آمریکای لاتین و ونزوئلا:

بازتعریف اولویت هژمونیک در سیاست خارجی ایالات متحده

۱۸ بهمن ۱۴۰۴ | ۱۰:۰۰ کد : ۲۰۳۷۵۱۳ اخبار اصلی آمریکا
مرتضی بنانژاد در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: آمریکای لاتین از منظر تاریخی همواره بخشی از حوزه نفوذ سنتی ایالات متحده تلقی شده است. از دکترین مونرو تا دوران جنگ سرد، این منطقه نه‌تنها به‌عنوان یک حیاط خلوت ژئوپلیتیک، بلکه به‌مثابه سپری امنیتی برای هژمونی آمریکا عمل می‌کرد.
بازتعریف اولویت هژمونیک در سیاست خارجی ایالات متحده

نویسنده: مرتضی بنانژاد، کارشناس ارشد مطالعات آمریکا

دیپلماسی ایرانی: اهمیت‌یافتن ناگهانی آمریکای لاتین و به‌ویژه ونزوئلا در سیاست خارجی ایالات متحده در سال ۲۰۲۵ و در دولت دوم دونالد ترامپ، در نگاه نخست می‌تواند به‌مثابه یک چرخش دفعی یا تصمیمی شخصی تلقی شود. با این حال، بررسی دقیق‌تر این تحول در چارچوب نظری روابط بین‌الملل نشان می‌دهد که با پدیده‌ای پیچیده‌تر مواجه‌ایم؛ پدیده‌ای که در آن نقش رئیس‌جمهوری، تحولات ساختاری نظام بین‌الملل، افول نسبی رقبای آمریکا و رسیدن برخی تهدیدات مزمن به آستانه بحران، هم‌زمان و به‌صورت درهم‌تنیده عمل کرده‌اند.

آمریکای لاتین از منظر تاریخی همواره بخشی از حوزه نفوذ سنتی ایالات متحده تلقی شده است. از دکترین مونرو تا دوران جنگ سرد، این منطقه نه‌تنها به‌عنوان یک حیاط خلوت ژئوپلیتیک، بلکه به‌مثابه سپری امنیتی برای هژمونی آمریکا عمل می‌کرد. با این حال، پس از پایان جنگ سرد و تمرکز واشنگتن بر خاورمیانه، آسیای مرکزی و سپس مهار چین، آمریکای لاتین به‌تدریج به منطقه‌ای کم‌اولویت تبدیل شد. این کاهش توجه نه از سر غفلت، بلکه نتیجه یک محاسبه عقلانی بود: تا زمانی که این منطقه تهدیدی فوری و مستقیم علیه امنیت ملی ایالات متحده ایجاد نمی‌کرد، مداخله فعال ضرورتی نداشت.

نکته کلیدی آن است که سیاست خارجی آمریکا، هرچند در سطح کلان توسط نخبگان، اندیشکده‌ها، بوروکراسی امنیتی و اجماع‌های نهادی شکل می‌گیرد، اما در نظام ریاستی ایالات متحده، رئیس‌جمهور نقشی تعیین‌کننده در تبدیل اولویت‌های بالقوه به سیاست‌های بالفعل ایفا می‌کند. رئیس‌جمهور نه‌تنها فرمانده کل قواست، بلکه در تعیین دستور کار سیاست خارجی، زمان‌بندی اقدامات و شدت مداخله، نقش محوری دارد. این امر به‌ویژه در شرایطی که تهدیدات به سطحی برسند که امکان تفسیرهای متفاوت وجود داشته باشد، اهمیت مضاعف می‌یابد و نشان می‌دهد که سیاست خارجی آمریکا، در نهایت، محصول تعاملی پیچیده میان نخبگان و رهبری اجرایی است، نه صرفاً یک دست فرمان شخصی. 

دولت دوم ترامپ در این میان ویژگی خاصی دارد. ترامپ برخلاف بسیاری از اسلاف خود، کمترین التزام را به سنت‌های لیبرال بین‌المللی و بیشترین تمایل را به قرائت امنیت‌محور، مرزی و عریان از منافع ملی آمریکا دارد. در چنین چارچوبی، موضوعاتی چون مهاجرت، فروپاشی دولت‌ها، بی‌ثباتی انرژی و نفوذ بازیگران رقیب در آمریکای لاتین، نه مسائل حاشیه‌ای سیاست خارجی، بلکه تهدیدات مستقیم علیه نظم داخلی و هژمونی آمریکا تلقی می‌شوند. بنابراین، نقش رئیس‌جمهور در این مقطع نه در تغییر بنیادین منطق سیاست خارجی آمریکا، بلکه در فعلیت‌بخشی به یک اولویت نهفته قابل تحلیل است.

ونزوئلا در این چارچوب، جایگاهی نمادین می‌یابد. سال‌ها سکوت نسبی آمریکا در قبال بحران ونزوئلا ناشی از آن بود که هزینه مداخله، چه از منظر اقتصادی و چه از منظر مشروعیت بین‌المللی، بیش از منافع آن ارزیابی می‌شد. دولت‌های پیشین آمریکا، به‌ویژه در دوران اوباما و بایدن، ترجیح دادند بحران ونزوئلا را از طریق تحریم‌های محدود، فشار دیپلماتیک و واگذاری مسئولیت به بازیگران منطقه‌ای مدیریت کنند. تا زمانی که فروپاشی ونزوئلا عمدتاً یک بحران داخلی یا منطقه‌ای تلقی می‌شد، واشینگتن ضرورتی برای ورود مستقیم نمی‌دید. اما اکنون، بحران ونزوئلا دیگر صرفاً یک مسئله داخلی نیست، بلکه منشأ موج‌های گسترده مهاجرت، بی‌ثباتی انرژی و تضعیف نظم منطقه‌ای شده است؛ تهدیداتی که هزینه «عدم مداخله» را بیش از هزینه مداخله کرده‌اند.

