یادآوری چند نکته

آیا وارد یک تله یا دام تحلیلی شده‌ایم؟

۲۱ مرداد ۱۴۰۵ | ۰۹:۰۰ کد : ۲۰۴۰۱۴۵ اخبار اصلی خاورمیانه
مجید روحی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: عبور از «تله تحلیلی» مستلزم بازگشت به تحلیل واقع‌گرایانه، توجه هم‌زمان به فرصت‌ها و محدودیت‌های داخلی و خارجی، تقویت فضای نقد تخصصی و پرهیز از پیش‌فرض‌های غیرقابل آزمون است.
آیا وارد یک تله یا دام تحلیلی شده‌ایم؟

نویسنده: دکتر مجید روحی، دانشیار روابط بین‎الملل دانشگاه آزاد اسلامی واحد رشت

دیپلماسی ایرانی: جمهوری اسلامی ایران در یکی از دشوارترین مقاطع حیات سیاسی و امنیتی خود قرار دارد. مواجهه با مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان، از جمله جنگ دوازده ‌روزه، جنگ تحمیلی سوم، تنش‌ها و درگیری‌های مرتبط با تنگه هرمز، ناآرامی‌ها و تلاش‌های براندازانه در دی‌ ماه ۱۴۰۴ و نیز تداوم مشکلات داخلی، کشور را با چالش‌های پیچیده و چندلایه‌ای روبه‌رو ساخته است.

اگرچه هر یک از این رخدادها به‌طور مستقل مورد توجه تحلیلگران قرار گرفته‌اند، اما به نظر می‌رسد یکی از عوامل مهم در ارزیابی نادرست این تحولات، گرفتار شدن در آن چیزی است که می‌توان آن را «تله تحلیلی» یا «خطای تحلیلی» نامید. منظور از تله تحلیلی، مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها و برداشت‌های ذهنی است که به‌تدریج در رسانه‌ها، فضای عمومی و حتی در میان برخی کارشناسان بازتولید می‌شود و به جای تحلیل واقع‌بینانه، انتظارات غیرواقعی را شکل می‌دهد.

نخست، در طول جنگ دوازده ‌روزه و به‌ویژه جنگ تحمیلی سوم، بارها این گزاره مطرح می‌شد که اگر جنگ ادامه یابد، قیمت نفت به بیش از ۱۲۰ دلار خواهد رسید، اقتصاد آمریکا با بحران روبه‌رو خواهد شد و در نهایت نتیجه جنگ به سود ایران رقم خواهد خورد. یا این فرضیه که اگر جنگ تداوم می‌یافت، با تحت تأثر قرار گرفتن انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا یا انتخابات رژیم صهیونیستی از این جنگ،  آن وقت اوضاع به نفع ایران پیش خواهد رفت. همچنین برخی تحلیل‌ها بر این باور بودند که با ادامه جنگ و فرسایشی کردن آن، توان نظامی و اقتصادی دشمن، آمریکا و رژیم صهیونیستی به تحلیل خواهد رفت، در نتیجه پیروزی ایران حتمی خواهد بود و می‌توان دشمن را در آستانه یک شکست تاریخی قرار داد.

این قبیل گزاره‌ها به‌طور مداوم در رسانه‌ها، فضای مجازی و تحلیل‌های برخی کارشناسان تکرار می‌شد. اما پرسش اساسی این است که آیا این تحلیل‌ها بر مبنای ارزیابی‌های کارشناسی، داده‌های معتبر و واقعیت‌های میدانی شکل گرفته‌اند یا آنکه بیشتر محصول نوعی خطای شناختی و تله تحلیلی هستند؟ به نظر می‌رسد بخشی از این مسئله به رویکرد آرمان‌گرایانه در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران بازمی‌گردد. در بسیاری از موارد، به جای تمرکز بر ظرفیت‌های داخلی، افزایش توان ملی و ارتقای مؤلفه‌های قدرت، امید اصلی به تحولاتی گره می‌خورد که در خارج از مرزهای ایران و در عرصه سیاست داخلی قدرت‌های دیگر رخ می‌دهد؛ تحولاتی که ایران نه بر زمان وقوع آنها کنترل دارد و نه بر نتیجه آنها. این وضعیت را می‌توان به تیمی در یک رقابت ورزشی تشبیه کرد که به جای تمرکز بر عملکرد خود، پیروزی را به لغزش رقبا و نتایج سایر مسابقات گره می‌زند (همان طور که بارها در مسابقات ورزشی به ویژه مسابقات فوتبال ملی شاهد بودیم و هستیم).

