باخت ایران فقط در گلستان و ترکمنچای نبود

۲۹ مهر ۱۳۸۶ | ۱۲:۰۷ کد : ۹۰۹ تاریخ دیپلماسی
گرجستان آریایی نژاد، معاهدات ننگين و سر اُشپُختُر (بخش اول)
باخت ایران فقط در گلستان و ترکمنچای نبود
User Image

نویسنده : محمدرضا دبیرى

مطالب بیشتر

در دامنه کوههاى قفقاز و در شرق سواحل درياى سياه سرزمين سرسبزى  واقع شده است که در آن يکى از با فرهنگ ترين اقوام با تاريخى کهن زندگى مى کنند . گرجی ها مردمى از نژاد آريائى اند که از نخستين روزهاى مهاجرت آريائيها در آنجا سکنى داشته اند و از ابتدا همواره نام گرجستان در اسناد تاريخى  ايران آمده است.

 

  یادداشتی از همین نویسنده درباره مقالات تاریخ دیپلماسی ، کلیک کنید

 

در زمان قديم اين خطه را به سه ناحيه مشخص تقسيم ميکردند. يک قسمت از آن را "ايبرى" و قسمتهاى  ديگر را "کولخيدا" و"آلانيان"مى گفتند.

 

ايرانى ها و ملل مختلف به آلانيان نامهاى مختلف داده اند.ايرانى ها به ان "آلانى" واروپائيان "آلبانى" و ارمنيان "اغوانيان" ميگفتند. در آغاز دوره اسلامى وپس از سلطه اعراب انها کلمه "آلان " فارسى را به "الران" تبديل کردندواتدک اندک اين کلمه در فارسى و عربى "اران" شده و ناحيه شمالى رود ارس را که همان جمهورى آذربايجان فعلى باشد "اران" گفته اند.

 

در قرن پنجم ميلادى يکى از پادشاهان کولخيدا بنام زاتوس همسرى مسيحى گرفت وخود نيز مسيحى شد. از آن روز دين مسيح وارد گرجستان شد. کليساى گرجستان شعبه خاصى از کليساى ارتودوکس يونانى است.

مدتى مغولها بر انجا دست يافتند.تيمور از سال 780 تا 805 شش بار به گرجستان تاخت.

 

پس از تيمور گرجستان مستقل شد و سه دولت در آنجا تشکيل يافت که در اسناد فارسى آنها را "کارتيل" و "کاخت" و "امرت" نوشته اند. پس از سقوط بيزانس توسط ترکان، گرجى ها براى حفظ خود در مقابل عثمانيها، در قرن يازده هجرى خودشان را دست نشانده پادشاهان صفوى کردند و مخصوصا شاه عباس اول از انها در برابر عثمانى ها حمايت موثرى کرد.

 

پادشاهان محلى  گرجستان براى حفظ حکومتشان، علاوه بر این که خود را خراجگزار و تحت الحمايه ايران قرار ميدادند و براى حفظ اطمينان بیشتر هميشه  وليعهد گرجستان در دربار شاهان صفوى در اصفهان (البته باعزت و احترام) نگهدارى و پذيرائى مى شدند. هرگاه پادشاه سلف در مى گذشت، وليعهد از اصفهان با تشريفات مى رفت و به تخت مى نشست.

 

در بين خانوادهاى متشخص گرجستان و خانواده هاى متنفذ اصفهان نسبت خويشاوندى بود و شاهزادگان ايرانى اغلب همسران گرجى نيز داشتند و بعضى از شاهزاده خانمهاى ايرانى با اصيل زادگان گرجى ازدواج مى کردند. بسيارى از رجال و فرماندهان سپاه ايران از گرجستان و قفقازبودند.

 

از آن جمله مى توان به سرداران سپاه شاه عباس اول الله ورديخان (که به نشانه 33 حرف الفباى گرجى سى و سه پل بر روى زاينده رود اصفهان راساخت ودر اواخر عمر بيگلر بيگى فارس شد)  و همچنين پسرش امامقلى خان (او نيزحاکم فارس بود  و پرتقالى ها را از جزيره هرمز و گمبرون بيرون راند) اشاره کرد.

