سندروم تکراری ابزوردهای جنگ

مرثیه ای برای بازگشت؛ نگاهی به فیلم «قلعه شنی»

۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۷ | ۱۴:۳۰ کد : ۱۹۷۶۳۰۷ اخبار اصلی خاورمیانه سینما دیپلماسی
قلعه شنی (Sand Castle)علیرغم ناموفق بودن در خلق محتوای مورد نظرش، به موضوع و نه محتوای سینمایی جدی اشاره دارد. موضوعی که با حضور دونالد ترامپ می تواند قدری لایه های غیر سینمایی قلعه شنی را روشن کند.
مرثیه ای برای بازگشت؛ نگاهی به فیلم «قلعه شنی»
User Image

نویسنده : عبدالرحمن فتح الّهی

مطالب بیشتر

دیپلماسی ایرانی ، عبدالرحمن فتح الهی -   متن پیش رو تحلیلی است بر متن سینمایی فیلم "Sand Castle" (قلعه شنی) و در ادامه نیز به بررسی فرامتن سینمایی اثر نگاهی شده است.

متن

فیلم قلعه شنی محصول سال 2017 ایالات متحده ساخته فرناندو کویمبرا (Fernando Coimbra)، کارگردان برزیلی الاصل بر اساس فیلمنامه ای از کریس رویسنر (Chris Roessner) است که برآیند کارشان فیلمی است، کم رمق و نحیف که عملا در مدیوم و متن خود (سینما) نمی تواند جدی گرفته شود. کریس رویسنر در مقام نویسنده کار فندراسیون درام خود را تنها بر دو ستون و پایه بنا نهاده است. دو ستونی که با ارفاق فراوان می توان شمایل تیپ و نه حتی تیپ – شخصیت را در آنها دید. یکی از این ستون ها کاراکتر "مت اوکر" (Matt Ocre) است. پرسناژی که رویسنر سعی کرده آن را در قامت یک شخصیت به درام الصاق کند؛ اما دریغ از این مهم. یکی از جدی ترین اشکالات در پرداخت "اوکر" وجود تناقض های فاحشی است که می تواند در سیر منطق روایی درام هم اثرات سوء خود را بگذارد، کما این که ما شاهد این نتایج سوء در روایت خط داستانی نیز هستیم. اگر اوکر از جنگ و درگیری هراس و واهمه دارد اساسا چرا وارد ارتش شده است؟ اگر جواب این سوال این باشد که او در زمانی وارد ارتش شده است که خبری از جنگ عراق نبوده، پیشتر از آن که ایالات متحده وارد جنگ افغانستان شده بود. پس احتمال اعزام او به جنگ وجود داشته است. اگر اوکر به پول برای خرج دانشگاه نیازمند بوده که در ابتدای داستان هم خود اوکر در قالی واگویه های شخصی آن را عنوان می کند چرا زمانی که کاراکتر عارف از او می رسد که به دانشگاه رفته ای جواب منفی می دهد. باز اگر این سوال را این گونه پاسخ دهیم که جدای از مقوله جنگ، درام علاقه اوکر به پدر نظامی اش را عامل ورود او به ارتش القا می کند، چنانی که خود کاراکتر اوکر در پاسخ به هارپر هم این مساله را عنوان کرده، چرا در طول درام اوکر هیچ گونه خاطره، جمله و یا رفتاری که نشان از علاقه و تحت تاثیر بودن پدرش را از خود نشان نمی دهد. اگر از خیر این سوال هم با این جواب که او در بچگی پدر خود در ارتش از دست داده و هیچ خاطره ای از او ندارد، بگذریم؛ هم چنانی که خود اوکر در درام هم به آن اشاره دارد، پس می توان گفت که درام عملا کمیتش در فقره پرداخت پرسناژ اوکر برای حضور در ارتش که نقطه اتصال او به داستان است به شدت لنگ می زند.