تضعیف نسبی روسیه در پی جنگ اوکراین نیز به‌طور غیرمستقیم شرایط را برای مداخله آمریکا تسهیل کرده است. روسیه، هرچند توان نظامی قابل‌توجهی دارد و می‌تواند در بحران‌ها اخلال ایجاد کند، اما فاقد مؤلفه‌های یک قدرت جهانی پایدار است؛ توان اقتصادی عمیق، شبکه متحدان پایدار، مشروعیت بین‌المللی و ظرفیت مدیریت هم‌زمان چند بحران، که از الزامات قدرت جهانی است، در روسیه محدود است. سیاست خارجی روسیه اساساً بر بهره‌برداری فرصت‌طلبانه از بحران‌ها و مخالفت موردی با هژمونی آمریکا استوار است، نه بر ایجاد نظم جایگزین یا ساخت دولت‌های تحت‌الحمایه پایدار. نمونه‌های سوریه و لیبی به‌روشنی نشان می‌دهد که روسیه زمانی وارد میدان می‌شود که هزینه کم و امکان امتیازگیری وجود دارد، اما در مواجهه با خطر تقابل مستقیم و پرهزینه با آمریکا، عقب‌نشینی می‌کند. ونزوئلا هرگز به معنای کلاسیک، تحت‌الحمایه روسیه نبوده است.

علاوه بر این، فرضیه رایجِ «معامله پشت‌پرده میان واشنگتن و مسکو بر سر ونزوئلا» بیش از آن‌که تحلیلی مبتنی بر واقعیت‌های قدرت در نظام بین‌الملل باشد، نوعی ساده‌سازی کودکانه از روابط قدرت است.

چنین فرضی به‌طور ضمنی روسیه را در جایگاه قدرتی هم‌سنگ یا حداقل قابل‌معامله با ایالات متحده قرار می‌دهد؛ حال آن‌که روسیه اساساً واجد آن سطح از قدرت ساختاری، نفوذ پایدار و ظرفیت تعیین‌کنندگی نیست که آمریکا بخواهد بر سر حوزه نفوذ سنتی خود با آن وارد بده‌بستان ژئوپلیتیک شود. نفوذ سیاسی و راهبردی مسکو در ونزوئلا ـ و به‌طور کلی در آمریکای لاتین ـ نه محصول یک شبکه عمیق اتحاد، بلکه حاصل حضور مقطعی، نمادین و فرصت‌طلبانه است؛ حضوری که بیشتر یادآور نفوذ محدود کشورهای جهان سوم یا بازیگران حاشیه‌ای در نظام بین‌الملل است تا قدرت‌های جهانی کلاسیک. از این منظر، ادعای معامله واشنگتن و مسکو بر سر سرنوشت ونزوئلا فاقد مبنای نظری و تجربی است و ورود فعال‌تر آمریکا را باید مستقل از روسیه تحلیل کرد.

چین نیز در این معادله نقش متفاوتی دارد. برخلاف قدرت‌های کلاسیک، چین به‌دنبال ساخت امپراتوری سیاسی یا نظامی نیست، بلکه راهبرد آن مبتنی بر وابسته‌سازی اقتصادی بدون تعهد امنیتی است. پکن حاضر نیست بقای یک رژیم سیاسی، از جمله در ونزوئلا، را به بهای تقابل راهبردی با ایالات متحده به خطر اندازد. اقتصاد چین به‌شدت با اقتصاد آمریکا درهم‌تنیده است و منافع بلندمدت آن ایجاب می‌کند که از تبدیل‌شدن به حامی سیاسی–نظامی دولت‌های مسئله‌دار پرهیز کند. از این رو، چین نه مانعی جدی برای مداخله آمریکا است و نه ضامن بقای وضعیت موجود در ونزوئلا.

در نهایت، بازگشت آمریکا به آمریکای لاتین و تمرکز بر ونزوئلا نتیجه رسیدن مجموعه‌ای از روندهای تدریجی به یک نقطه بحرانی است. دولت‌های پیشین آمریکا نه ناآگاه بودند و نه غافل؛ بلکه شرایط هنوز به سطحی نرسیده بود که مداخله را اجتناب‌ناپذیر کند. در سال ۲۰۲۵، این شرایط تغییر کرده است. ونزوئلا دیگر یک بحران دوردست نیست، بلکه نشانه‌ای از فرسایش هژمونی آمریکا در نزدیک‌ترین حوزه نفوذش است. دولت دوم ترامپ، با قرائتی امنیت‌محور و  ریاست‌محور از سیاست خارجی، این تهدید را زودتر و صریح‌تر به اولویت بدل کرده است. آنچه شاهد آن هستیم نه تغییر ماهیت سیاست خارجی آمریکا، بلکه تغییر در آستانه تحمل هژمون است؛ آستانه‌ای که اکنون در آمریکای لاتین شکسته شده است.

کلید واژه ها: مرتضی بنانژاد دکترین مونرو امریکا ایالات متحده امریکا دونالد ترامپ ونزوئلا امریکا و ونزوئلا حمله امریکا به ونزوئلا سرنگونی مادورو سرنگونی نیکلاس مادورور دستگیری نیکولاس مادورو


نظر شما :