 

تفليس وايروان که اينک گرجى و ارمنى نشين مسيحى هستند در ادوار قبل اکثرا مسلمان بودند. کما اينکه حاج ميرزا آغاسى صدر اعظم محمدشاه يک مجتهد وملاى ايروانى بود.

 

 به هر حال مسلمانان و مسيحيان ارتدکس تابع کليساى شرق همزيستى داشتند. در سراسر دوره صفويه گرجستان تا سواحل شرقى درياى سياه جزو خاک ايران ویا تحت الحمایه ایران بود.

 

در حال حاضر، هنوز هم در حوالى فريدن و فريدونشهر اصفهان درروستاهائی نظیر منطقه چويقورت ویا چوخیورت خانوارهائى وجود دارند که اصل و نسب گرجى دارند ولى مسلمان شده اند. ما گرجستان را فقط در گلستان و ترکمنچای نباختیم قبلا نیز سابقه داشته است. ولی چرا فقط اینها را بخاطر داریم؟

 

باخت ایران فقط در گلستان و ترکمنچای نبود

 

پس از هجوم  محمود افغان پسر ميرويس غلجائى به ايران که با اخذ فتواى تکفير شيعيان از مفتيان وهابى حجاز صورت گرفت، شاه سلطانحسين صفوى در اصفهان تاج و تخت خود را به محمود تسليم کرد (12 سپتامبر 1723 ميلادى برابربا11 محرم 1135 هجری قمری)

 

چون پطر کبير از اين واقعه با خبر شد ببهانه پشتيبانى از سلطنت صفويه ،بناى دست اندازى به خاک ايران را گذشت واز راه رود ولگا به نيژنى نوگورود واز آنجا به حاج طرخان رفت واز راه خشکى و دريا به شهر دربند حمله کرد و با قشونى مرکب از يکصد و شش هزار نفر پياده و سوار و ناوى آنجا را فتح کرد ولى چون بيم قحطى مى رفت به حاج طرخان بازگشت ودر بين راه قلعه اى بنام "سوياتا کرست" ويا چلیپای مقدس بنا کرد.

 

ولى ستونى از لشگريان خود را مامور گرفتن گيلان کرد ودر نوامبر 1722 شهر رشت ودر ژوئيه 1723 باکو تسليم شدند.

 

شاهزادگان صفوى جسته از تیغ افاغنه  در قزوين، طهماسب دوم را در همان سال اول بشاهى برگزيدند و اين شاه متزلزل براى مقابله با مهاجم افغانی به اجنبی روس متوسل شد و اسمعيل بيگ اعتماد الدوله را به نمايندگى به سن پترزبورگ فرستاد و اين سفيرطى يک قرارداد براى جلب حمايت از سلطنت طهماسب دوم، دربند و باکو  و گيلان و مازندران و استرآباد را به تزار روس واگذار کرد و قواى روسيه ببهانه حمايت از صفويه در سواحل شمالى ايران مستقر شدند.

 

اين عهدنامه در13 سپتامبر 1723 برابر 28 ذيقعده 1135 بسته شده است واز متن فارسى آن اثرى نيست وفقط نسخه اى به زبان روسى قديم در سن پترزبورگ موجود است . (شايد نسخه اى در مرکز اسناد وزارت امورخارجه موجود ويا چاپ شده باشد.)