در چنین شرایطی، تصمیم‌گیری راهبردی به مجموعه‌ای از «اگر»ها و «شاید»ها وابسته می‌شود. این وابستگی، خطر گرفتار شدن در تله تحلیلی را افزایش می‌دهد و می‌تواند سیاست خارجی و حتی سیاست داخلی را از واقع‌بینی، ابتکار عمل و برنامه‌ریزی مبتنی بر توان ملی دور سازد.

در خصوص این گزاره که تداوم جنگ موجب افزایش شدید قیمت نفت و در نتیجه تحمیل هزینه‌های غیرقابل تحمل به ایالات متحده خواهد شد، باید با احتیاط بیشتری قضاوت کرد. ایالات متحده نه‌تنها یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان است، بلکه در سال‌های اخیر به یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان نفت و گاز نیز تبدیل شده است. علاوه بر این، این کشور از ذخایر راهبردی انرژی برخوردار است و در صورت کاهش این ذخایر، معمولاً از طریق افزایش تولید داخلی، واردات هدفمند یا هماهنگی با متحدان و تولیدکنندگان بزرگ انرژی، نسبت به جبران آنها اقدام می‌کند. ازاین‌رو، این فرض که افزایش قیمت نفت به‌تنهایی می‌تواند آمریکا را در مدت کوتاهی با بحرانی فلج‌کننده مواجه سازد، با واقعیت‌های اقتصاد سیاسی بین‌الملل سازگاری کامل ندارد.

افزون بر این، افزایش قیمت سوخت و نارضایتی‌های ناشی از آن، اگرچه ممکن است بر فضای سیاسی داخلی آمریکا تأثیر بگذارد، اما از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، به‌خودی‌خود به معنای بروز بحران‌های ساختاری، اعتراضات گسترده یا تغییر بنیادین در رفتار راهبردی دولت آمریکا نیست. ساختار اقتصادی و ظرفیت‌های مالی این کشور، همراه با توانایی آن در بهره‌گیری از ابزارهای دیپلماتیک و هماهنگی با سایر تولیدکنندگان انرژی، امکان مدیریت بخش مهمی از این فشارها را فراهم می‌آورد.

از سوی دیگر، افزایش بهای انرژی لزوماً بیشترین فشار را بر ایالات متحده وارد نمی‌کند. اقتصادهای واردکننده انرژی، به‌ویژه چین، هند و بسیاری از کشورهای شرق آسیا، در برابر چنین تحولاتی آسیب‌پذیری بیشتری دارند. از این منظر، افزایش قیمت انرژی حتی می‌تواند در برخی شرایط، فشار بیشتری بر رقبای راهبردی آمریکا وارد کند. بنابراین، استدلالی که تداوم جنگ را صرفاً به دلیل افزایش قیمت نفت و حتی کاهش ذخایر استراتژیک و موشک‌های راهبردی آمریکا به سود ایران ارزیابی می‌کند، نیازمند بازنگری جدی و بررسی دقیق‌تر بر اساس واقعیت‌های نظام اقتصاد جهانی است. قبلا نیز به کررار این مضوعات مطرح و هر بار آمریکا ورژیم صهیونیستی با آمادگی بهتری وارد میدان نبرد شده‌اند. این ذخایر از طریق متحدان راهبردی و هزینه‌های کشورهای عربی در حال تکمیل شدن است. 

