مسئله بازآرایی راهبرد کلان

ایران پسا جنگ

۰۱ خرداد ۱۴۰۵ | ۱۸:۰۰ کد : ۲۰۳۹۰۷۷ خاورمیانه انتخاب سردبیر
محمد یوسفوند در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: اثر اصلی جنگ بر ایران نه فقط در سطح خسارت‌های نظامی یا جابه‌جایی موازنه قوا، بلکه در سطح معنا و راهبرد آشکار می‌شود. جنگ به دولت امکان می‌دهد دشمن را ساختاری‌تر تعریف کند، هویت ملی و انقلابی را به یکدیگر نزدیک‌تر سازد، ابزارهای سخت و نرم امنیتی را بازچینش کند و آینده مطلوب خود را با زبانی تازه صورت‌بندی کند.
ایران پسا جنگ

نویسنده: محمد یوسفوند، کاندید دریافت دکتری مطالعات منطقه ای از دانشگاه علامه طباطبایی

دیپلماسی ایرانی: ایران پسا جنگ را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان مرحله‌ای پس از توقف درگیری نظامی فهم کرد. پسا جنگ، در معنای راهبردی، لحظه‌ای است که در آن دولت ناچار می‌شود نسبت خود را با چهار پرسش بنیادین دوباره صورت‌بندی کند: دشمن کیست؟ ایران خود را چگونه تعریف می‌کند؟ محیط بین‌المللی چه معنایی پیدا کرده است؟ و از این پس چه ابزارهایی برای حفظ امنیت و جایگاه منطقه‌ای کشور مشروع و ضروری تلقی می‌شوند؟ از این منظر، جنگ فقط یک رخداد نظامی نیست، بلکه یک وضعیت بحرانی است؛ وضعیتی که هم امنیت فیزیکی کشور را تهدید می‌کند و هم روایت‌های تثبیت‌شده درباره هویت، تهدید و بقا را تحت فشار قرار می‌دهد. ادبیات راهبرد کلان نیز نشان می‌دهد که روایت رهبران، صرفاً تبلیغات سیاسی نیست، بلکه می‌تواند برداشت دولت از منافع ملی، ابزارهای مشروع و تصویر آن از دوست و دشمن را آشکار کند.

در چنین وضعیتی، نخستین پیامد جنگ برای ایران، بازتعریف تهدید است. اگر پیش از جنگ، تهدید عمدتاً در قالب فشار تحریمی، جنگ نیابتی، مهار منطقه‌ای یا عملیات محدود امنیتی فهم می‌شد، پس از جنگ می‌تواند به‌صورت تهدیدی مستقیم‌تر و ساختاری‌تر بازنمایی شود. در این روایت، دشمن صرفاً بازیگری مخالف سیاست‌های ایران نیست، بلکه نیرویی است که استقلال، تمامیت ارضی، توان بازدارندگی و جایگاه منطقه‌ای ایران را هدف قرار داده است. بنابراین، پسا جنگ به دولت امکان می‌دهد سخت‌ترشدن سیاست امنیتی، افزایش سرمایه‌گذاری دفاعی، بازسازی ظرفیت‌های بازدارنده و تقویت عمق راهبردی را نه به‌عنوان انتخابی سیاسی، بلکه به‌عنوان ضرورتی برای بقا توجیه کند.

با این حال، جنگ لزوماً به معنای گسست کامل در راهبرد کلان ایران نیست. راهبرد کلان دولت‌ها معمولاً به‌سرعت دگرگون نمی‌شود، زیرا بر حافظه تاریخی، نهادهای امنیتی، عادت‌های تصمیم‌گیری و تصورات پایدار از دشمن استوار است. از این رو، ایران پسا جنگ احتمالاً بیش از آنکه وارد مرحله‌ای کاملاً جدید شود، به سمت تعدیل شدید راهبردی حرکت می‌کند. عناصر قدیمی مانند استقلال دفاعی، بی‌اعتمادی به آمریکا، مقاومت در برابر نظم امنیتی غرب‌محور، اتکا به بازدارندگی موشکی و استفاده از پیوندهای منطقه‌ای از میان نمی‌روند؛ بلکه با شدت، اولویت و صورت‌بندی تازه‌ای بازفعال می‌شوند. این همان منطق هم‌زمانی تداوم و تغییر است: سیاست‌ها ممکن است تغییر کنند، اما برای مشروع‌شدن باید در زبان و حافظه‌ای آشنا بیان شوند.

