سلاح انرژی و حلقهٔ محاصره دریایی

آیا دیپلماسی اجباری آمریکا جواب می دهد؟

۱۳ بهمن ۱۴۰۴ | ۰۶:۰۰ کد : ۲۰۳۷۴۸۰ اخبار اصلی خاورمیانه
نویسنده خبر: محسن شریف خدایی
محسن شریف خدایی نوشت:پیشنهاد اخیرواشنگتن به هند و چین برای جایگزینی نفت ایران و روسیه با نفت ونزوئلا، در امتداد همان راهبردی باشد که سال‌هاست در قبال تهران دنبال می‌شود: کاهش حداکثری درآمدهای نفتی، محدود کردن عمق راهبردی ایران در خلیج فارس و دریای عمان، و در عین حال باز نگه داشتن «دیپلماسی  و مذاکره» برای واداشتن تهران به پذیرش توافقی جدید. این ترکیبِ ظاهراً متناقض از فشار و دعوت، در واقع قلب چیزی است که در ادبیات روابط بین‌الملل «دیپلماسی اجباری» نامیده می‌شود؛ یعنی استفاده هم‌زمان از تهدید و امکان توافق، برای تغییر رفتار طرف مقابل بدون رفتن به جنگ تمام‌عیار.
آیا دیپلماسی اجباری آمریکا جواب می دهد؟

دیپلماسی ایرانی: پیشنهاد اخیرواشنگتن به هند و چین برای جایگزینی نفت ایران و روسیه با نفت ونزوئلا، در امتداد همان راهبردی باشد که سال‌هاست در قبال تهران دنبال می‌شود: کاهش حداکثری درآمدهای نفتی، محدود کردن عمق راهبردی ایران در خلیج فارس و دریای عمان، و در عین حال باز نگه داشتن «دیپلماسی  و مذاکره» برای واداشتن تهران به پذیرش توافقی جدید. این ترکیبِ ظاهراً متناقض از فشار و دعوت، در واقع قلب چیزی است که در ادبیات روابط بین‌الملل «دیپلماسی اجباری» نامیده می‌شود؛ یعنی استفاده هم‌زمان از تهدید و امکان توافق، برای تغییر رفتار طرف مقابل بدون رفتن به جنگ تمام‌عیار.

در این چارچوب، پیشنهاد به هند و چین برای جایگزینی نفت ایران و روسیه با نفت ونزوئلا، اگرچه در سطح اقتصادی مطرح می‌شود، اما عملاً بخشی از یک معماری فشار استراتژیک است: کاهش مشتریان اصلی نفت ایران، محدود کردن دسترسی تهران به ارز خارجی، و در کنار آن، تقویت حضور دریایی آمریکا و متحدانش در خلیج فارس و دریای عمان برای ایجاد حلقه‌ای از فشار فیزیکی و روانی پیرامون خطوط حیاتی صادرات انرژی ایران.

در سطح میدانی، حضور ناوگان‌های آمریکایی و متحدان غربی در تنگه هرمز، خلیج فارس و دریای عمان، پیام روشنی دارد: هرچند واشنگتن مدعی است که هدفش «تأمین آزادی کشتیرانی» است، اما از نگاه تهران، این حضور چیزی کمتر از یک «محاصره نرم» نیست؛ محاصره‌ای که هر لحظه می‌تواند در صورت تشدید تنش، به محدودیت‌های سخت‌گیرانه‌تر بر صادرات نفت ایران تبدیل شود. این وضعیت، به‌ویژه وقتی با تحریم‌های ثانویه علیه خریداران نفت ایران همراه می‌شود، عملاً به معنای تلاش برای بستن تدریجی شریان‌های اقتصادی کشور است.