 

اين عهد نامه در آخرين سالهاى سلطنت پطر کبير امضا شده است  ومعلوم است که پس از تصرف اصفهان شاه طهماسب دوم در همان گير و دار اوليه از اصفهان فرار کرده وهم از عثمانى ها و هم از روسها در قبال افاغنه کمک خواسته است. در مقدمه اين قرارداد چنين آمده است:

 

" پوشيده نماند،چند ساليست در کشور ايران پريشانى و نا امنى پيش آمده است و عده اى از اتباع  آن کشور در برابر پادشاه قانونى قيام کرده اند وچون علاوه بر ويرانى بسيار در ايران به اتباع اعليحضرت امپراطور روسيه که مشغول بازرگانى بوده اند خسارت وارد کرده و آنها را کشته اند. . . به همين سبب امپراطور سراسر روسيه بنا بر دوستى واقعى که با اعليحضرت شاه دارد براى جلوگيرى از گسترش کارهاى شورشيان و نزديک شدن آنها به مرزهاى روسيه وبراى جلوگيرى از انهدام سلطنت ايران شخصا اسلحه خود را در برابر شورشيان بکار برده (یعنی برای هزینه لشگر کشی پول نگرفته سرزمین گرفته است)  وبرخى از شهرهاى ايران و نقاطى در کنار درياى خزر را که زير فشار سر کشان بود با اسلحه خود آزاد کرد( بخوانيد اشغال کرد) و....

 

1- امپراطور روسيه. . . وعده مى دهد براى مقابله با شورشيان باندازه لازم سوار و پياده به ايران بفرستد ...

 

2- در مقابل ...اعليحضرت شاه ، شهرهاى دربند و باکو ومضافات آن را در ساحل خزر و نيز ايالت گيلان و مازندران و استرآباد را براى تصرف و تصاحب ابدى به امپراطور روسيه واگذار ميکند و اين سرزمين ها تا جاودان متعلق به روسيه خواهد بود...

 

 در اصفهان محمود افغان  پس از چندى ديوانه شد و در يک شب 31 تن از شاهزادگان صفوى را کشت. پسرعموى او بنام اشرف در سال 1725 ميلادى محمود را بقتل رساند. اشرف نيز بمدت چهار سال بر ايران مسلط بود وبه اين اعتبار حاتم بخشى کرده  وبراى تحکيم قدرت خود، سراسر غرب ايران را به عثمانى بخشيد ودر مورد سواحل شمال ايران و قفقاز قراردادى با روسها بست.

 

 در اين دوره وتا سلطنت نادرشاه افشار چند معاهده فاجعه بار تر و ننگين تر از گلستان و ترکمن چاى ودر عين حال  جالب بين ايران و روسيه امضا شده است که اگر چه بعدا نسخ  وبى اعتبارشده اند ولى بررسى آن از نظر تاريخ ديپلماسى آموزنده است.

 

عهد نامه دومى که شش سال بعد، مابين نمايندگان امپراطورروسيه  پطر دوم و "پادشاه سعادتمند اصفهان"(يعنى اشرف افغان!) در رشت  در تاريخ 13 فوريه 1729  منعقد شده است را از طرف روسيه "سرلشگر واسيلى لواشوف فرمانده کل سپاهيان روس مستقر در گيلان و فرمانفرماى ايالات ساحلى درياى خزر" واز طرف "پادشاه بسيار سعادتمند اصفهان ...سپهسالار بسيار معتمد و محترم محمد صيدال خان بيگلر بيگى و عاليجنابان مستوفيان مخصوص، ميرزا محمد اسماعيل و عمر سلطان و حاجى ابراهيم" امضا کرده اند، در حقيقت نوعى تحديد حدود متصرفات طرفين با جزئيات در مناطقى که قبلا ذکر شد را شامل مى شود.

 

در حقيقت روسها از اوضاع بلبشوى ايران سوء استفاده کرده اند و از دوطرف متخاصمين که يکى به صورت "de jure' " وديگر ى "de facto" مدعى حکومت در ايران بوده اند امضا گرفته اند.

 

عهد نامه سوم در رشت در 21 ژانويه 1732 بزبان روسى است ومعلوم است که اگر نسخه فارسی هم وجود داشته از نظر قالب و مسائل شکلی تفاوتهائی موجود بوده زیرا که در بالای این نسخه روسی "بنام پدر و پسر و روح القدس"  نوشته شده و بين همان سرلشگر روسى باصطلاح فرمانفرماى ايالات ساحلى درياى خزر و "عاليجاه ميرزا محمد ابراهيم مستوفى خاصه" منعقد شده، مربوط بزمانى است که شاه طهماسب دوم در برخى از نواحى ايران و بيشتر در شمال کشور داعيه پادشاهى داشته و نادر قلى با لقب طهماسب قلى خان پيشکار او بوده است.

