چهارمین بخش از کتاب «غریبه»

کودتایی که عزیز دردانه را ناگهان زندانی کرد

۰۳ اسفند ۱۳۹۷ | ۱۶:۰۰ کد : ۱۹۸۱۸۷۸ اخبار اصلی آسیا و آفریقا
بعد از کودتا، ملکیه با تنگنای دردناکی مواجه شد. پدر تنی اش تلاش کرده بود پدری که سرپرستش بود را بکشد، در حالی که در این تقابل، اولی کشته شد، و در حالتی هیجان زده، ملیکه فرستاده شد تا با کل خانواده اش زندانی شود.
کودتایی که عزیز دردانه را ناگهان زندانی کرد

دیپلماسی ایرانی: خاطرات زندانیان سیاسی در کشورهای مختلف که از حکومت های دیکتاتوری حاکم بر کشورهای خود در رنج و عذاب بوده اند، آموزنده است. علاوه بر اطلاعاتی که نویسنده یا گوینده خاطره از وضعیت شخصی خود و کشورش می دهد، بیانگر رفتارهای دیکتاتورهای حاکم بر آن کشور نیز هست. دیکتاتوری ها در منطقه ما همچنان حضوری پررنگ و سرکوبگر دارند. یکی از این کشورها مغرب است، کشوری پادشاهی که از زمان تاسیسش تا کنون به شیوه سلطنتی و استبدادی اداره می شده است. اگر چه این کشور در سال های اخیر، به ویژه بعد از دوره موسوم به بهار عربی، سلسله اصلاحاتی را در دستور کار خود قرار داده و به گواه مجامع بین المللی موفقیت هایی نیز داشته است، اما استبداد در این کشور ریشه دارد و هنوز بسیاری از فعالان مدنی از آن رنج می برند. اما گویا دوره استبداد در زمان ملک حسن، پادشاه سابق این کشور شدیدتر و سنگین تر بوده است. کتاب پیش رو با عنوان "غریبه" (الغریبه) خاطرات زنی است که پدرش رئیس ستاد ارتش بوده اما اتهام کودتا متوجهش می شود و به همراه خانواده اش به زندان ابد محکوم می شود. آقای ژنرال در زندان می میرد ولی دختر که از خردسالی به زندان وارد شده به همراه خانواده اش در زندان به زندگی خود ادامه می دهد. آن دختر «ملیکه اوفقیر» است که بعد از آن که مورد عفو قرار می گیرد و بعد از 20 سال از زندان آزاد می شود، و بعد از آن که از مغرب به فرانسه می رود، شروع می کند خاطرات دوران زندان خود را به رشته تحریر در می آورد. 

آن چه پیش روست و دیپلماسی ایرانی قصد دارد آن را هر هفته به طور مرتب منتشر کند، ترجمه خاطرات ملیکه اوفقیر است. در این جا بخش چهارم آن را می خوانید:

قصه او بر شخصیت من مسلط شد. از او خواستم از اول تا آخرش را برایم بگوید، می خواستم جزئیاتش را به دقت بدانم و می خواستم با او بنویسم. همه چیز در درون من درهم آمیخت: آثار روزنامه نگاری و فتنه انگیزی آن چه خیالی بود و توجه به عناصر انسانی تا اندازه ای غریب. سپس آن زن بر من تاثیر گذاشت، تاثیری بی نهایت.

اما جرات نداشتم درباره آن بپرسم. برای این که می توانست توازن متزلزلی که بین ما در آن شب به وجود آمده بود را نابود کند. برایش نوشته هایم را فرستادم، به این امید که خوشش بیاید و مستندی برای شایستگی من باشد. 

چند روز بعد، صدای ضعیفش را از تلفن شنیدم. و از خلال لحظات سکوتش، اندوه و تاثرش را احساس کردم. او از حدود 8 ماه پیش در پاریس بود، در ناحیه سیزدهم در خانه ایریک ساکن بود. به ندرت از خانه بیرون می آمد و اگر هم بیرون می آمد کسی با او بود. شهر بزرگ او را می ترساند. مدت ها زندانی بود، و همچنان این مساله در ذهنش بود، در رفتارهای روزانه اش، با وجود آزادی مطلقی که به او داده شده بود. نوال، دختر خواهرش، نبود، او بعدا وارد زندگیش شد. برای این که وقت بگذرد تلویزیون یا فیلم های ویدئویی می دید.

پیشنهاد دادم که با هم نهار بخوریم. فورا قبول کرد. 

دو روز بعد، من به همراه ملیکه پشت میز غذا نشسته بودم، فورا درک کردم که نمی توانم او را فریب دهم. این زنی بود که غذا را با یک طرف دهانش به شیوه بسیار ناراحت کننده اما همانند یک شاهزاده استثنائی می خورد. شخصیت استثنائیش و هوش سرشارش و هوشیاری همیشگیش و وضعیت و «شامه جنون آمیزش» به او جایگاه ویژه ای می داد. 

خودش پیشنهاد داد که آن کتاب را با هم بنویسیم، بعد از این که بخش کاملی از دوران کودکیش را نقل کرد، بخشی که به آن بی اعتنا بودم و مردم کمی آن را می شناختند. در پنجمین سال زندگیش، از ملیکه خواسته شد که به حضور شاه محمد پنجم برسد، تا در کنار شاهزاده کوچک که از او یک سال کوچکتر بود به سر برد. 

وقتی که شاه مُرد، شاه جوان، حسن دوم کفالت دو کودک را بر عهده گرفت. به این ترتیب ملیکه 11 سال دور از خانواده اش زندگی کرد، میان ویلایی که مربی سختگیر با مشت آهنین تربیت دو کودک را بر عهده گرفته بود، و کاخی که شاه جدید با لطف و مرحمت پدرانه سرپرستیشان را بر عهده گرفته بود. هر چه بیشتر آنها را مشغول می کردند: از گردش در باغ سلطنتی گرفته تا بازی گلف و اسب سواری و سفرها و جشن ها، به این ترتیب ملیکه مثل یک شاهزاده واقعی تربیت شد. با این حال، و با همه ناز و نعمتی که برای او فراهم بود، برای او قفس قفس بود، زندانی نبود اما آزادانه زندانی شده بود. شانزده ساله بود، ملیکه دست به دامن شاه شد تا در قفس را باز کند. خیلی مشتاق والدینش شده بود. شاه موافقت کرد. دختر جوان برای نخستین بار زندگی در آغوش خانواده حقیقی را چشید، اما فقط برای دو سال. با برادر و خواهرانی که تا آن لحظه نمی شناخت، مادری که برایش دوست داشتنی بود، در خلال غیبتش به شدیدترین شکل مشتاقش شده بود، و پدری که سلطه اش کمتر از سلطه مطلقی بود که از آن می ترسید. از خلال بستگانش خودش را پیدا کرد، او در درون زندگی که مرزهایش را به روی او بسته بود، خود را بسته دید و پایبندی هایش را بر او تحمیل می کرد. 

بعد از کودتا، ملکیه با تنگنای دردناکی مواجه شد. پدر تنی اش تلاش کرده بود پدری که سرپرستش بود را بکشد، در حالی که در این تقابل، اولی کشته شد، و در حالتی هیجان زده، ملیکه فرستاده شد تا با کل خانواده اش زندانی شود.

ادامه دارد...

ترجمه: علی موسوی خلخالی

کلید واژه ها: کتاب غریبهمغربملیکه اوفقیر


نظر شما :