در کنار این حلقهٔ دریایی، فشار بر بازیگران منطقه‌ای خلیج فارس—از جمله عمان و امارات متحده عربی—برای کاهش یا توقف خرید نفت از ایران نیز قابل تصور و در چارچوب همین راهبرد قابل تحلیل است. امارات در سال‌های اخیر تا حد زیادی از واردات نفت ایران فاصله گرفته و بیشتر در مدار سیاست‌های واشنگتن و ریاض حرکت کرده است؛ اما عمان جایگاه متفاوتی دارد. مسقط همواره کوشیده است نقش میانجی و «پل ارتباطی» میان ایران و غرب را حفظ کند و در عین حال، روابط اقتصادی و انرژی خود با تهران را به‌طور کامل قربانی فشارهای خارجی نکند. فشار آمریکا بر عمان و امارات برای هم‌سو شدن کامل با سیاست «فشار حداکثری» علیه ایران، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت بخشی از ظرفیت صادراتی ایران را محدود کند، اما در بلندمدت می‌تواند به پیچیده‌تر شدن معادلات منطقه‌ای، کاهش اعتماد تهران به همسایگان جنوبی و افزایش هزینه‌های امنیتی برای همه طرف‌ها منجر شود.

در سطحی وسیع‌تر، آنچه در حال شکل‌گیری است، فقط یک سیاست مقطعی علیه ایران نیست، بلکه نوعی نظم جدید انرژی‌محور است که در آن نفت و گاز به‌طور عریان به «سلاح» تبدیل می‌شوند. ترامپ و جریان فکری نزدیک به او، انرژی را نه صرفاً یک کالای اقتصادی، بلکه ابزار فشار ژئوپلیتیک می‌بینند: تشویق هند و چین به جایگزینی نفت ایران و روسیه با نفت ونزوئلا، فشار بر اروپا برای کاهش وابستگی به گاز روسیه، و تلاش برای افزایش سهم تولیدکنندگان همسو با واشنگتن در بازار جهانی، همه در همین چارچوب قابل فهم است. در این نگاه، کنترل مسیرها و منابع انرژی، بخشی از معماری مهار رقبای راهبردی آمریکا—از ایران و روسیه گرفته تا چین—است.

اما این «سلاح انرژی» تا کجا می‌تواند کارآمد باشد و واکنش قدرت‌های جهانی چه خواهد بود؟ هند و چین، اگرچه نمی‌خواهند در معرض تحریم‌های ثانویه آمریکا قرار گیرند، اما تمایلی هم ندارند که به‌طور کامل در معماری فشار واشنگتن علیه تهران و مسکو ادغام شوند. آن‌ها به‌خوبی می‌دانند که تنوع‌بخشی به منابع انرژی، بخشی از امنیت ملی‌شان است و وابستگی بیش از حد به مسیرهایی که واشنگتن تعیین می‌کند، قدرت چانه‌زنی‌شان را کاهش می‌دهد. اروپا نیز در موقعیتی دوگانه قرار دارد: از یک سو، با آمریکا در بسیاری از پرونده‌ها همسوست؛ از سوی دیگر، از بی‌ثباتی بازار انرژی، افزایش قیمت‌ها و فشار بر صنایع خود آسیب می‌بیند. 

در عین حال، آمریکا به‌طور موازی از زبان دیپلماسی نیز استفاده می‌کند: از یک سو، تحریم‌های جدید، تهدید به فشار بیشتر، و تلاش برای منزوی کردن ایران در بازار انرژی؛ و از سوی دیگر، ارسال پیام‌هایی مبنی بر آمادگی برای مذاکره «بدون پیش‌شرط» یا در قالب‌های محدودتر، مثلاً درباره پرونده هسته‌ای، یا کاهش تنش منطقه‌ای. این دوگانه، اگرچه متناقض به نظر می‌رسد، اما در منطق واشنگتن کاملاً معنادار است.

نکتهٔ مهم این است که این سیاست چندلایه، فقط به ایران محدود نمی‌شود؛ بلکه در سطحی وسیع‌تر، بخشی از تلاش آمریکا برای بازطراحی نقشهٔ انرژی جهان نیز هست. اما این راهبرد چندگانه در قبال ایران، در عین حال با ریسک‌های جدی همراه است. هرچه حلقهٔ فشار اقتصادی و دریایی تنگ‌تر شود، احتمال واکنش نامتقارن از سوی تهران افزایش می‌یابد؛ از فشار بر کشتیرانی در منطقه گرفته تا استفاده از ظرفیت‌های منطقه‌ای. در چنین فضایی، یک اشتباه محاسباتی، یا یک درگیری کنترل‌نشده می‌تواند به‌سرعت از سطح تاکتیکی به سطح راهبردی جهش کند و منطقه را به آستانهٔ درگیری گسترده‌تر بکشاند. 

