلاف بر سر چیست». اما ۴۷ سال تقابل، دو هویت متضاد ساخته است که در هر مسئلهای – از هستهای تا موشکی، از داراییها تا شبکه نیابتی – تصویری کاملاً متفاوت از واقعیت ارائه میدهند. ایران در غنیسازی «حق حاکمیت» میبیند؛ آمریکا «تهدید هستهای». ایران در موشکها «بازدارندگی مشروع» میبیند؛ آمریکا «قابلیت تهاجم قارهپیما». ایران در حزبالله «متحد راهبردی» میبیند؛ آمریکا «پروکسی تروریستی». این شش آینه نه در خلأ که در بستر ۴۷ سال خصومت مداوم شکل گرفتهاند. و تا زمانی که این حافظه تاریخی و هویتهای متضاد باقی هستند، مذاکره به معنای راستین آن یعنی فرایندی که در آن دو طرف با پذیرش محدودیتهای عینی، به سمت منطقهای از توافق حرکت کنند، اساساً امکان تحقق ندارد.
آنچه امروز در دوحه و مسقط میگذرد، نه گفتوگو، بلکه «تقابل دو تکگویی تاریخی» است. دو طرف از زبانی سخن میگویند که دیگری نه آن را میشنود و نه قادر به درک آن است. این پدیده که در ادبیات روابط بینالملل از آن به «شکاف هستیشناختی» تعبیر میشود. حاصل ۴۷ سال تقابل مستمری است که هر یک از دو طرف را به بازتعریف هویت خود در تقابل با دیگری واداشته است.



نظر شما :