از این هم بگذریم دایره تناقضات پرداخت یکی از دو ستون درام قلعه شنی باز ادامه دارد. اگر اوکر در ابتدای داستان به دلیل ترس از ورود به جنگ عراق حاضر است دست خود را لای در هامر بگذارد، چگونه در یک تحول رفتاری و یک جامپ، بدون منطق روایی شاهدیم که او در بحبوحه جنگ بغداد قرار دارد. چرا درام نتوانسته این سیر تحول را در طول داستان برای مخاطبش روایت کند؟ اگر اوکر در درام  سربازی معرفی شده که هراس جنگ را با خود دارد، چرا در پایان داستان تمایلی به خروج از عراق ندارد؟ جواب این چراها در فیلمنامه رویسنر بی پاسخ مانده است. در این میان هم پرسناژ اوکر گاهی از مردم عراق هم دفاع می کند و گاهی هم در تضاد با این گفته های خود اعتقاد به کشتن تک تک آنها را دارد. در جایی به "قدیر" (مدیر مدرسه) اعتماد دارد و در جای دیگر به عراقی ها حمله می کند. لذا زمانی که هارپر علیرغم ترس اوکر به دلیل نکته بینیش اصرار به حضور او در عملیات بعقوبه را دارد و یا زمانی که در ابتدای داستان هراپر او (اوکر) را باهوش خطاب می کند، ما شاهدیم که در طول داستان اوکر، نه نکته بین است و نه باهوش؛ مضاف بر این نکات اوکر در ابتدای داستان از سیگار کشیدن امتناع می کند و در پایان درام او را برای تسکین به سیگار می کشاند. اگر تمامی این تناقضات در همان سیکل کلاسیک روایتی، رسیدن شخصیت از نقطه  Aبه نقطه B در مسیر تحول کاراکتر است، اتفاقا باید گفت قصه ای که رویسنر روایت می کند مضاف بر ضعف های متعدد دیگر در این مساله (تحول در شخصیت اوکر) به شدت ناموفق عمل کرده است. در طول داستان قلعه شنی فیلمنامه تنها چیزی را که برای مخاطب ترسیم نمی کند، تحول در شخصیت اوکر است. رویسنر در جایگاه نویسنده "اوکر"ی را در سایه تناقضات بی پاسخ درام به ما عرضه می کند که مانند پاندول در بستر جنگ میان ترس و جسارت در حرکت است. ترسی که هیچ گاه باور پذیر عمل نمی کند و جسارتی که هیچ گاه به چشم نمی آید. پس عملا کریس رویسنر وظیفه پرداخت اوکر را به سابژکتیویته مخاطبش سپرده است، نه سیر درست در روایت فیلمنامه و منطق مناسب پرداختی؛ علی رغم تمامی این ضعف ها که در سایه یک پرداخت ضعیف صورت گرفته، تنها نقطه مثبت درام در روایت کاراکتر اوکر و در ادامه هارپر، عدم بیان و ترسیم یک پرسناژ پروتاگونیست گونه برای این دو کاراکتر است.

اما در خصوص ستون و پایه دوم درام که کاراکتر هارپر است باید گفت که این پرسناژ به مراتب شسته رفته تر از اوکر در فیلمنامه به پرداخت رسیده است. لذا شخصیت هارپر آن میزان و شدت از تناقضات کاراکتر اوکر را در خود ندارد. در این میان تنها کاراکتر هارپر است که به تسهیل سیر درام کمک می کند. البته در آن سو هم هارپر در بطن درام رویسنر کم تناقض ندارد. یکی از جدی ترین تناقضات هارپر در فیلمنامه مشخص نبودن جایگاه در درام است. آیا او به عنوان مکمل اوکر در خط داستان عمل می کند یا این که درام او را به عنوان فرمانده توانسته در سیر روایی به تعریف درست و منطقی برساند. مضاف بر این نقص، نکته دیگر هم به خانواده و نامزد هارپر باز می گردد. اساسا رویسنر در این بخش به هیچ عنوان نتوانسته حتی خط داستانی را هم مطرح کند. اگر فیلمنامه قلعه شنی در سایه دو تماسی که هارپر با نامزدش برقرار کرده، سعی در مطرح کردن برخی مشکلات سربازان آمریکایی به دلیل دوری از خانواده ها را دارد، عملا ناموق بوده است، چرا که ما شاهد هیچ گونه مشکلی در داستان نیستیم. لذا بعد از همان دو تماس این مساله کلا در داستان به فراموشی سپرده می شود. پس باید گفت که اساسا چرا این مساله در فیلمنامه مطرح شده. این خرده پیرنگ که پرداخت نشده چه کمکی به پیش بردن درام دارد. ضعف دیگر کاراکتر هارپر در فیلمنامه مساله دیالکتیک روایی او با افراد گروه خود، افسران مافوق، محیط پیرامونی و دیگر موارد است. علیرغم برخی از واکنش های هارپر در داستان مثلا زمانی که به مرد عراقی و دختر مریضش به عنوان عذر خواهی پول می دهد، یا زمانی که با شیخ برای همکاری مردم به مذاکره می پردازد و یا گفت وگوی او با کاراکترعارف در خصوص غذا نمی تواند از باز خنثی بودن او را در دیالکتیک با اتمفسر داستان را بکاهد. همین خنثی بودن پرسناژ هارپر بیش از پیش کاراکتر او را در روایت خط داستانی گنگ و مبهم می کند. اما در این میان جدیت او در انجام هر چه بهتر ماموریت محوله به خصوص بعد از کشته شدن چاتسکی و عدم برخی تناقض و تضادهای اوکر سبب شده تا وظیفه پیش بردن درام، هر چند کج دار و مریز بر عهده کاراکتر هارپر باشد.