 

در مدت سه سالى که از عهدنامه دوم مى گذشت، طهماسبقلى خان يعنى همان نادرشاه بعدی کم کم که قدرت گرفته بود وبه روسها پيشنهاد کرد اين نواحى را تخليه کنند. البته بعد از فتوحات نادر، روسها  که سنبه را پر زور ديدند سواحل شمالى ايران  وقفقازرا تخليه کرده و عقب نشستند و موافقت نامه اى بين نمايندگان امپراتريس روسيه"آنا ايوانوونا" و نماينده ايران در رشت امضا شد .

 

در بند 8 عهد نامه در مورد گرجستان امده است که"..چون واختانگ پادشاه گرجستان که تا کنون نسبت به امپراطور بزرگ روسيه و پادشاه ايران  وفادار بوده واز دارائى خود محروم شده است، شاه ايران متعهد ميشود  هنگاميکه گرجستان کما فى السابق  در تحت حمايت ايران قرار بگيردکماکان املاک و دارائى او بوى مسترد گردد".

 

عهدنامه چهارم در گنجه در 10 مارس 1735 بسته شده است. در اين زمان نادر به اوج ترقى خود رسيده بود و در آستانه سلطنت بود وهنوز در دشت مغان پادشاهی "سکولار" خود را اعلام نکرده بود و هنوز چند ماهى به خلع شاه طهماسب دوم مانده بود و نادرشاه به آذربايجان و از آنجا به شروان رفته و داغستان را گرفته بود. به  همين جهت در گنجه عهدنامه اى  ميان او وامپراتريس روس بامضا رسيد از جمله  آمده است که  شهر باکو با مضافات آن ظرف دو هفته و شهر دربند ومضافات ان تا سر حد سابق ظرف دوماه پس از انعقاد اين عهدنامه و اگر مقدور باشد حتى قبل از ان تخليه خواهد شد.داغستان و نواحى ديگر که جزو شمخال و اوسمى هستند کما فى السابق در تصرف ايران باقى خواهد بود.

 

در بند ديگر عهدنامه آمده است:...اميد است صومعه نصاراى گرجى که در دربند هست همچنان در مقررات خود آزادى داشته باشند و انرا ويران نکنند ...

 

در بند ديگر: "...واما (روسيه) به کيفر خدعه اى که از ترکان سر زده است ... تا وقتى دولت ايران همه ولايات خود را پس نگرفته در جنگ  با انها باقى بماند... و پيش از اينکه با يکديگر گفتگو کنند بهيچ مذاکره ای با ترک ها وارد نشوند".

 

 پس از آن دوران اگر گهگاه مدعى هم براى پاره اى از نقاط  در قفقاز پيدا ميشد حکومت عثمانى بود وروسها مطرح نبودند.لذا حکومت وقدرت نظامى نادر شاه را هم درتاريخ ايران بايد قدر دان بود. البته دوران فرمانروائى او را بويژه پس از فتح دهلى ، بايد منشا تحولاتى در کل سياست آسيا دانست.

 

از دوران کريمخان زند تا زمان لطفعليخان اوضاع کم و بيش بر همين منوال بود. تا انکه  آغا محمد خان بر خاندان زند قيام کرد، هراکليوس دوازدهم پادشاه مسيحى گرجستان از پريشانى اوضاع و احوال ايران استفاده کرد و و خود را تحت حمايت روسيه اعلام کرد.

 

 هنرو نبوغ عمده نظامى آغا محمد خان اين بود که در تحرک و سرعت عمل و غافلگير کردن دشمن ويا باصطلاح امروز Blitzkrieg  کم نظير بود. معمولا وقتى قصد حمله به جائى داشت سپاه را در دشتهاى اطراف تهران (و عموما درمنطقه اى در شرق جاده قديم شميران  سابق و خيابان شريعتى امروز وحوالی جائی که فعلاپادگان عشرت آباد واقع است) متمرکز مى کرد واز لشگريان سان مى ديد. ولى تا دادن فرمان حرکت ، احدى نمى دانست که او فردا قصد اردو کشى  به کدام سمت را دارد.