در سطح هویتی، پسا جنگ می‌تواند دو روایت مهم را به هم نزدیک کند: روایت ملی و روایت انقلابی. روایت ملی بر دفاع از سرزمین، استقلال، حاکمیت و تجربه تاریخی مداخله خارجی تأکید دارد. روایت انقلابی بر مقاومت، ضدیت با سلطه، ایستادگی در برابر آمریکا و اسرائیل و مشروعیت‌بخشی به هزینه‌های امنیتی تکیه می‌کند. جنگ، به‌ویژه اگر به‌عنوان حمله‌ای مستقیم و پرهزینه تجربه شود، ظرفیت آن را دارد که این دو روایت را در یک چارچوب مشترک قرار دهد: دفاع از ایران. در چنین وضعیتی، دولت می‌کوشد جنگ را نه صرفاً جنگ نظام سیاسی، بلکه جنگی علیه کشور، جامعه و حق ایران برای برخورداری از امنیت مستقل معرفی کند.

در سطح محیط بین‌المللی، ایران پسا جنگ احتمالاً برداشت بدبینانه‌تری از نظم موجود پیدا می‌کند. اگر نهادهای بین‌المللی، قواعد حقوقی یا سازوکارهای دیپلماتیک نتوانند مانع حمله، فشار یا تهدید علیه ایران شوند، نتیجه راهبردی آن تقویت این گزاره خواهد بود که امنیت را نمی‌توان صرفاً از مسیر حقوق بین‌الملل یا وعده‌های دیپلماتیک تأمین کرد. در این چارچوب، خوداتکایی دفاعی، ائتلاف‌سازی با قدرت‌های غیرغربی، تنوع‌بخشی به شرکای خارجی و کاهش آسیب‌پذیری اقتصادی به بخش‌هایی از راهبرد امنیت ملی تبدیل می‌شوند. بنابراین، پسا جنگ فقط میدان نظامی را تغییر نمی‌دهد؛ بلکه فهم ایران از نظم جهانی و جایگاه خود در آن را نیز بازآرایی می‌کند.

در سطح ابزارها، ایران پسا جنگ ناچار است میان بازدارندگی سخت و تاب‌آوری ملی پیوند برقرار کند. موشک، پهپاد، پدافند، جنگ سایبری، توان دریایی و ظرفیت‌های نامتقارن همچنان در مرکز سیاست امنیتی باقی می‌مانند؛ اما تجربه جنگ نشان می‌دهد که امنیت فقط در میدان نظامی ساخته نمی‌شود. اقتصاد مقاوم، امنیت انرژی، انسجام اجتماعی، روایت رسانه‌ای، دیپلماسی بحران و توان مدیریت افکار عمومی نیز به ابزارهای راهبردی تبدیل می‌شوند. به بیان دیگر، دولت در پسا جنگ باید نشان دهد که توان بقا تنها به قدرت تخریب متقابل وابسته نیست، بلکه به ظرفیت تحمل فشار، بازسازی، اقناع داخلی و جلوگیری از انزوای بین‌المللی نیز بستگی دارد.

مسئله اصلی این است که آیا این تحولات فقط به تغییر ابزارها محدود می‌ماند یا هدف کلان ایران را نیز دگرگون می‌کند. اگر ایران پس از جنگ صرفاً بودجه دفاعی را افزایش دهد، توان بازدارندگی را تقویت کند، سیاست منطقه‌ای خود را بازتنظیم کند و در عین حال همان هدف پیشین یعنی حفظ استقلال، امنیت و نفوذ منطقه‌ای را دنبال کند، با تعدیل راهبردی روبه‌رو هستیم. اما اگر جنگ موجب شود ایران هدف خود را از حفظ موقعیت موجود به تغییر فعال قواعد نظم منطقه‌ای، کاهش بنیادین حضور آمریکا و بازسازی معماری امنیتی پیرامون نقش مرکزی خود تغییر دهد، آن‌گاه می‌توان از دگرگونی راهبرد کلان سخن گفت. تمایز میان این دو سطح اهمیت اساسی دارد: تغییر در ابزارها هنوز تغییر راهبرد کلان نیست؛ تغییر در هدف، نقش و تصور از نظم مطلوب است که راهبرد کلان را دگرگون می‌کند.

