نگرشی بر مذاکرات لبنان و اسرائیل در پیچ تاریخی تحولات خاورمیانه
دیپلماسی در دامِ هژمونی
نویسنده: دکتر سیروس حاجیزاده، مدرس دانشگاه
دیپلماسی ایرانی: در نظریه کلاسیک مذاکره، ورود به میز مذاکره به حداقلی از «قدرت چانهزنی» (Bargaining Power) نیازمند است. رویکرد مذاکرات لبنان و اسرائیل در واشینگتن، این فرضیه را وارونه میسازد: ورود بیروت به این میز، علامت قدرت نیست، بلکه نشاندهنده اوج استیصال ساختاری است. بسط تحلیل این روند از منظر انتقادی، افشاگر این واقعیت است که دولت مرکزی در تلاش برای حفظ ظاهری حاکمیت، عملاً ابزارِ اِعمال قدرت (جنگ و صلح) را به طور رسمی به حزبالله واگذار کرده و اکنون در عرصه دیپلماسی نیز صرفاً نقش «تسهیلگرِ پس از بحران» را ایفا میکند. در این راستا، نقش حزبالله به عنوان موتور محرک و در عین حال محدودکننده اصلی دولت، چنان تعیینکننده است که تمامی تلاشهای دیپلماتیک بیروت را به یک «دیپلماسی سایه» (Shadow Diplomacy) تقلیل میدهد.
۱- نقدِ انگاره «بازیابی حاکمیت» و سلطه پارادایم امنیتی حزبالله
روایت رسمی دولتی مبنی بر اینکه مذاکرات واشینگتن مسیری برای انتقال پرونده جنگ و صلح از حزبالله به نهادهای دولتی است، هدفی توهمآمیز و از منظر تحلیلی مردود است. این رویکرد نشان میدهد که در نظامهای سیاسی مبتنی بر تسهیم قدرتِ ریشهدار نظیر لبنان، انتقال قدرتِ نظامی از یک بازیگر غیردولتی اصیل نظیر حزبالله به دولت، بدون یک انقلاب ساختاری یا جنگ داخلیِ، غیرممکن است. نقش تعیینکننده حزبالله در ساختار حاکمیتی لبنان بیبدیل است. این گروه با حفظ «حق پاسخگویی استراتژیک» حتی در زمان آتشبس، عملاً وتوی نظامی (Military Veto) بر کل روند دیپلماتیک اعمال میکند. دولت جوزف عون نمیتواند بدون چراغ سبز یا حداقل عدم مخالفت پنهان حزبالله، به توافقی دست یابد. بنابراین، آنچه در واشینگتن رخ میدهد، بازپسگیری حاکمیت نیست، بلکه پذیرش رسمیِ «دولتِ چندمرکزی» (Polycentric State) توسط جامعه بینالملل است؛ جایی که دولت تنها صلاحیت اداریِ امور را بر عهده دارد و حزبالله سلطه انحصاری بر پارادایم امنیتی را حفظ میکند.
۲- مذاکره به مثابه ابزارِ بقا برای دولت و اهرم فشار برای حزبالله
توسعه یافتهترین انتقاد به این مذاکرات، بازخوانیِ انگیزههای متضاد بازیگران داخلی است. از منظر دولت، مذاکره یک ابزار برای «بقا» (Survival) و جلوگیری از هدف قرار گرفتن زیرساختهای حاکمیت توسط اسرائیل است. اما از منظر حزبالله که نقش تعیینکننده در شکلدهی به شرایط میدانی پیش از مذاکرات داشته است، این روند نقش متفاوتی ایفا میکند: حزبالله از مذاکرات به عنوان یک مکانیسم تثبیتگر و بازتولیدکنندهی جایگاه قدرت استفاده میکند. بی تردید با ورود دولت به مذاکرات مستقیم، حزبالله از زیر بار تنهاییِ تحمل هزینههای جنگ خارج میشود و دولت لبنان در قامت سپر دیپلماتیک او تبدیل میشود. در واقع، دولت با پذیرش مذاکره، پشتوانه سیاسی و ملی خود را برای مدیریت بحرانی داخلی، تضمین میکند. این یک پارادوکسِ دردناک در علوم سیاسی است: دولت برای نجات خود، به ابزار شدن برای بازیگری تن میدهد که ذاتاً مشروعیت انحصاری دولت را زیر سوال میبرد.
