الگوها، تفاوتها و محدودیتها (بخش آخر)
زنان در رأس هرم قدرت سیاسی
نویسنده: کتایون لامعزاده، روزنامهنگار
دیپلماسی ایرانی: افزایش شمار زنان در مقامهای ریاست دولت و حکومت، بیش از آنکه صرفاً یک تحول جنسیتی باشد، بازتابی از تحولات ساختاری در نظامهای سیاسی، بحران مشروعیت نخبگان سنتی و تغییر انتظارات اجتماعی است. مرور پرونده زنان رئیسجمهور و نخستوزیر نشان میدهد که این حضور، نه یکدست است و نه الزاماً هممعنا با تغییر.
زنانی که به راس هرم قدرت رسیده اند، دو مسیر را طی کردهاند: انتخابی و انتصابی. نخستین خط تمایز، نحوه رسیدن به قدرت است. در کشورهایی مانند مکزیک (کلودیا شینبام)، مولداوی (مایا ساندو)، ایتالیا (جورجیا ملونی)، دانمارک (مته فردریکسن) و باربادوس (میا موتلی)، زنان از مسیر انتخابات رقابتی به قدرت رسیدهاند. در این موارد، رأی عمومی نقش تعیینکننده داشته و رهبر زن، حامل یک پروژه سیاسی مشخص است.
در مقابل، چهرههایی چون دینا بولوارته (پرو)، سمیه سولوهو حسن (تانزانیا)، جودیت سومینوا (کنگو)، سارا زعفرانی (تونس) و تا حدی ویکتوار دوگبه (توگو)، از مسیر انتصاب یا انتقال قدرت در شرایط بحرانی به رأس دولت رسیدهاند. در این الگو، «زن بودن» بیشتر محصول موازنههای سیاسی بالا به پایین است تا مطالبه اجتماعی.
این تفاوت، مستقیماً بر میزان استقلال، مشروعیت و دامنه کنش سیاسی آنان اثر گذاشته است.
۲. نقش ساختار سیاسی؛ قدرت واقعی کجاست؟
جنسیت رهبر، بدون در نظر گرفتن ساختار نظام سیاسی، توضیحدهنده نیست.
در نظامهای پارلمانی با نخستوزیر قدرتمند (ایتالیا، دانمارک، لتونی، ساموآ)، زنان امکان اعمال قدرت اجرایی واقعی دارند.
در نظامهایی با رئیسجمهور تشریفاتی (مالت، اسلوونی، سوئیس، ترینیداد و توباگو)، زنان بیشتر حامل نقش نمادین، اخلاقی و نمایندگی هستند.
در کشورهایی با تمرکز قدرت در نهادهای غیرانتخابی یا شخص رئیسجمهور (تونس، توگو، تانزانیا)، حتی نخستوزیر زن نیز با محدودیت جدی اختیار مواجه است.
به بیان دیگر، بسیاری از محدودیتها نه «زنانه»، بلکه نهادی هستند.
۳. سرمایه نمادین؛ مزیت و دام همزمان
تقریباً همه این رهبران، بهویژه آنان که «نخستین زن» در یک سمت بودهاند، از سرمایه نمادین بالا برخوردارند. این سرمایه، در سطح بینالمللی به افزایش توجه رسانهای و حمایت دیپلماتیک کمک کرده و در داخل، برای بخشی از جامعه، نشانه تغییر و گسست از گذشته بوده است.
اما همین سرمایه میتواند به دام انتظارات بیشازحد تبدیل شود؛ بهویژه در کشورهایی با بحران اقتصادی، امنیتی یا نهادی. تجربه پرو، کنگو و تونس نشان میدهد که نماد بودن، جایگزین ابزار واقعی حکمرانی نمیشود.
۴. تفاوتهای منطقهای؛ زن بودن یک تجربه جهانیِ یکسان نیست
بررسی منطقهای نشان میدهد که در اروپا، رهبران زن اغلب تحصیلکرده، تکنوکرات و محصول احزاب تثبیتشدهاند (ساندو، فردریکسن، سیلینا، فروستادوتیر). در آمریکای لاتین، زنان در قدرت با بحرانهای امنیتی و اجتماعی عمیقتری مواجهاند (شینبام، بولوارته). در آفریقا، بسیاری از زنان رهبر در چارچوب ساختارهای قدرت متمرکز یا انتقالی عمل میکنند (سمیه حسن، دوگبه، سومینوا). و در جزایر کوچک و اقیانوس آرام، نقش زنان بیشتر با مدیریت بقا، اقلیم و سیاست خارجی گره خورده است (موتلی، هاینه، ماتاآفا).
۵. آیا حضور زنان به تغییر سیاستها منجر شده است؟
دادهها نشان میدهد که هیچ رابطه خطی و قطعی میان زن بودن رهبر و تغییر سیاستها وجود ندارد. برخی رهبران زن، سیاستهایی محافظهکارانه یا سختگیرانه را پیش بردهاند (ملونی، فردریکسن)، و برخی دیگر اصلاحطلبانهتر عمل کردهاند (ساندو، شینبام، موتلی).
آنچه تعیینکننده است: «وزن حزب»، «ساختار قدرت» و «شرایط بحران یا ثبات» است و نه صرفاً جنسیت فرد.
نگاهی به حضور زنان در ردههای بالای سیاسی
بر اساس دادههای سازمان ملل و اتحادیه بینپارلمانی، تا اول ژانویه ۲۰۲۵، زنان تنها در ۲۵ کشور جهان در جایگاههای «بالاترین مقام اجرایی» حضور دارند؛ یعنی یا رئیس کشور هستند (رئیسجمهور/رئیس دولت نمادین) یا رئیس دولت (نخستوزیر/رئیس قوه مجریه). این عدد، در مقایسه با مجموع نزدیک به ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل، نشان میدهد که کمتر از یکدهم کشورهای جهان تجربه رهبری زن در رأس قدرت اجرایی را دارند.