از این منظر، پسا جنگ برای ایران یک لحظه میانجی است: نه صرفاً بازگشت به گذشته و نه الزاماً ورود کامل به نظمی جدید. در این لحظه، تداوم و تغییر هم‌زمان عمل می‌کنند. تداوم در قالب بازگشت به حافظه‌های آشنا مانند استقلال، مقاومت، تجربه جنگ، بی‌اعتمادی به قدرت‌های خارجی و ضرورت خودکفایی دفاعی ظاهر می‌شود. تغییر در قالب اولویت‌یافتن ابزارهای سخت‌تر، امنیتی‌ترشدن اقتصاد، برجسته‌شدن تاب‌آوری داخلی و تلاش برای بازتعریف جایگاه ایران در منطقه بروز می‌یابد. بنابراین، ایران پسا جنگ را باید به‌عنوان صحنه بازآرایی راهبرد کلان فهم کرد؛ صحنه‌ای که در آن سیاست‌های تازه تنها زمانی مشروع و پایدار می‌شوند که بتوانند خود را ادامه منطقی حافظه‌ها و روایت‌های قدیمی نشان دهند.

در نتیجه، اثر اصلی جنگ بر ایران نه فقط در سطح خسارت‌های نظامی یا جابه‌جایی موازنه قوا، بلکه در سطح معنا و راهبرد آشکار می‌شود. جنگ به دولت امکان می‌دهد دشمن را ساختاری‌تر تعریف کند، هویت ملی و انقلابی را به یکدیگر نزدیک‌تر سازد، ابزارهای سخت و نرم امنیتی را بازچینش کند و آینده مطلوب خود را با زبانی تازه صورت‌بندی کند. اما این آینده کاملاً از گذشته جدا نیست؛ برعکس، از دل گذشته ساخته می‌شود. ایران پسا جنگ، اگر بخواهد راهبردی پایدار تولید کند، ناچار است تغییرات خود را در قالب تداوم بیان کند: یعنی سیاست جدید را به نام حافظه قدیمی، و بازآرایی قدرت را به نام دفاع از بقا و استقلال مشروع سازد.

کلید واژه ها: ایران جنگ با ایران ایران پساجنگ پساجنگ جمهوری اسلامی ایران ایران و امریکا حمله امریکا و اسرائیل به ایران


( ۵ )

نظر شما :

علی روا ۰۱ خرداد ۱۴۰۵ | ۱۸:۵۹
سلام هنرجنگ خیلی به بزرگی از ناپلئون صحبت میکنه برای امپراطوری ژاپن به اهمیت تفکیک قائل میشه از جنگهای رایش بررسی و تحلیل میکنه ولی در پایان میگه جنگاور وقتی دچار غروربشه شکست می‌خورد جنگ آداب و رسوم و قواعد خودش را دارد جنگ صدها ساله ایران باستان با امپراطوری رم باعث ضعف در قوای ایران شد و آن شد کشورهایی مثل آلمان و ژاپن در موقعیت پسا جنگ چنان افتخار آفرینی کردند که صنعت و علم دنیا را در اختیار گرفتند سیاست و روش سیاست خود را تغییر دادند و یاد گرفتند با نظام بین الملل هماهنگ شوند و این باعث پیشرفت آنها شد ایران هم اگر خواستار پیشرفت است باید از این موقعیت استفاده کند بهره وری را قانون جنگ به این زیبایی تعریف می‌کند و جوامعی که از اشتباهات خود درس گرفتند غرور و یک رایی و خودستایی را به کنار گذاشتند و ایرادها را برطرف کردند اینها پیشرفت می‌کنند ولی جوامعی که باز روش خود را ادامه دادند اگر به تاریخ بنگریم دوباره جنگهای ویرانگرتر سراغشان آمد دوره پسا جنگ دوره احتیاط نیست دوره تکوین و پرسش‌گری است و دوره آزمون است دوره ای که باید خیلی از زیر ساخت‌های سیاسی متناسب با نظام‌های بین المللی تعریف گردد تا بحران‌ها برطرف بشه و روبه آینده بهتر حرکت کنیم