تغییر از «ضربه سریع» به «فرسایش بلندمدت»
تحلیل جنگ رمضان در چارچوب نظریهٔ بازیها
نویسنده: سید محمد شفیعی، دانشآموخته کارشناسی ارشد روابط بینالملل
دیپلماسی ایرانی: جنگی که در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ میان ایران از یک سو و ائتلاف آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر آغاز شد، اگرچه در ساعات نخست خود با الگویی کلاسیک از «حمله قطع سر» (Decapitation Strike) و تلاش برای ایجاد یک شوک راهبردی تعریف میشد، اما سیر تحولات در روزهای بعد نشان داد که این اقدام نهتنها به فروپاشی ساختار تصمیمگیری ایران منجر نشد، بلکه بهطور ناخواسته بازی را وارد سطحی پیچیدهتر و چندلایهتر کرد که در آن، متغیر زمان و هزینه بهتدریج به نفع ایران عمل کردهاند.
در نخستین موج حملات، صدها هدف نظامی و زیرساختی در ایران مورد هدف قرار گرفت و ترور و شهادت رهبر جمهوری اسلامی ایران، بهعنوان نقطه اوج این عملیات، با هدف ایجاد خلأ فرماندهی و اختلال در زنجیره تصمیمگیری انجام شد. در چارچوب نظریه بازیها، این اقدام تلاشی برای کسب «مزیت ضربه اول» (First-Strike Advantage) بود، مزیتی که تنها در صورتی تعیینکننده است که به حذف کامل توان پاسخ طرف مقابل منجر شود.
با این حال، آنچه در عمل رخ داد، نشاندهنده محدودیت این استراتژی بود، چراکه ایران توانست در زمانی کوتاه ساختار فرماندهی خود را بازآرایی کرده و ظرفیت پاسخ را حفظ کند، مسئلهای که عملاً فرض اولیه ائتلاف مبنی بر پایان سریع بازی را باطل کرد. با آغاز پاسخهای موشکی و پهپادی ایران، جنگ بهسرعت وارد مرحلهای شد که در ادبیات نظریه بازیها از آن بهعنوان «بازی تکرارشونده» (Repeated Strategic Interaction) یاد میشود. ایران با شلیک صدها موشک به اهدافی در اسرائیل و همچنین هدف قرار دادن پایگاههای آمریکا در کشورهای منطقه از جمله امارات، بحرین و کویت، قطر، عربستان، عمان، اردن نشان داد که نهتنها توان پاسخ خود را حفظ کرده، بلکه قادر است میدان بازی را از یک درگیری محدود به یک تعامل چندجبههای گسترش دهد.
در همین بازه زمانی، حملات به برخی زیرساختهای انرژی در منطقه و ایجاد اختلال در مسیرهای لجستیکی، بهویژه بستن تنگه هرمز، موجب شد قیمت جهانی نفت از مرز ۱۰۰ دلار عبور کند و بازارهای انرژی و حتی طلا با نوسانات شدید مواجه شوند. این تحولات نشان میدهد که ایران بهطور آگاهانه در حال انتقال بازی از سطح نظامی صرف به سطح اقتصادی – سیستمی است، جایی که هزینههای جنگ دیگر صرفاً متوجه طرفین درگیر نیست، بلکه کل نظام بینالملل را تحت تأثیر قرار میدهد.
در ادامه و با گذشت بیش از دو هفته از آغاز جنگ، الگوی درگیری بهوضوح وارد فاز «جنگ فرسایشی» شده است. در این مرحله، هدف اصلی دیگر پیروزی سریع نیست، بلکه افزایش مستمر هزینهها برای طرف مقابل است. حملات هدفمند ایران به پایگاههای آمریکا در منطقه، در کنار تهدید عملی عبور و مرور در تنگه هرمز، بهگونهای طراحی شدهاند که آمریکا را در معرض یک معمای راهبردی قرار دهند: ادامه جنگ به معنای افزایش هزینههای اقتصادی و نظامی و تشدید بیثباتی در بازارهای جهانی است، در حالی که عقبنشینی نیز میتواند به تضعیف اعتبار بازدارندگی این کشور منجر شود.