۳- همخوانی منافع هژمون و بازیگر غیردولتی (قانونمندیِ انحراف)
یکی از مهمترین دستاوردهای این روند، نشان دادن این واقعیت است که گاهی منافع بازیگران قدرت (اسرائیل و آمریکا) و بازیگران غیردولتی میکرو (حزبالله) البته با مواضع کاملا متناقض در تضعیف دولتِ میزبان، همخوانی پنهان دارند. اسرائیل در مذاکرات واشینگتن، عملاً دولت لبنان را به عنوان یک «وکیلِ فاقد اختیار» (Powerless Proxy) میبیند. تلآویو به درستی میداند که هر توافتی بدون ارزیابیِ واکنش حزبالله، روی کاغذ میماند. از این رو، آمریکا و اسرائیل با گنجاندن لبنان در مسیر موازی مذاکرات اسلامآباد، در حال «قانونمندیِ انحراف» (Normalizing the Deviance) هستند؛ یعنی پذیرش رسمیِ اینکه برای حل و فصل مناقشه با لبنان، باید با قدرتِ موازیِ آن مذاکره کرد، هرچند این مذاکره در ظاهر با دولت مرکزی انجام شود. در این چشمانداز، نقش تعیینکننده حزبالله باعث میشود مرزهای بینالمللی و حقوقی لبنان به طور رسمی مورد تهاجم مفهومی قرار گیرد: دولت حاکمیت مرزی را ادعا میکند، اما قدرتِ میدانیِ تعیینکننده در دست بازیگری است که پاسخگوی معیار و عرف بینالمللی نیست.
۴- مواجهه انتقادی با «مسیر منطقهای» و توهم استقلال
دولت لبنان با تکیه بر تجربه تلخ توافق ۱۷ مه ۱۹۸۳، استدلال میکند که ورود به یک فرایند صلح منطقهایِ فراگیر، هزینههای یکجانبهگرایی را کاهش میدهد. با این حال، نگاه انتقادی این ادعا را رد میکند. مشکل اساسی لبنان، فقدان استقلال ارادی است. وقتی نقش تعیینکننده حزبالله در تصمیمگیریهای کلان (که مستقیماً به محور مقاومت و وابستگی راهبردی به ایران گره خورده است) یک اصل پذیرفتهشده در داخل باشد، لبنان نمیتواند به عنوان یک بازیگر مستقل در یک ترتیب منطقهای جدید ظاهر شود. حزبالله به عنوان یک «بازدارنده استراتژیک» (Strategic Anchor) در برابر ادغام لبنان در پیمانهای منطقهای که منافع ایران را تامین نمیکند، عمل خواهد کرد. بنابراین، مسیر منطقهای نه تنها راه حلی برای شکنندگی لبنان نیست، بلکه زمینهساز یک شکافِ عمیقتر بین «دولتِ معتقد به راهحل عربی» و «حزباللهِ معتقد به محور مقاومت» خواهد شد که نتایج آن میتواند به پارالیز (فلج کردن) کامل نهادهای کشور بینجامد.
در مجموع، میتوان نتیجه گرفت که مذاکرات مستقیم لبنان و اسرائیل، نه یک پیروزی دیپلماتیک، بلکه تثبیت شدنِ شکست تاریخی دولت لبنان در انحصارسازیِ قدرت است. نقش تعیینکننده حزبالله، تمامی تلاشهای دولت جوزف عون را برای بازتعریف پرونده جنگ و صلح به یک فرایند عبث تبدیل کرده است. در این چارچوب، مذاکره به یک مکانیسم تطبیقِ اجباری تقلیل یافته است؛ جایی که دولت مرکزی اجباراً خود را با واقعیتهای میدانیِ ایجاد شده توسط حزبالله و الزامات هژمونیک آمریکا – اسرائیل تطبیق میدهد. این دیپلماسی، نه به دنبال تعیینِ سرنوشت لبنان، بلکه در پی مدیریتِ انفعالیِ تقابل بین نقشِ تعیینکننده بازیگر غیردولتی در داخل و فشارهای هژمونیک در خارج است. تا زمانی که این تضاد ساختاری (دولتِ فاقد زور در برابر بازیگر غیردولتیِ مسلح) برطرف نشود، هرگونه دور جدیدی از مذاکرات، جز تثبیت همین وضعیتِ تحقیرآمیز و محو شدن تدریجی مفهوم «دولت ملی» در لبنان، دستاورد دیگری نخواهد داشت.


نظر شما :