"مطلقگرایی ایدئولوژیک و انجماد فکری
تحلیل ساختار بسته و توجیه خشونت و ترور در سازمان مجاهدین خلق (منافقین)
نویسنده: آرش رضایی، کارشناس ارشد علوم سیاسی و روابط بینالملل
دیپلماسی ایرانی: تحلیل عمیق و چندوجهی درباره مبانی فکری مجاهدین خلق MEK/MKO (منافقین)، نقد این مبانی، و بررسی رویکرد "تروریستی و خشونتطلبانه" در تفسیرهای ایدئولوژیک مجاهدین است. این تحلیل بر ساختار بسته، مطلقگرایی ایدئولوژیک و مشروعیتبخشی به خشونت تأکید دارد. این موضوع نیازمند بررسی سه مرحله است: مبانی فکری اولیه، تحول فکری، و نقد ایدئولوژیک با تمرکز بر خشونت.
بخش اول: مبانی فکری اولیه (تلفیق اسلام و سوسیالیسم)
سازمان مجاهدین خلق در اواسط دهه ۱۳۴۰ خورشیدی با ترکیب منحصربهفردی از آموزههای اسلامی و جهانبینی سوسیالیستی/مارکسیستی تأسیس شد.
۱. محوریت اسلام (اسلام انقلابی) توحید: مبنای فکری اصلی، بر مبنای اسلام شیعی (و نه لزوماً فقه رسمی مرجعیت) استوار بود. این اسلام بر عدالت اجتماعی* و نفی هرگونه استبداد (چه شاه چه سرمایهداری) تأکید داشت.
نفی مرجعیت دینی: سازمان با مراجع سنتی حوزههای علمیه که بر «جدایی دین از سیاست» یا «انتظار برای ظهور» تأکید داشتند، مخالفت کرده و معتقد بود که اسلام باید دین فعال سیاسی باشد.
۲. عنصر سوسیالیسم و مارکسیسم مبارزه طبقاتی: این سازمان تحت تأثیر فضای روشنفکری دهه ۶۰ میلادی، مفاهیمی مانند مبارزه طبقاتی و سوسیالیسم را پذیرفت.
توحید و طبقه: شعار اصلی آنها تلفیق این دو دیدگاه بود: رسیدن به جامعهی توحیدی و بدون طبقه. این ایده بیانگر تلاش برای ایجاد یک پارادایم سوم بود که نه غرب (سرمایهداری) باشد و نه شرق (کمونیسم مطلق)، بلکه یک اسلام سوسیالیستی باشد.
۳. ساختار سازماندهی این ایدئولوژی اولیه، ساختار سازمان را بر پایهی "تشکیلات ایدئولوژیک" بنا نهاد که در آن رهبری مرکزی دارای نقش هدایتکننده و تفسیری مطلق بر اصول بودند.
بخش دوم: تحول فکری و شکافهای ایدئولوژیک
مبانی اولیه در طول زمان دستخوش تغییرات بنیادین شد که به تحولات سیاسی و انشعابات بزرگ درون سازمانی منجر شد:
۱. انشعاب سال ۱۳۵۴ و روی آوردن به مارکسیسم
بزرگترین شکاف ایدئولوژیک سازمان در سال ۱۳۵۴ رخ داد. این انشعاب به دلیل اختلاف نظر بر سر دو موضوع اصلی بود: مبارزه طبقاتی: بخشی از رهبران، تحت تأثیر شکستهای پیدرپی، به این نتیجه رسیدند که مارکسیسم علمی (بدون چارچوب اسلامی) تنها راه رهاییبخش است.
روابط رهبری: اختلافات داخلی بر سر تفسیر اصول باعث شد اکثریت اعضای باقیمانده (تحت رهبری رجوی) بهتدریج بخشهای سوسیالیستی را کمرنگ کرده و چارچوب اسلامی – سیاسی ستیزه جویانه خود را تقویت کنند، هرچند که ساختار دیکتاتوریگونهی تشکیلاتی باقی ماند.
۲. ایدئولوژی پس از انقلاب و تغییر رویکرد
پس از انقلاب ۱۳۵۷ و درگیری با جمهوری اسلامی، ایدئولوژی سازمان به شدت تغییر یافت: نفی جمهوری اسلامی: آنها به این نتیجه رسیدند که حکومت وقت، نمایندهی اسلام حقیقی نیست و اتخاذ روش های تروریستی و خشونت آمیز به منظور سرنگونی جمهوری اسلامی امری اجتناب ناپذیر و مشروع است.