کریس رویسنر در مقام نویسنده کار فنداسیون درام خود را تنها بر دو ستون و پایه بنا نهاده است. دو ستونی که با ارفاق فراوان می توان شمایل تیپ و نه حتی تیپ – شخصیت را در آنها دید. یکی از این ستون ها کاراکتر "مت اوکر" (Matt Ocre) است. پرسناژی که رویسنر سعی نموده آن را در قامت یک شخصیت به درام الصاق کند. 

اما فاغ از اوکر و هارپر سایر پرسناژها هیچ کدام در درام به تعریف درست خود نرسیده اند. لذا همگی آنها از چاتسکی، برتون و انزو تا سایورسون و مک گرگور به نوعی ماقبل تیپ تعریف می شوند. در خصوص کاراکترهای عراقی هم از محمود به عنوان مترجم تا قدیر در قامت مدیر مدرسه و یا عارف در جایگاه مهندس مکانیک چندان جدی تر از سایر پرسناژها عمل نمی کنند. در خصوص تروریست ها که باید به عنوان آنتاگونیست درام برای قوام هر چه بیشتر و بهتر داستان به پرداختی جدی، حتی جدی تر از پروتاگونیست ها برسند، می بینیم که ما در طول داستان کلام، رفتار، واکنش و حتی یک کارکتر محوری از خود نشان نمی دهد. در این خصوص رویسنر از ابتدا تا انتها فقط به چند نفر اشاره دارد که در نقاط مختلف داستان تناه کاری که انجام می دهند تیراندازی است. همین مساله سبب بروز سایر ضعفای دیگر هم در فیلمنامه شده است. مثلا آتش زدن مدیر مدرسه و یا عملیات انتحاری پایان داستان هیچ کدام باور پذیر عمل نمی کنند. لذا درام قلعه شنی نه با پروتاگونیست شکل گرفته و نه در آن خبری از انتاگونیست است. همین مساله هم روایت خط داستانی را در خصوص ماموریت انتقال آب به بعقوبه و تعمیر ایستگاه پمپاژ آب را با اما و اگرهای جدی مواجه می کند. پس در کل فیلمامه کریس رویسنر در همان  بستر سندروم تکراری ایزوردهای جنگ چیزی جدی را برای گفتن ندارد اگر چه دوست دارد که جدی گرفته شود.

