يکشنبه 2 مهر 1396

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:دوشنبه 2 مرداد 1396      10:45
نشست بررسی اندیشه و آثار مشاور امنیت ملی دولت کار‌تر

برژینسکی؛ مردی که بیشتر از یک شیطان نبود!

حسین دهشیار: آمریکا فاقد افرادی از تیپ برژینسکی است /میراث برژینسکی در حزب جمهوری‌خواه خریدار بیشتری دارد تا در حزب دموکرات

دیپلماسی ایرانی -کورش چهاردوری: روز سه شنبه گذشته، نبش خیابان ورشو در تهران، اندیشه و آثار مردی مورد کندچوکاو قرار گرفت که از قضا، متولد ورشو بود. زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی دولت جیمی کار تر، برای بسیاری از ایرانیان نامی شناخته شده است. تلاش وافر او برای تغییر سیاست دولت دموکرات کار تر در مواجهه با انقلاب ۱۳۵۷ ایران، گرچه با شکست مواجه شد اما موفقیت او در ایجاد گسست در انسجام درونی شوروی، برژینسکی را به حدی شهره ساخت که از او به عنوان «پایه گذار فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی» یاد می شود. هرچند که برخی این استراتژیست لهستانی تبار را «معمار شرقی استراتژی های امنیت ملی و سیاست خارجی غرب» نیز لقب داده اند. نشست بررسی اندیشه و آثار زبیگنیو برژینسکی که به همت انجمن ایرانی روابط بین الملل در سالن فردوسی خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد، یک سخنران بیشتر نداشت و آن، حسین دهشیار، استاد دانشکده علوم سیاسی و روابط بین الملل دانشگاه علامه طباطبایی بود. مشروح سخنرانی دکتر دهشیار در این نشست را به روایت خبرنگار «دیپلماسی ایرانی» می خوانید:

آن چیزی که آمریکا را برای تحقیق و تفحص در زمینه سیاست خارجی جذاب می کند این است که آمریکا سرزمینی است که این امکان را می دهد تا محققان در شکل دادن، تفسیر یا تفهیم سیاست خارجی این کشور درگیر شوند. این امکان را می دهد که استعداد ها و ذهنیت هایی که در این زمینه کار کردند به راحتی بتوانند نقش آفرینی کنند؛ بدون توجه به اینکه از چه نژاد، قوم یا قبیله ای هستند. برای همین است که می بینیم کسانی در سیاست خارجی آمریکا و در قواره مند ساختن عملکرد سیاست خارجی، شاخص هستند. برجسته ترین آن ها دو نفرند که هر دو خارج از آمریکا متولد شدند و هر دو در دانشگاه هایی تحصیل و تدریس کردند که جزو بهترین دانشگاه های آمریکاست. یکی یهودی و دیگری مسیحی است. کیسینجر و برژینسکی. آقای برژینسکی در سن ۸۹ سالگی فوت کرده اند. البته ایشان به هیچ روی قابل مقایسه با آقای کیسینجر نیست. کیسینجر جایگاه خیلی متفاوت و برجسته ای دارد و جزو افرادی به شمار می رود که غیرقابل مقایسه است. بعد از ایشان، در زمینه سیاست خارجی آمریکا آقای برژینسکی قرار دارد. به هرحال ایشان هم تاثیرگذار بودند. تفاوت این دو نفر، آن است که یکی به حزب جمهوری خواه نزدیک بود و دیگری به حزب دموکرات. اما هر دوی آن ها رئالیست بودند. شرایط تاریخی که هردوی این افراد در آن رشد کردند، مجبورشان کرد که واقع گرا شوند و گریزی جز این نبود. یکی از آلمان به آمریکا فرار کرد و دیگری مجبور شد بعد از جنگ دوم جهانی از کانادا به آمریکا رود. ما درباره فرد یا افرادی صحبت می کنیم که متعلق به دوره ای تاریخی هستند که آن دوره گذشته و تحت هیچ شرایطی دیگر تکرار نخواهد شد. اما آن چیزی که این افراد را مهم می کند، آن است که دارای بینش هستند. آنچه برخی از انسان ها را مهم می کند و در چارچوب خاصی قرار می دهد، تحصیلات نیست؛ چرا که همه افرادی که در سیاست خارجی آمریکا هستند، در بهترین دانشگاه های آمریکا تحصیل کرده اند. اما آنچه برژینسکی و کیسینجر را متمایز می کند، آن است که دارای بینش هستند. بینش به این معنی است که شما گستره را نگاه می کنید اما چیزی را می بینید که دیگران نمی بینند. همه ما به یک تصویر یا جغرافیای خاص نگاه می کنیم. اما چیزی که این افراد می بینند، آن چیزی نیست که ما می بینیم. برای همین است که می گوییم این افراد دارای بینش هستند و افرادی که دارای بینش هستند، به شدت محدودند. کسانی می توانند استراتژی ترسیم کنند که دارای ویژن هستند. آنچه که آمریکا امروز از آن رنج می برد، فقدان استراتژی است. آنچه کیسینجر و برژینسکی در دوران جنگ سرد به آمریکا اعطا کردند، استراتژی است. آن ها توانستند از محیط تعریفی داشته باشند که برای دیگران قابل رویت نبود و این موضوع باعث می شود که آن ها در جغرافیای خاصی قرار گیرند. آنچه که آمریکا فاقد آن است، افرادی از تیپ برژینسکی است که در سیاست آمریکا حضور ندارند. افراد در بهترین دانشگاه ها تحصیل می کنند، اما فاقد ویژن هستند و همین مساله است که موجب می شود امروز آمریکا با چنین مشکلاتی مواجه شود. امروز آمریکا در شرایطی قرار گرفته که وقتی آن را با شرایط جنگ سرد مقایسه می کنیم، غیرقابل تصور است که کشوری با این مجموعه از ظرفیت ها و طبقه بندی ها، اتفاقاتی برای آن رقم می خورد که قادر نیست جواب مشخص و معینی برای آن داشته باشد.