 

بعضى نوشته های ایرانی حاکی است که حمله آغا محمد خان به تفليس بلحاظ تاديب و انتقام گرفتن از عمليات نهب و غارتى بود که در 9 سال قبل از آن واقعه  پسران اراکلى پادشاه گرجستان (با تلفظ هاى مختلف هراکليوس ويا هرقل) يعنى يولون وآلکساندره قبلا به گنجه حمله کرده بودند.

 

قضيه کشتار تفليس اينگونه آغاز شد. آغا محمد خان پس از آراستن لشگر در تهران، براى سرکوبى ابراهيم خان حاکم شوشى که ياغى شده بود، حرکت کرد و در ابتدا نظر لشگر کشى  به تفليس نداشت. چهار ماه شهر شوشى ( که با گويش ترکى به آن شوشه ميگفتند و به فارسى شيشه) را محاصره کرده بود و با قلعه کوب و منجنیق سعى در گشودن قلعه داشت.

 

ابراهيم خان حاکم شيشه با داشتن حصار و برج و باروى محکم شهر بشدت مقاومت مى کرد. اغا محمد خان به موازات محاصره وعملیات نظامی از نظر تضعيف روحيه دشمن وجنگ روانی، نامه اى به ابراهيم خان نوشت و وی را دعوت به تسلیم کردکه نامه  با اين شعر منتسب به حافظ آغاز مى شد که زمنجنيق فلک تير فتنه ميبارد /  تو ابلهى که نشینی در آبگينه حصار

 

ابراهيم خان که مصمم به مقاومت بود پاسخ اورا باين شعر داده بود که: گر نگهدار من آن است که من ميدانم / شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد.

 

درحين محاصره شوشى، جوادخان قاجار حاکم گنجه که خواجه قاجار را "عمو" خطاب مى کرد، به اردوى اغا محمد خان امد وشکايت کرد که پسران پادشاه گرجستان در گنجه تاخت و تاز کرده اند، ووى را اغوا کرد وبرانگيخت که به تفليس حمله کند. لذا علت حمله آغا محمد خان تنها به بهانه نافرمانى اراکلى  نبوده بلکه گوشمالى متجاوزين به گنجه هم بوده است. زیرا وی از تهران به عزم شوشی وسرجای خود نشانیدن ابراهیم خان حرکت کرده بود و پس از آنکه محاصره شوشی طولانی شد، به تشویق جوادخان به تفلیس حمله کرد.

 

آغا محمد خان بنه قشون (قرارگاه سپاه) را در شوشى گذاشت وغافلگيرانه و با سواره نظام و بگونه اى برق اسا به تفليس حمله کرد. 

پس از حمله اغا محمد خان اراکلى از دولت روسيه کمک خواست اما کنت ايوان واسييلويچ گوداويچ فرمانده ارتش قفقاز نتوانست کمکى کند زیرا قشون او درچند نقطه پراکنده بودند.

 

تاخت و تازها و قتل عامهاى آغا محمد خان قاجار درگرجستان غير از قدرت نمائى و ارعاب  گرجى ها و ارامنه مسلمانان قفقاز ،وغير از کاشتن تخم کينه وعداوت نتيجه ملموسى نداشت.

 

 وى تفلیس را گشود و می گویند تعداد زيادى از زنان  و دختران و پسران گرجى (بين 15000تا  25000 ) را اسير کرد وبه عنوان پاداش و غنيمت به سرداران و زيردستانش داد ومردان بسيارى را قتل عام کرد و کشيشان گرجى را به رودخانه کور که در تفليس جارى است، انداخت و غرق کرد و کليساهاى انان را اتش زد.