از سوی دیگر، اسرائیل نیز با افزایش فشارهای امنیتی داخلی و آسیبپذیری در برابر حملات موشکی، وارد وضعیتی شده که هزینههای جنگ برای آن بهطور مستقیم در سطح جامعه قابل لمس است، از جمله افزایش تلفات غیرنظامی، اختلال در فعالیتهای اقتصادی و فشار بر سیستم دفاع موشکی.
در این میان، یکی از مهمترین تحولات، گسترش میدان جنگ به سطحی فراتر از جغرافیای اولیه آن است. حملات به زیرساختهای انرژی ایران، از جمله تأسیسات نفتی و گازی، اگرچه با هدف کاهش توان اقتصادی و لجستیکی ایران انجام شد، اما در عمل به افزایش قیمت جهانی انرژی و ایجاد فشار بر اقتصادهای مصرفکننده منجر شد. بهعنوان نمونه، اختلال در تولید گاز در میدان پارس جنوبی و تهدید صادرات نفت از مسیر خلیج فارس، موجب شد بازار جهانی انرژی با شوک عرضه مواجه شود. این وضعیت، بهویژه برای کشورهای اروپایی که همچنان با بحران انرژی دستوپنجه نرم میکنند، پیامدهای قابل توجهی داشته و عملاً هزینههای جنگ را به خارج از میدان نبرد منتقل کرده است.
در چنین شرایطی، بازیگران ثالث مانند چین و روسیه نیز بهطور غیرمستقیم از این وضعیت بهرهمند میشوند، چین از تضعیف تمرکز آمریکا در خاورمیانه و روسیه از افزایش قیمت انرژی. در چارچوب نظریه بازیها، آنچه اکنون در چهارمین هفته جنگ قابل مشاهده است، حرکت بهسمت نوعی «تعادل درد» (Mutual Pain Equilibrium) است، اما این تعادل لزوماً متقارن نیست.
ایران با تکیه بر عمق راهبردی منطقهای، توانایی تأثیرگذاری بر شریانهای حیاتی انرژی و همچنین ساختار اقتصادیای که نسبت به شوکهای کوتاهمدت مقاومتر است، توانسته است خود را با شرایط جنگی تطبیق دهد و حتی از آن بهعنوان ابزاری برای افزایش فشار بر طرف مقابل استفاده کند.
در مقابل، آمریکا و اسرائیل با چالشهایی مواجه هستند که فراتر از میدان نبرد تعریف میشوند، از افزایش هزینههای نظامی و فشار افکار عمومی گرفته تا بیثباتی در بازارهای مالی و انرژی، در نتیجه اگر این جنگ را بهعنوان یک بازی استراتژیک چندمرحلهای تحلیل کنیم، میتوان گفت که تلاش اولیه برای پایان سریع آن از طریق ضربه اول، جای خود را به یک رقابت فرسایشی داده که در آن، زمان به یک متغیر تعیینکننده تبدیل شده است.
در چنین وضعیتی، بازی بهسمت یک بنبست راهبردی حرکت میکند که در آن هیچیک از طرفین به کسب پیروزی قاطع قادر نیستند، اما در عین حال، هزینههای ادامه جنگ برای ائتلاف آمریکا – اسرائیل بهگونهای افزایش یافته که تداوم آن بدون پرداخت بهای سنگین، دشوار به نظر میرسد. این همان نقطهای است که در آن، منطق نظریه بازیها نشان میدهد تغییر از «ضربه سریع» به «فرسایش بلندمدت» میتواند موازنه را به نفع بازیگری تغییر دهد که توان تحمل هزینه و مدیریت زمان را در اختیار دارد و در شرایط کنونی، نشانهها حاکی از آن است که ایران توانسته است این دو متغیر کلیدی را بهصورت مؤثرتری در اختیار بگیرد.


نظر شما :