دوم، اینکه برخی تحلیل‌ها بر این فرض استوارند که با برگزاری انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره آمریکا و احتمال تقویت جایگاه حزب دموکرات، سیاست واشینگتن در قبال ایران دستخوش تغییر اساسی خواهد شد. این برداشت نیز با احتیاط باید ارزیابی شود. تجربه سیاست خارجی ایالات متحده نشان می‌دهد که در موضوعات کلانی همچون امنیت خاورمیانه، حمایت از اسرائیل و مهار جمهوری اسلامی ایران، اجماع قابل ‌توجهی میان دو حزب اصلی وجود دارد. اختلاف جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها عمدتاً در شیوه‌ها، ابزارها و تاکتیک‌های اجرایی است، نه در اهداف و جهت‌گیری‌های کلان راهبردی. ازاین‌رو، نباید انتظار داشت که صرف تغییر موازنه قدرت در کنگره یا جابه‌جایی دولت، به تغییر بنیادین در راهبرد آمریکا نسبت به ایران منجر شود.

سوم، یکی دیگر از گزاره‌های رایج، ناتوانی آمریکا و اسرائیل در تحمل یک جنگ فرسایشی است. این در حالی است که مفهوم «تاب‌آوری» در سال‌های اخیر به یکی از ارکان اصلی راهبرد امنیت ملی کشورهای غربی تبدیل شده است. ایالات متحده در «راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۲» و «راهبرد دفاع ملی ۲۰۲۲» با طرح مفهوم «بازدارندگی یکپارچه»، بر ضرورت تقویت تاب‌آوری ملی، انسجام ائتلاف‌ها و آمادگی برای رقابت‌ها و بحران‌های طولانی‌مدت تأکید کرده است. جنگ اوکراین نیز تجربه‌ای عملی برای آمریکا، ناتو و کشورهای اروپایی فراهم آورد تا ظرفیت‌های اقتصادی، صنعتی، نظامی و اجتماعی خود را برای مدیریت جنگ‌های طولانی‌مدت ارتقا دهند. شواهد موجود نشان می‌دهد که این کشورها در ایجاد و تقویت چنین ظرفیت‌هایی، دست‌کم تا امروز، موفقیت نسبی داشته‌اند.

در مورد اسرائیل نیز باید توجه داشت که این رژیم طی سال‌های گذشته، مفهوم تاب‌آوری ملی و آمادگی جامعه برای مواجهه با بحران‌های امنیتی را به یکی از مؤلفه‌های اصلی دکترین امنیت ملی خود تبدیل کرده است. بنابراین، این فرض که صرف طولانی شدن جنگ، به‌طور خودکار موجب فروپاشی اراده یا توان ادامه جنگ در آمریکا و اسرائیل خواهد شد، با شواهد موجود همخوانی کامل ندارد و نیازمند ارزیابی دقیق‌تر است. این مساله در مورد حماس و اینکه گروگان‌ها را می‌تواند تا زمان زیادی نگه دارد و از این طریق رژیم صهیونیستی را تحت فشار بیشتری و یا احیانا عقب نشینی قرار دهد، دیدیم که درست درنیامد. 

در نهایت، درباره تنگه هرمز نیز معمولاً این دیدگاه مطرح می‌شود که انسداد این آبراه می‌تواند به‌عنوان ابزار نهایی جمهوری اسلامی ایران، منافع راهبردی کشور را تأمین کند. هرچند تنگه هرمز یکی از مهم‌ترین گلوگاه‌های ژئوپلیتیکی جهان محسوب می‌شود، اما نباید از این واقعیت غافل شد که طی سال‌های اخیر، بسیاری از کشورهای منطقه و قدرت‌های فرامنطقه‌ای در پی توسعه مسیرهای جایگزین انتقال انرژی، خطوط لوله و سازوکارهای کاهش وابستگی به این تنگه بوده‌اند. از سوی دیگر، همواره خطر اجماع علیه ایران را نیز نباید فراموش کرد. کما اینکه بازیگر کلیدی این میدان یعنی چین نیز ممکن است در ادامه همراهی بیشتری با ایران به ویژه در جلسات شورای امنیت نداشته باشد. ازاین‌رو، هرگونه تحلیل درباره آثار راهبردی انسداد تنگه هرمز باید بر پایه ارزیابی جامع ظرفیت‌های جایگزین، هزینه‌ها، واکنش بازیگران بین‌المللی و پیامدهای اقتصادی و امنیتی آن صورت گیرد و از تقلیل مسئله به یک متغیر واحد پرهیز شود.