بهطور تفکیکی، زنان حدود ۹ درصد از رؤسای کشورها و حدود ۸ درصد از رؤسای دولتها را تشکیل میدهند. به بیان دیگر، هنوز بیش از ۹۰ درصد مناصب عالی اجرایی جهان در اختیار مردان است. این آمار، یکی از صریحترین نشانههای «سقف شیشهای» در سیاست جهانی است؛ سقفی که برخلاف افزایش تدریجی حضور زنان در سطوح میانی قدرت، در رأس هرم همچنان تقریباً دستنخورده باقی مانده است.
زنان در کابینهها؛ تمرکز بر وزارتخانهها نه قدرت راهبردی
در سال ۲۰۲۵، زنان بهطور متوسط ۲۲٫۹ درصد از وزیران کابینههای جهان را تشکیل میدهند؛ رقمی که نهتنها فاصله معناداری با برابری جنسیتی دارد، بلکه نسبت به سال قبل نیز اندکی کاهش نشان میدهد. اما مهمتر از سهم عددی، الگوی توزیع زنان در وزارتخانهها است.
دادهها نشان میدهد زنان عمدتاً در وزارتخانههایی حضور دارند که در ادبیات سیاستگذاری بهعنوان حوزههای «اجتماعی» یا «مراقبتی» شناخته میشوند. بیشترین تمرکز زنان در وزارتخانههایی مانند برابری جنسیتی، امور زنان، خانواده و کودکان است؛ بهطوری که در برخی از این حوزهها، زنان حتی بیش از ۷۰ یا ۸۰ درصد پستهای وزارتی را در اختیار دارند.
پس از آن، وزارتخانههایی مانند شمول اجتماعی، توسعه اجتماعی، حمایت و تأمین اجتماعی، فرهنگ، آموزش، بهداشت و رفاه قرار دارند؛ حوزههایی که بهطور سنتی با سیاستهای نرم، خدمات عمومی و مسئولیتهای اجتماعی پیوند خوردهاند. در این وزارتخانهها، حضور زنان بین حدود ۳۰ تا ۵۵ درصد در نوسان است.
در مقابل، هرچه به وزارتخانههای «سخت» و راهبردی نزدیک میشویم، سهم زنان بهطور محسوسی کاهش مییابد. در وزارت امور خارجه، زنان کمتر از یکپنجم وزیران را تشکیل میدهند. در وزارت دارایی و اقتصاد، این سهم به حدود ۱۶ درصد میرسد. در وزارت کشور، امنیت داخلی و دفاع، حضور زنان به حدود ۱۳ درصد یا حتی کمتر محدود میشود.
این الگو نشان میدهد که مسئله صرفاً «تعداد زنان در کابینه» نیست، بلکه نوع قدرتی است که به زنان سپرده میشود. زنان، حتی زمانی که وارد کابینه میشوند، اغلب از تصمیمگیری در حوزههای امنیت، اقتصاد کلان و سیاست خارجی کنار گذاشته میشوند.
زنان وزیر؛ حضور قابلمشاهده اما نامتوازن
اینفوگرافی «Women in Politics: 2025» فهرست اسمیِ همه زنان وزیر جهان را ارائه نمیدهد، اما از طریق دادههای تجمیعی روشن میکند که زنان وزیر در جهان عمدتاً در چه نقشهایی دیده میشوند. تصویر کلی چنین است: زنان در دولتها حضور دارند، اما نه در جایگاههایی که «توازن قدرت» را بهطور بنیادین تغییر دهد.
در معدودی از کشورها—مانند برخی کشورهای اروپای شمالی و آمریکای لاتین—کابینههایی با ۵۰ درصد یا بیشتر زن شکل گرفته است. در این کشورها، زنان نهفقط در وزارتخانههای اجتماعی، بلکه گاه در حوزههایی مانند اقتصاد، خارجه یا حتی دفاع نیز نقش دارند. اما این کشورها استثنا هستند، نه قاعده.
در اکثریت کشورهای جهان، زنان وزیر یا مسئول پروندههای اجتماعیاند، یا در بهترین حالت در حوزههای فرهنگی و آموزشی. همین تمرکز، بازتولیدکننده کلیشهای قدیمی است: این تصور که زنان برای «مدیریت جامعه» مناسباند، اما برای «مدیریت قدرت» نه.
کلام آخر
با وجود دههها تلاش برای افزایش مشارکت سیاسی زنان، قدرت سیاسیِ واقعی همچنان بهشدت مردانه باقی مانده است. زنان به پارلمانها راه یافتهاند، به کابینهها رسیدهاند، اما در رأس دولتها و در قلب تصمیمگیریهای امنیتی، اقتصادی و دیپلماتیک، همچنان اقلیت مطلقاند.
حضور زنان در رأس قدرت سیاسی، نشانهای مهم از تغییرات اجتماعی و سیاسی قرن بیستویکم است، اما نه بهمعنای پایان سیاست مردسالارانه و نه تضمینکننده اصلاحات پایدار.
مسئله امروز فقط «حضور زنان در سیاست» نیست؛ مسئله این است که زنان تا چه حد اجازه دسترسی به قدرت سخت و راهبردی دارند. و پاسخ اینفوگرافی ۲۰۲۵ سازمان ملل به این پرسش، هنوز ناامیدکننده است. این تجربهها نشان میدهد که زن بودن میتواند درهای قدرت را باز کند، اما این ساختار قدرت است که تعیین میکند چه کسی تا کجا میتواند پیش برود.


نظر شما :