اما در خصوص فرم اجرایی و تکنیکال کارگردان قلعه شنی باید گفت که در بستر فیلمامه به شدت گنگ و مبهم رویسنر، این کار فرناندو کویمبرا است که قدری به اثر سر و شکل داده است. در این خصوص دکوپاژ فیلمنامه و نیز میزانسن ها تا حدودی قابل قبول است. اثر در حوزه کارگردانی و اجرا سعی دارد تا خود را بیشتر از فیلمنامه به کارکتراها نزدیک کند. لذا هر از گاهی شات های کلوز آپ در فیلم نوعی ارتباط بصری بیننده را با پرسناژها برقرارمی کند. از سوی دیگر اگر چه تدوین زاک استینرگ هم فیلم را خوش ریتم کرده است، اما اساسا درام قلعه شنی کشش یک اثر 113 دقیقه ای را ندارد. اما در این میان نماهای بن ریچاردسون به خصوص نماهای اکستریم لانگ شات بغداد در حال سوختن و یا تصاویر رنگ و رو رفته صدام در بک راندها قوام بصری خود را در یک اثر ژانر جنگی یافته است. اما شباهت بسیار پررنگ ملودی پیتر آدامز در این فیلم با موسیقی اتیسوس راس، لئوپولد راس و کلودیا سارن در اثر سینمایی "کتاب ایلای" (The Boole Of  Eli) قدری جالب به نظر می آید. البته فارغ از این کپی برداری یا شباهت غیر عمد، موسیقی در فرم روایی کار چندان جدی نیست. از این ها که بگذریم طراحی صحنه و دکور قلعه شنی با جزئیات دقیق و نکته بینی "کریم خیر" و "ناصر ذوبی" بسیار موفق عمل کرده است. از طراحی دقیق خیابان های بغداد تا دکوراسیون پررنگ کاخ صدام، کاخی که تمای ریزه کاریهای حرفه ای در آن لحاظ شده است. از طراحی اتاق خواب ها تا حیاط و سرسراها. در این میان شهر بعقوبه هم تا حدودی به خوبی طراحی شده و به واقعیت های میدانی هم نزدیک است. جلوه های ویژه میدانی (Special effects) "تونی آگر" هم به خصوص در طراحی جنگ های میدانی تا حدودی قابل قبول است. علیرغم این نکات آن چه هویدا است فیلم در حوزه اجرا هم چندان موفق نیست و قدرت یک فیلم جدی و تاثیرگذار در ژانر اکشن را پیدا نمی کند.

نکته دیگر در حوزه اجرا به بازی ها بر می گردد. بازی هایی که نمی تواند چیزی را به اثر اضافه کند. سوال مهمی که در این حوزه پیش می آید این است که حضور هنری کویل با بازی در نقش کلارک کنت یا کال ال (Kal-El) یا در واقع همان سوپر من در سه گانه آن، چه نقطه عطفی را برای اثر در حوزه اجراء  و بازی ایجاد کرده است. آیا با حضور او باید ما شاهد یک فرمانده نیرومند، توانا با قابلیت های حیرت انگیز باشیم یا این که کویمبرا در مقام کارگردان سعی کرده تا با حضور کویل در نقشی متفاوت مانند سایورسون تابو شکنی کند. البته کمک به گیشه را هم نباید از نظر دور داشت. افزون بر بازی سطحی کویل، بازی نیک هالت در نقش مت اوکر و یا لوگان مارشال در نقش هارپر هم نشانی از بازی خاص و پیچیده ای ندارد. عملا این دو تنها به بازی کاراکترها مشغول بوده اند، نه خلق یک شخصیت جدید؛ البته برآیند کاری رویسنر و کویمبرا هم چنین اجازه ای به آنها نمی دهد.

فرامتن

اما در خصوص فرامتن سیمنایی فیلم "Sand Castle" (قلعه شنی) باید گفت که اثر پیش رو در حوزه فرامتن و لایه های غیر سینمایی خود موضوع جدی را برای گفتن دارد. اگر چه سینما باید بتواند در بطن و متن سینما و تصویر محتوای خود را خلق کند، اما باید این را هم در نظر داشت که قلعه شنی علیرغم ناموفق بودن در خلق محتوای مورد نظرش، به موضوع و نه محتوای سینمایی جدی اشاره دارد. موضوعی که با حضور دونالد ترامپ می تواند قدری لایه های غیر سینمایی قلعه شنی را روشن کند. اگر چه اثر در ابتدا با این جمله مهم آغاز می شود که "داستان جنگ زمانی واقعیت دارد که با شرم همراه  باشد." اما باید پرسید که مرثیه ای که کویمبرا در خصوص جنگ 14 سال پیش آمریکا در عراق ساخته امروز چه کارکردی دارد؟ شاید کارگردان شرم آمریکا را در جاهایی به اثر خود تزریق کرده است، اما مهمترین نکته فیلم به بخش پایانی اثر باز می گردد. جایی که مت اوکر به صراحت عنوان می کند که کار آمریکا هنوز در عراق پایان نیافته است. به خصوص زمانی که عنوان می شود جنگ در عراق پایان یافته اوکر این مساله را مطرح می کند که چطور؟ این چطور دو معنا را در خود دارد اول این که ایالات متحده  چطور باید این جنگ را پایان یافته تلقی کند درحالی که اثرات آن بر پیکره عراق وجود دارد. در وجه دیگر این مساله در ذهن متواتر می شود که آمریکا چگونه به این جنگ پایان داده است. 

