دومین بخش از کتاب «غریبه»

نقش دختر ایرانی در قصه دختر زندانی مغربی

۲۰ بهمن ۱۳۹۷ | ۰۹:۰۰ کد : ۱۹۸۱۶۱۰ آسیا و آفریقا کتابخانه
سوز، دختر سبزه با موهای قهوه ای بلند، نقشی اساسی در این حکایت دارد. او بود که بعد از آن برای مدت کوتاهی کمک کرد همدیگر را ببینیم، مثل غول چراغ جادو. در شرق، چیزی تصادفی نیست، تقدیر همه چیز را معین می کند.
نقش دختر ایرانی در قصه دختر زندانی مغربی

دیپلماسی ایرانی: خاطرات زندانیان سیاسی در کشورهای مختلف که از حکومت های دیکتاتوری حاکم بر کشورهای خود در رنج و عذاب بوده اند، آموزنده است. علاوه بر اطلاعاتی که نویسنده یا گوینده خاطره از وضعیت شخصی خود و کشورش می دهد، بیانگر رفتارهای دیکتاتورهای حاکم بر آن کشور نیز هست. دیکتاتوری ها در منطقه ما همچنان حضوری پررنگ و سرکوبگر دارند. یکی از این کشورها مغرب است، کشوری پادشاهی که از زمان تاسیسش تا کنون به شیوه سلطنتی و استبدادی اداره می شده است. اگر چه این کشور در سال های اخیر، به ویژه بعد از دوره موسوم به بهار عربی، سلسله اصلاحاتی را در دستور کار خود قرار داده و به گواه مجامع بین المللی موفقیت هایی نیز داشته است، اما استبداد در این کشور ریشه دارد و هنوز بسیاری از فعالان مدنی از آن رنج می برند. اما گویا دوره استبداد در زمان ملک حسن، پادشاه سابق این کشور شدیدتر و سنگین تر بوده است. کتاب پیش رو با عنوان "غریبه" (الغریبه) خاطرات زنی است که پدرش رئیس ستاد ارتش بوده اما اتهام کودتا متوجهش می شود و به همراه خانواده اش به زندان ابد محکوم می شود. آقای ژنرال در زندان می میرد ولی دختر که از خردسالی به زندان وارد شده به همراه خانواده اش در زندان به زندگی خود ادامه می دهد. آن دختر «ملیکه اوفقیر» است که بعد از آن که مورد عفو قرار می گیرد و بعد از 20 سال از زندان آزاد می شود، و بعد از آن که از مغرب به فرانسه می رود، شروع می کند خاطرات دوران زندان خود را به رشته تحریر در می آورد. 

آن چه پیش روست و دیپلماسی ایرانی قصد دارد آن را هر هفته به طور مرتب منتشر کند، ترجمه خاطرات ملیکه اوفقیر است. در این جا بخش دوم آن را می خوانید:

همچنان چهره رنگ پریده اش را به خاطر دارم، بعد از بازگشت هر روزه اش در یکی از همان روزهای سال 1998، در حالی که از گذشته اش مثل یک زندانی فرار می کرد و به خانه ام می آمد. هر روز صبح تقریبا به بیمارستان می رفت و تلاش می کرد با خوردن جرعه هایی از داروهایی که فرسوده اش می کردند به حالت طبیعیش بازگردد. همه تلاش هایی که تا آن موقع کرده بود، شکست خورده بودند. وقت زیادی از او می گرفت و قدرت معنویش قانعش نمی کرد که می تواند بچه دار شود. 

البته، نوال کنارش بود، نوال دختر خواهر عزیزش بود، که مثل بچه اش دوستش داشت. وقتی که به پاریس رسید، در سال 1997، مریم را دیدم، خواهر کوچکش که از تشنج شدید صرع رنج می برد، غیرممکن بود بتواند به تنهایی کودکی را که دو سال بیشتر عمر نداشت را تربیت کند. پدر بچه در آن موقع به مغرب بازگشته بود تا در کنار او زندگی کند. مریم، با آن وضعیت جسمانی ضعیفش، که نه کار داشت و نه پول، احساس می کرد نه قدرتی دارد و نه توانایی.

با موافقت همسرش ایریک، ملیکه کوچک را به خانه اش برد. به این ترتیب نوال هم نزدش ماند. طوری که امروز یک خانواده واقعی را تشکیل می دهند. با همدیگر مقیم میامی هستند، «برای این که آسمان آن جا همیشه آبی است»، با این عبارت ملیکه سفرش را برایم توجیه کرد. نوری که خانواده اوفقیر در طول آن سال های تاریک از آن محروم بودند. 

آدم هم خواهد آمد تا سعادتش را تکمیل کند. کودکی که از آن مدتی طولانی محروم بود. کودکی که مخصوص او بود. برای این که نوال، که خیلی عزیز قلبش بود، دو پدر داشت: بنابراین ماما مریم، نمی توانست همیشه در کنار دخترش باشد، تا کنارش بماند و محبتش را بگیرد.

به حافظه ام مراجعه کردم، می شنیدم که چقدر درباره دوست داشتن و خرسندی اش به این دختر زیاد به من می گفت، که سراسر زندگیش را پر کرده است، و همه سالیانی که در طول 9 سال گذشته گذشت تا به هم رسیدیم را با او بوده است. 

این ماجراجویی به همان اندازه که غیرقابل انتظار بود نامانوس هم بود. Stolen Lives در ایالات متحده، Die Gefangene در آلمان، La Prisionera در اسپانیا یا Printesa Captiva در رومانی... داستان زندان را برایم فاش کرد، همان داستان شگفت آور، با همه جزئیاتش که سی سال طول کشید، و میلیون ها خواننده در جهان داشت.

به ذهنمان خطور نمی کرد در آن شب مارس 1997، جایی که در خانه دوست مشترکمان ثریا که آغاز سال جدید ایرانی را جشن گرفته بود با یکدیگر ملاقات کنیم. 

ثریا دوست دارد در فضای باز خانه مسکونی اصیلش در نوبی از میهمانان استقبال کند. جشنش سحرآمیز بود، شرکت کنندگان در آن فرانسوی و فارسی و انگلیسی و اسپانیایی و ایتالیایی صحبت می کردند... در آن جا golden boys و هنرمندان ایرانی را دیدیم و مردمانی ظریف که با دقتی بسیار انتخاب شده بودند و بسیاری از زنان خوب. 

یکی از این زنان برجسته نشست، ساکت، در کنار جایگاه رقص... شکی نبود که دوست داشت با دیگران اختلاط کند اما چیزی مانع او می شد. احساس کردم خسته و افسرده است. توجهم جلب شد و فضولیم گل کرد و فقط به زیر نظر گرفتنش اکتفا نکردم. 

-    او ملیکه اوفقیر است، می خواستی چگونه باشد؟ سوز در گوشم زمزمه کرد، او وکیل ایرانی ای است که سال های طولانی با او دوست بوده ام.

سوز، دختر سبزه با موهای قهوه ای بلند، نقشی اساسی در این حکایت دارد. او بود که بعد از آن برای مدت کوتاهی کمک کرد همدیگر را ببینیم، مثل غول چراغ جادو. در شرق، چیزی تصادفی نیست، تقدیر همه چیز را معین می کند. سوز میانجی گر این «نامه مکتوب» است. آنچه به من گفت سبب شد تا به تامل و تفکر فرو بروم. 

ادامه دارد...

کلید واژه ها: کتاب غریبهملیکه اوفقیر


( ۳ )

نظر شما :