ایدئولوژی ستیزه جویانه: سازمان، ایدئولوژی خود را از چارچوب فقهی رسمی جدا کرد و به سمتی رفت که "ستیزه جویی" بودن خود را در محور قرار دهد. مریم رجوی بعدها بر اهمیت نقش زنان و دموکراسی تأکید کرد، اما در عمل، این تغییرات بیشتر در سطح "ژست سیاسی بینالمللی" بود تا ساختار داخلی. مجاهدین خلق پس از پروسه "انقلاب ایدئولوژیک" که برخاسته از ذهنیت مسعود رجوی بود نقش زنان را در قالب های تعیین شده و اجباری و تحمیلی تعریف و تمجید می کردند و اراده آزاد آنان را حتی در انتخاب سبک و شیوه پوشش نفی و انکار کردند.
بخش سوم: نقد رویکرد تروریستی و خشونتطلبانه
در تفسیر ایدئولوژیک نقد اصلی بر مجاهدین خلق، بهویژه پس از سال ۱۳۶۰، بر "تفسیر خشونتآمیز و تروریستی" از مبارزه استوار است که با مبانی اولیهی "اسلام مترقی" در تضاد قرار گرفت.
۱. توجیه خشونت مسلحانه و ترور تفسیر "جنگ مسلحانه": در فاز مبارزه اولیه (پیش از انقلاب)، خشونت در چارچوب جهاد علیه ظلم (نظام شاهنشاهی) تعریف میشد. اما پس از انقلاب، آنها از این مفهوم برای توجیه تروریسم سیاسی علیه مقامات و شهروندانی که با آنها مخالف بودند، استفاده کردند.
مفهوم "تصفیه حساب": در ادبیات سازمان، اقدام علیه مخالفان داخلی (چه در زمان شاه و چه در جنگ با جمهوری اسلامی) نه به عنوان ترور، بلکه به عنوان "عملیات رزمنده برای تصفیه حساب ایدئولوژیک" تفسیر میشد. این تفسیر، هرگونه عمل خشونتآمیز هدفمند علیه افراد غیرنظامی (در دورههایی) یا دولتی را مشروع میساخت.
۲. نقد خشونتطلبی در فاز نظامی (دهه ۶۰)
عملیات فروغ جاویدان: این عملیات اوج رویکرد نظامیمحور سازمان بود. نقد اصلی بر این عملیات از منظر ایدئولوژیک این است که رهبری سازمان با اصرار بر نظریه "پیروزی محتوم" و درک نادرست از شرایط جامعه، هزاران نیرو را به یک شکست نظامی قطعی فرستاد. این نشان میدهد که ایدهآلهای ایدئولوژیک (آرمانگرایی مطلق) بر واقعگرایی سیاسی و حفظ جان نیروها ارجحیت یافت.
نفی گفتوگو: اصرار بر مبارزه مسلحانه مطلق و نفی کامل هرگونه گفتوگو یا راه حل سیاسی با رقیب، تفسیر ایدئولوژیک آنها را به سمت انزوا و خشونت سوق داد.
۳. نقد رویکرد فرقهمانند Cultic Approach
نقد مدرن بر مبانی فکری آنها عمدتاً بر فقدان یک "مبانی فکری منعطف" متمرکز است: تحمل ناپذیری نقد: ایدئولوژی سازمان به گونهای طراحی شده که "رهبری را مساوی با ایدئولوژی" میداند. این امر هرگونه نقد درونی را به مثابه خیانت یا جاسوسی تلقی میکند. این ساختار، امکان تصحیح خطاها و تطبیق با جهان مدرن را از بین میبرد و اعضا را به مجریان کور دستورات تبدیل میکند.
تقابل مطلق: تفکر آنها بر اساس دوگانههای مطلق (خیر مطلق/شر مطلق، مجاهد/مرتجع، آزادی/استبداد) استوار است. این نوع تفکر، که در تضاد با تفکر تحلیلی و گفتوگو محور است، بهطور طبیعی توجیهی برای حذف فیزیکی یا سیاسی طرف مقابل (دشمن) فراهم میآورد.
کلام آخر:
مبانی فکری مجاهدین خلق (منافقین) در ابتدا تلاشی برای تلفیق اسلام با مفاهیم نوین اجتماعی بود. اما در عمل، با گذشت زمان و بهویژه پس از انشعابها، این تفکر به سمت "ایدهآلگرایی رادیکال، ساختار بسته فرقهمانند و توجیه خشونت به عنوان ابزار اصلی تغییر" متمایل شد. منتقدان مجاهدین خلق معتقدند که این گرایش به خشونت، نه یک تاکتیک موقتی، بلکه ریشه در عدم پذیرش تنوع فکری و تفسیری مطلقگرا و فاشیستی از ایدئولوژی و مفاهیم سیاسی دارد.


نظر شما :