 

 اين درجه از خشونت و قساوت تا حدود زيادى مساله باج و خراج و ماليات واطاعت  را به يک اختلاف دينى تبديل کرد وبیشتربه صورت حمايت تزار روس از کليساى ارتدکس در تفليس و ايروان و ساير نقاط قفقازجلوه کرد.

 

در 15 سپتامبر 1801 الکساندر امپراطور روسيه پس از مرگ پدرش پل  در مسکو تاج گذارى کرد .پل تزار روس چند ماه قبل از انکه طى يک توطئه دربارى بقتل برسد طى فرمانى گرجستان را جزو امپراطورى روسيه دانست. تزار الکساندر اول در همان آغاز سلطنتش فرمانى صادر کرد، و پادشاه گرجستان را رسما دست نشانده خود دانست و اين سرزمين را به پنج استان تقسيم کرد که "ايمرت" و"کارتيل"و"سومخت"و"کاخت" از آن جمله بودند.

 

در سال ۱۲۱۵ هجری قمری  گئورگی (به زبان فرانسه ژیورژی وبه فارسی گرگین خان) جانشين هراکليوس، ملقب به ژرژ دوازدهم حاکم گرجستان رسماً تحت الحمایگی روس ها را پذیرفت. برادر گئورگی، الکساندر چون مخالف الحاق گرجستان به روسیه بود به دربار ایران پناهنده شد و شاه ایران را به جنگ با روس ها تشویق کرد. تزار روس این امر را بهانه قرار داده تفلیس را تصرف کرد.

 

فتحعلی شاه که از الحاق گرجستان به روسیه ناراحت بود پناهنده شدن شاهزادگان گرجی به دربار ایران را بهانه کرد و فرمان مقابله با روسها را به ولیعهد ش عباس میرزا  صادر کرد ویک جنگ طولانی سیزده ساله آغاز شد و منتهی به امضای قرارداد گلستان(1813)شد که آثار سوئی بر اقتصاد وامنیت ملی برجای گذارد  وبالا تر از ان به تمامیت ارضی ایران لطمه جبران ناپذیری زد.

 

اشپختر که بود؟

 

يک جنگجو ى گرجى الاصل بنام پاوله تزيتزيشويلى((Pawle Tzitzichwili  که در جوانى وارد سپاهيان روسيه شده بود، در آنجا ترقى و ترفيع پيدا کرد و با قرائت روسى اسمش،به پاول تسيتسيانوف Pavel Tzitzianof  معروف شد و در  ادبيات تاريخى ايران به تبعيت از زبان فرانسه  سيسيانوف  تلفظ شد.

 

سيسيانوف مدتى به سمت  بازرس قشون روس  منصوب شده بود و به اعتبار شغل و سمتش در گويش روسى درگرجستان " اينشپکتور" که همان   Inspecteurدر زبان فرانسه است معروف بود. در ايران آن زمان بلحاظ آشنا نبودن عوام الناس با زبان وفونتيک لاتين و يا روسى سهوا بنام "اشپختر" تلفظ و شناخته مى شد،  شايد هم بعضا با قصد تحقير واستهزا در زبان ترکى آذرى تعمدا او را بنام  "اشپخدر" ميناميدند و به لحاظ درگيرى و جنگها ى او در قفقاز با سپاهيان ايران، به همين اسامى در تهران نيز معروف شده بود. 

 

سيسيانوف  ويا اشپختر،چون اصالتا از خانواده اى  گرجى بود وداراى شناخت از ان منطقه بود، در 9 سپتامبر  سال 1802  از طرف روسها بi سمت حکمران گرجستان تعيين شد.

 

بنا به نوشته سه جلد کتاب درباره تاریخ گرجستان  که در سن پترزبورگ در سالهاى 1851 و1856 و 1857  توسط بروسه مورخ روسى  (Brosset:  Histoire de la Georgie ) به زبان فرانسه نوشته شده است ودر کتاب تاريخ سياسى ايران نقل شده است، سيسيانوف در 6 اکتبر 1804( برابر با اول رجب 1219 ) براى گرفتن گنجه از تفليس خارج شد.

