هفتمین بخش از کتاب «غریبه»

داستان زندانی ای که امید همراهانش بود

۰۳ فروردین ۱۳۹۸ | ۱۱:۱۸ کد : ۱۹۸۲۳۷۴ آسیا و آفریقا کتابخانه
علاوه بر این که خواهرشان فردا روزی مادر و پدر و مربیشان می شود، و نوری برایشان در آن شب طولانی بی پایان می شود، امیدشان می شود و جلوی فروپاشی و تسلیم شدنشان را می گیرد. کسی که وادارت می کند که همچنان انسانی امیدوار بمانی. 
داستان زندانی ای که امید همراهانش بود


دیپلماسی ایرانی: خاطرات زندانیان سیاسی در کشورهای مختلف که از حکومت های دیکتاتوری حاکم بر کشورهای خود در رنج و عذاب بوده اند، آموزنده است. علاوه بر اطلاعاتی که نویسنده یا گوینده خاطره از وضعیت شخصی خود و کشورش می دهد، بیانگر رفتارهای دیکتاتورهای حاکم بر آن کشور نیز هست. دیکتاتوری ها در منطقه ما همچنان حضوری پررنگ و سرکوبگر دارند. یکی از این کشورها مغرب است، کشوری پادشاهی که از زمان تاسیسش تا کنون به شیوه سلطنتی و استبدادی اداره می شده است. اگر چه این کشور در سال های اخیر، به ویژه بعد از دوره موسوم به بهار عربی، سلسله اصلاحاتی را در دستور کار خود قرار داده و به گواه مجامع بین المللی موفقیت هایی نیز داشته است، اما استبداد در این کشور ریشه دارد و هنوز بسیاری از فعالان مدنی از آن رنج می برند. اما گویا دوره استبداد در زمان ملک حسن، پادشاه سابق این کشور شدیدتر و سنگین تر بوده است. کتاب پیش رو با عنوان "غریبه" (الغریبه) خاطرات زنی است که پدرش رئیس ستاد ارتش بوده اما اتهام کودتا متوجهش می شود و به همراه خانواده اش به زندان ابد محکوم می شود. آقای ژنرال در زندان می میرد ولی دختر که از خردسالی به زندان وارد شده به همراه خانواده اش در زندان به زندگی خود ادامه می دهد. آن دختر «ملیکه اوفقیر» است که بعد از آن که مورد عفو قرار می گیرد و بعد از 20 سال از زندان آزاد می شود، و بعد از آن که از مغرب به فرانسه می رود، شروع می کند خاطرات دوران زندان خود را به رشته تحریر در می آورد. 

آن چه پیش روست و دیپلماسی ایرانی قصد دارد آن را هر هفته به طور مرتب منتشر کند، ترجمه خاطرات ملیکه اوفقیر است. در این جا بخش هفتم آن را می خوانید:

موفق شدم او را راضی کنم که در هر بخش درباره برادران و خواهرانش با وضعیت بهتری صحبت کند و خودش را جای آنها بگذارد. من عبداللطیف کوچک بودم، که در سن بسیار خردسالی زندانی شد طوری که سه نفر مامور شدند برای بزرگ شدنش او را همراهی کنند، او را به سمت دنیایی هدایت کردند که هیچ چیز نمی دانست و از دنیا کاملا بی خبر بود. نه گربه ای نه راهی نه گاوی نه درختی نه ساختمانی و نه گرمابه ای را در عمرش دید. یا این که اصلا به یاد نمی آورد. حتی نمی توانست اینها را تصور کند. داستان هایی که ملیکه روایت می کرد کافی بود تا به واقعیت برسم.

من همچنین رئوف و تنها و ناامید در زندان بودم، کسی که مادرش را در رویا می دید و حیواناتی را می دید که نمی شناخت. ما همچنین سه دختر بودیم. میمی که سال ها به دلیل کاهش شدید فشار صرع داشت می دانی که صرع خودش زمان را تعیین می کند، بدون ساعت، در کنار خواهر دوم که در نازکترین تشک پر شده از کاه می خوابید، و سکینه و ماریا، دو زندانی که در ده سالگی و یازده سالگی سن متوالیشان در زندان بودند که هر دو منتظر همه چیزی از خواهرشان ملیکه بودند. علاوه بر این که خواهرشان فردا روزی مادر و پدر و مربیشان می شود، و نوری برایشان در آن شب طولانی بی پایان می شود، امیدشان می شود و جلوی فروپاشی و تسلیم شدنشان را می گیرد. کسی که وادارت می کند که همچنان انسانی امیدوار بمانی. 

در آخر، من عاشورا شنا و حلیمه عبودی هستم، دختر عمو و خدمتکار، دو نفری که خاندان اوفقیر را حتی در تبعیدشان ترک نمی کنند، و داوطلبنانه سرنوشتشان را با آنها تقسیم می کنند، بدون این که هیچ وقت سرزنش کنند. 

هر کدام از آنها شبیه یک چهره داستانی است. وقتی که بالاخره با آنها ملاقات کردم، این شانس را به من دادند که نجات و وجودشان را باور کنم. جلویم حرکت می کنند، فکر می کنند، حرف می زنند، آنها از خود اراده دارند. حرف ملیکه و حرف های من نیست که می گذارند زنده باشند. در ابتدا، چیزهایی را به من گفتند که با آنها الفت داشتند. 

وقتی که ملیکا فرارشان را برایم تعریف کرد، به اریکه خیالم چسبیده بودم، گویی که در برابر داستانی ماجراجویانه یا فیلمی خیره کننده هستم. داستان یک هفته کامل ادامه می یابد. بعد از رسیدن هر روز، حرفش را با این عبارت تمام می کرد: «من خسته ام، فردا همدیگر را می بینیم.» احساس فشار می کردم مثل کسی که سریالی تلویزیونی را دنبال می کند و روی صفحه تلویزیون این عبارت انتظار را می بیند: «ادامه دارد.» صبح روز بعد، وقتی که بیدار می شدم، ناگهان دنبال عینکم روی میز کنار تخت می گشتم تا تتمه داستانی را که هنوز ننوشته ام بخوانم...

در حالی که با او هستم، هیچ امیدی ندارم، می خندم، گریه می کنم، می لرزم، و در آخر نگرانم می کند. زمان می چرخد. با من تماس می گیرد.

-    میشیل، خیابان خانه ات امشب تغییر کرده: خانه ات گم شده است.

ده بار، بیست بار، خانه ام آمده است و همچنان راه را گم می کند. به خنده اش می اندازم.

-    مترو چی؟ حداقل آن سرجایش هست؟

با صبر و امیدواری به او کمک می کنم تا مقصدش را بیابد. خوشبختانه تلفن همراه هست. تماس با آن، کلید جادویی است، دایرکتوری آن که در تلفن او با petit poucet برای راهنمایی اش ثبت شده، ابزاری برای تماس ما با یکدیگر در مواقع مختلف است، ما هستیم، ایریک و مادرش فرانسواز و بعضی دوستان و نزدیکان.

خسته نمی شوم وقتی که به طور پیوسته می نویسم. 40 سی دی. 1500 صفحه دست نوشته. جاهایی را باید حذف کرد خط زد و اصلاح کرد. شاید بتوانیم در سه جلد منتشرش کنیم. تصمیم گرفتیم تا بازیابی آزادی دست نگه داریم، با بعضی صفحات که در نهایت پنج سال را در انتظار رسیدن به فرانسه در مغرب گذراندیم.

ادامه دارد... 

کلید واژه ها: کتاب غریبهملیکه اوفقیر


نظر شما :