نکته مهم دیگری که در تحلیل این وضعیت باید مورد توجه قرار گیرد، آن است که بخش قابل توجهی از تحلیل‌های رایج، عمدتاً بر متغیرهای بیرونی و رفتار دشمن متمرکز است؛ از جمله فرسایش قدرت آمریکا و اسرائیل، تحولات بازار جهانی انرژی، انتخابات در ایالات متحده یا تغییرات در محیط بین‌المللی. در مقابل، متغیرهای داخلی، ظرفیت‌های ملی، نقاط آسیب‌پذیر، محدودیت‌های ساختاری و چالش‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور، کمتر در کانون تحلیل قرار می‌گیرند. این عدم توازن می‌تواند به کاهش دقت ارزیابی‌های راهبردی منجر شود.

از این منظر، می‌توان استدلال کرد که جمهوری اسلامی ایران، دست‌کم در بخشی از فضای تحلیلی خود، با نوعی «تله تحلیلی» مواجه شده است؛ تله‌ای که در آن، امید به فرسایش دشمن، جایگزین ارزیابی مستمر از ظرفیت‌ها و آسیب‌پذیری‌های داخلی می‌شود. چنین وضعیتی، در صورت تداوم، می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری خطاهای شناختی و در نهایت خطاهای راهبردی در فرآیند تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری باشد.

این وضعیت، از جهاتی، قابل مقایسه با برخی از خطاهای شناختی در جامعه اطلاعاتی و امنیتی ایالات متحده است. همان‌گونه که بخشی از ادبیات پژوهشی آمریکا از پدیده «سیاست ضددانش» و ناکامی در شناخت دقیق ایران سخن گفته، و به‌رغم هشدارهای لازم مبنی بر عدم حمله به ایران، وارد یک جنگ فرسایشی شده، هر نظام تصمیم‌گیری نیز در صورت گرفتار شدن در پیش‌فرض‌های تثبیت‌شده و روایت‌های تکرارشونده، ممکن است در درک صحیح محیط راهبردی و رفتار رقیب با محدودیت مواجه شود. در ادبیات ژئوپلیتیک، این وضعیت را می‌توان در قالب «ناهمخوانی ژئوپلیتیکی» یا شکاف میان ادراک و واقعیت‌های محیط راهبردی تحلیل کرد.

از سوی دیگر، یکی از پیامدهای چنین فضایی، کاهش ظرفیت گفت‌وگوی کارشناسی و نقد علمی است. در این شرایط، گاه تحلیلگرانی که از روایت‌های رسمی دفاع می‌کنند، از سوی بخشی از جامعه فاقد استقلال تحلیلی تلقی می‌شوند و در مقابل، منتقدان نیز ممکن است با برچسب‌هایی همچون «غرب‌گرایی» یا «تعارض با منافع ملی» مواجه شوند. نتیجه این وضعیت، قطبی شدن فضای تحلیل، کاهش امکان گفت‌وگوی علمی و محدود شدن فرآیند یادگیری راهبردی است.

بر این اساس، عبور از «تله تحلیلی» مستلزم بازگشت به تحلیل واقع‌گرایانه، توجه هم‌زمان به فرصت‌ها و محدودیت‌های داخلی و خارجی، تقویت فضای نقد تخصصی و پرهیز از پیش‌فرض‌های غیرقابل آزمون است. هر اندازه نظام تصمیم‌گیری بتواند ارزیابی خود را بر داده‌های معتبر، تحلیل‌های چندبعدی و بازنگری مستمر در مفروضات استوار سازد، احتمال وقوع خطاهای شناختی و راهبردی نیز کاهش خواهد یافت. در نهایت، مهم‌ترین درس راهبردی آن است که موفقیت در سیاست خارجی، بیش از آنکه به انتظار برای وقوع تحولات خارج از کنترل وابسته باشد، به توانایی در شناخت دقیق واقعیت‌ها، اصلاح مستمر مفروضات و تقویت مؤلفه‌های قدرت ملی وابسته است.

کلید واژه ها: مجید روحی جمهوری اسلامی ایران ایران تله تحلیلی تله تحلیل


( ۱ )

نظر شما :