قلعه شنی به نحوی سعی در القای همین مساله را دارد که اگر چه در دوران بوش پسر آمریکا در عراق جنگی همراه با شرمساری را آفرید، اما اکنون با مرثیه ای بر آن شرمساری، سعی در بازگشتش به این کشور را برای محقق کردن برنامه هایش دارد، چرا که هنوز کار آمریکا با عراق تمام نشده است.

داستان قلعه شنی در خصوص گروهی از نظامیان آمریکایی است که بنا دارند برای تعمیر ایستگاه پمپاژ آب شهر بعقوبه عراق به آنجا اعزام شوند. شاید در انگاره های اثر، آب به معنای حیات مجددی است که آمریکا با ساقط کردن صدام برای عراق داشته است، اما قلعه شنی هنوز معتقد است که ایالات متحده به اهدافش در عراق دست نیافته است. اهدافی که با حضور باراک اوباما در سایه وعده "Change" و اقدام به خروج نظامی از این کشور تا حدودی کم رنگ شد. اما با روی کار آمدن ترامپ و علیرغم حمله های تند انتخاباتیش به بوش پس درباره حضور نظامی در عراق و افغانستان، او (ترامپ) هنوز به دنبال تحکیم جایگاه آمریکا در این کشوراست. شاید بی راه نباشد که حضور "پارکر سایرس" (Parker Saeyers) در نقش "رابینسون" به عنوان مسئول تعمیر ایستگاه پمپاژ آب در واقع اشاره ای شماتیک به باراک اوباما باشد، چرا که همین بازیگر در نقش بارک اوبامای جوان در فیلم (Southsid with You) به بازی پرداخت. گویا فیلم به نحوی در حال نمایش اوبامایی است که در حال احیای چهره  تخریب شده آمریکا در عراق است، اما او نیاز به کمک دارد، کمکی که اثر آن را گروه هارپر عنوان  می کند.

اکنون عراق در حال برگزاری انتخابات پارلمانی 2018 خود با درگیری های ریز و درشت سیاسی و تنش نظامی گاه و بی گاه با داعش روبه رو است. عراق کنونی در سایه جنگ سوریه به عنوان پل ارتباطی ایران با سوریه و لبنان و فلسطین عمل می کند. این مهم اکنون از چشم ایالات متحده دور نیست. کاخ سفید همواره فشار خود را برای باز کردن مجدد جای پایش در عراق داشته است تا از این طریق بتواند میان تهران و بغداد فاصله ای استراتژیک را به خصوص در آستانه انتخابات ایجاد کند. فاصله ای که اکنون برای واشنگتن بسیار مهم و حیاتی است و واشنگتن سعی دارد با حضور برخی سیاسیون نزدیک به خود این گسل دیپلماتیک را ایجاد کنند. لذا قلعه شنی به نحوی سعی در القای همین مساله را دارد که اگر چه در دوران بوش پسر آمریکا در عراق جنگی همراه با شرمساری را آفرید، اما اکنون با مرثیه ای بر آن شرمساری، سعی در بازگشتش به این کشور را برای محقق کردن برنامه هایش دارد، چرا که هنوز کار آمریکا با عراق تمام نشده است. مضافا در جمله ای از کاراکتر محمود در فیلم ناظر بر این که شیعیان و اهل سنت عراق همواره مساله و بهانه ای را برای تنش و جنگ پیدا خواهند کرد، به نحوی نشان از  در این دارد که آمریکا در بستر این مساله سعی در ایجاد حیات یا حیاط خود است. دراین راستا کمک های برخی کشورهای منطقه و خود آمریکا در بازسازی عراق بعد از داعش هم می تواند نوعی سرمایه گذاری اقتصادی و تجاری، اما در گام بعدی سیاسی به شمار آید که حضور مجدد آنها را در تحقق سرنوشت مورد نظر آنها برای عراق تضمین می کند.

کلید واژه ها: عراقآمریکابوشاوباماترامپفیلم قلعه شنی


نظر شما :