در این میان، هند و چین بازیگران کلیدی‌اند، اما نه بازیگرانی مطیع. هر دو کشور منافع پیچیده‌ای دارند: از یک سو، نمی‌خواهند در معرض تحریم‌های ثانویه آمریکا قرار گیرند؛ از سوی دیگر، تمایل ندارند کاملاً در معماری فشار واشنگتن علیه تهران و مسکو ادغام شوند، زیرا این کار وابستگی راهبردی آن‌ها به آمریکا را افزایش می‌دهد و دستشان را در چانه‌زنی‌های آینده می‌بندد. 

در سطح راهبردی، پرسش اصلی این است که این سیاست چندگانهٔ آمریکا در قبال ایران—ترکیب فشار حداکثری، محاصرهٔ نرم دریایی، تحریم‌های نفتی، فشار بر همسایگان جنوبی و در عین حال، باز گذاشتن درِ مذاکره—در نهایت به کدام سو خواهد رفت: جنگ یا دیپلماسی؟ پاسخ واقع‌بینانه احتمالاً نه یک دوگانهٔ ساده، بلکه چیزی میان این دو است: نه جنگ تمام‌عیار کلاسیک، و نه صلح پایدار مبتنی بر توافقی جامع؛ بلکه ادامهٔ یک وضعیت فرسایشی، با دوره‌هایی از تنش شدید و دوره‌هایی از تنفس دیپلماتیک.

واقعیت این است که هم واشنگتن و هم تهران، هزینه‌های یک جنگ گسترده را می‌دانند. آمریکا درگیر رقابت با چین است و تمایلی به فرو رفتن در باتلاقی جدید در خاورمیانه ندارد؛ ایران نیز با چالش‌های اقتصادی و اجتماعی داخلی روبه‌روست و می‌داند که یک درگیری بزرگ می‌تواند ساختارهای حیاتی کشور را تهدید کند. در عین حال، هر دو طرف حاضر نیستند به‌سادگی از مواضع راهبردی خود عقب‌نشینی کنند. نتیجه، چیزی است که می‌توان آن را «مدیریت تنش بدون حل ریشه‌ای اختلاف» نامید.

در جمع‌بندی، می‌توان گفت استفاده از سلاح نفت و انرژی، تشدید حضور دریایی در خلیج فارس و دریای عمان، فشار بر خریداران و همسایگان ایران، و هم‌زمان سخن گفتن از آمادگی برای مذاکره، همه اجزای یک راهبرد واحدند: فشار حداکثری برای تغییر رفتار ایران، بدون ورود به جنگی که هزینه‌اش برای همه طرف‌ها سنگین است. این راهبرد می‌تواند در کوتاه‌مدت تهران را تحت فشار قرار دهد، اما در بلندمدت، اگر با افق روشن و واقع‌گرایانه‌ای برای توافق همراه نشود، خطر فرسایش، بی‌ثباتی و خطای محاسباتی را افزایش می‌دهد.

برای برون رفت از وضعیت «مدیریت تنش بدون حل ریشه‌ای اختلاف»، تنها راه واقع‌بینانه آن است که دو طرف با اهمیت بر دیپلماسی، مجموعه‌ای از اقدامات حداقلی اما پایدار را بپذیرند: ایجاد یک کانال ارتباطی اضطراری و مستقیم برای جلوگیری از برخوردهای ناخواسته در خلیج فارس، حرکت به‌سوی توافق‌های کوچک و موضوع‌محور به‌جای انتظار برای یک توافق جامع، گفتگوهای مستقیم میان تهران  و واشنگتن، و همراه کردن مشوق‌های محدود و قابل‌سنجش تا مسیر گفت‌وگو بسته نشود. چنین رویکردی اختلافات بنیادین را حل نمی‌کند، اما می‌تواند ریسک درگیری را کاهش دهد و فضای تنفسی ایجاد کند تا در آینده امکان تصمیم‌گیری‌های بزرگ‌تر فراهم شود./شرق

محسن شریف خدایی

نویسنده خبر

دکترای روابط بین‌الملل، دیپلمات سابق و سفیر پیشین ایران در کرواسی

اطلاعات بیشتر

کلید واژه ها: ایران آمریکا دونالد ترامپ جنگ نفتکش هند ونزوئلا


نظر شما :