 

جوادخان حاکم ايرانى در بيرون شهر بشدت مقاومت کرد ولى ناگزير به  داخل ارک وقلعه گنجه عقب نشست و مقاومت کرد و عاقبت (مرد ومردانه) در دسامبر 1803بهمراه پسرش  کشته شد و گنجه به تسخير روسها درآمد.

 

مولف مآثر سلطانيه مى نويسد که جواد خان چندين بار از شهر بيرون امد وخود را به لشگريان روسى زد ولى نتوانست کارى از پيش ببرد،سرانجام بواسطه اختلافى که بين وى و مصيب بيگ شمس الدين لو يکى از فرماندهان لشگر ايران رخ داد ودر نتيجه دروازه بانان ارمنى گنجه خيانت کردند و تسليم روسها شدند.

 

در زمانى که اين واقعه رخ داد، فتحعلى شاه در خراسان مشغول جنگ با یاغیان بود ودر همان روزى که شهر مشهد را گرفت خبرافتادن گنجه به دست لشگريان روس  باو رسيد.

بنا بر منابع روسى، در اين جنگ که 400 افسر و سرباز روس نيز کشته شدند، روسها خشونت و بيرحمى زيادى کردند وقلعه وارک گنجه را بکلى نابود کرده و مردم شهر را قتل عام کردند.

 

در اين جنگ تعداد زيادى از مردم کرتيل (تفليس و مضافات) شرکت موثرى کردند واز مردم گنجه که در رکاب آقا محمدخان در 1795 در تفليس بيداد کرده بودند بزعم خود انتقام گرفتند و شهر را در روز اروج بایرام ( عيد فطر) سال  1219 هجرى قمرى  آتش زدند.

 

سيسيانوف پس از بازسازى گنجه اين شهر را بنام  دختر پطر کبير يلزابت و همچنين همسر تزار الکساندر اول، "يلزابتو پول" گذاشت. تزار ازاين فتح و ابتکار خوشش آمد و اورا بدرجه سرلشگری ترفيع داد.

 

در همان سال (1805) سيسيانوف براى تصرف ايروان حرکت کرد  وبا عباس ميرزا مصاف داد. عباس ميرزا به طرف شهر قارص که ارامنه آنرا "گارنى" مينامند عقب نشست.روسها از رود زنگى گذشتند و ايروان را محاصره کردند.

 

محمد خان حاکم ايروان بخوبى مقاومت کرد تا اينکه سپاهيان فتحعلى شاه بکمک رسيدند وروسها را تارو مار کردند.

پس از چند جنگ پراکنده سيسيانوف از تاريکى شب استفاده کرد و عقب نشست واز راه قراکليسا و اچميادزين(مقر خليفه گرى ارامنه) در 22 سپتامبر به تفليس رسيد.در اين جنگ کمکى براى سيسانوف نرسيد و بعلت کمبود اذوقه و گرما و بدى هوا تعدادى از سربازان او تلف شدندو سربازانى که براى او در تفليس باقيمانده بودند 2600 نفر بيشتر نبود.

 

تعدادى از آنهائى هم که در اطراف ايروان درمانده بودند باسارت قواى فتحعلى شاه در امدند که تعدادى از فرماندهان انان را سوار بر خَر، و بعضى را پاى پياده، به تهران و تبريز فرستادند.

 

در اين وقت به فتح على شاه خبر دادند که ترکمانان شورش کرده اند. روسها که علاوه بر قفقاز در تالش و گیلان هم تلاشهائی برای تصرف ان نواحی نموده بودند و با کشتی در انزلی قوائی پیاده کرده بودند.

 

علاوه بر آن در شرق دریای خزر ترکمانان یموت به به فرماندهی خواجه يوسف کاشغرى را تحریک به طغیان کرده بودند. لذا فتحعلى شاه ، فرماندهى سپاه را به عباس ميرزا سپرد و خود به طهران بازگشت و کار سيسيانوف را نا تمام گذاشت.

  ادامه دارد

( ۱ )

نظر شما :