ایدئولوژی؛ ویژگی محرز جنگ سرد

سال ۱۹۴۵ که تمام می شود، دنیایی را شاهد هستیم که در طول تاریخ بی نظیر است. یعنی برای اولین بار در طول تاریخ مدرن، تقسیماتی در صحنه بین الملل صورت می گیرد که ماهیت ایدئولوژیک پیدا می کند. تا قبل از ۱۹۴۵، منازعات بین کشورهای بزرگ بود. از ۱۴۵۰ میلادی به بعد که امپراتوری پرتغال شکل می گیرد، ما به تدریج شاهد آن هستیم که کشورهای بزرگی که به استثنای عثمانی، تماما اروپایی هستند، با هم برای تقسیم دنیا جنگ می کنند. اما آن چیزی که از ۱۹۴۵ مشاهده می کنیم این است که برای اولین بار، وجه تمایز دو طرف گسل در نظام بین الملل، ایدئولوژی است. جنگ سرد که تمام شد، این شرایط هم تمام شد. امروزه صحبت از جنگ سرد دوم و سوم می شود اما ویژگی جنگ سرد، وجود یک ایدئولوژی کاملا محرز، مشخص، معین، تعریف شده و یکپارچه در دو سوی گسل است. در یک سوی گسل، کمونیسم را داریم و در سوی دیگر، سرمایه داری. جالب اینجاست که هردوی آن ها، منازعه ای درون تمدنی است. یعنی سرمایه داری بازتاب گسترش مدرنیته در غرب است و آنچه که به آن کمونیسم می گوییم، بازتاب تداوم اقتدارگرایی سنتی اروپا است. پس ما در یک سوی گسل، کمونیسم را داریم که ماهیتا اقتدارگراست و در واقع نشان دهنده تاریخ اروپا است و در سوی مقابل، لیبرالیسم را داریم که اساسا مدرن است. یک طرف، آمریکا رهبری را بر عهده گرفته و طرف دیگر را شوروی. از ۱۹۴۵ و بالاخص ۱۹۴۷ که ترومن دکترین خود را اعلام می کند، این منازعه کاملا نهادینه می شود. از ۱۹۴۷ تا زمان سقوط اتحاد جماهیر شوروی، آن چیزی که نظام بین الملل را مشخص و جذاب و قابل فهم می کند، این است که آمریکایی ها می دانند که دشمنانشان کیست، منافعشان چیست و نهایتا به این جمع بندی رسیده اند که چطور با این دشمن مقابله کنند. برای همین است که فرصتی فراهم می شود تا افرادی مانند برژینسکی پا به صحنه بگذارند. یعنی اجماع نظری بین نخبگان آمریکایی هست که در آن دوره بوجود آمد و به آن مرکز حیاتی می گویند. اولا، تمام نخبگان آمریکایی دور این چارچوب قرار می گیرند و اجماع می کنند که اتحاد جماهیر شوروی، دشمن موجودیتی است؛ یعنی خطر اصلی است و می تواند ما را نابود کند. ثانیا، منفعت ما این است که از سرمایه داری و لیبرالیسم دفاع کنیم. راه حل این مشکل هم کاملا مشخص است. آن چیزی که آمریکا امروزه فاقد آن است، عدم اجماع بر سر راه حل است. اما نخبگان آمریکایی به این راه حل رسیدند که جلوی اتحاد جماهیر شوروی را سد کنند. این یک نگاه بسیار رئالیستی از زاویه ژئوپولتیک است، یعنی فرض کسانی که اتحاد جماهیر شوروی و آمریکا را مدیریت کردند، این بود که قدرت در اختیار اتحاد جماهیر شوروی است. شوروی در جایگاهی قرار گرفته که در غرب روسیه، اروپای شرقی و اوکراین است. روس ها خود را در اینجا، مرکز ثقل قدرت می دانند. پس آمریکایی ها، تنها کاری که باید می کردند این بود که اجازه ندهند این گستره، توسعه یابد. با وجود اینکه آمریکایی ها تا سال ۱۹۴۹ انحصار بمب اتم را در اختیار داشتند، اما آگاه بودند که توان آن را ندارند که اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان یک قدرت بر تر از صحنه محو کنند. آن چیزی که آمریکایی ها را نگران می کرد، این بود که شوروی یک ایدئولوژی دارد که در خارج از اروپا بسیار جذاب بود. بر خلاف لیبرالیسم که تاکید بر آزادی و حق انسان می کند، ورژنی که شوروی از کمونیسم می داد، تاکید بر عدالت اجتماعی و توده ها می کرد. وقتی جنگ جهانی دوم تمام شد، اروپا از نظر اقتصادی ویران شده بود و خارج از اروپا، کشور ها بسیار فقیر و بسیار تهی دست بودند. پس خیلی طبیعی است که ایدئولوژی کمونیسم به شدت محبوب باشد. بنابراین توجیهی که آمریکایی ها داشتند، توجیهی ایدئولوژیک بود. اما در اصل، خواهان این بودند که اتحاد جماهیر شوروی، خارج از مرزهای خودش نفوذ نکند. برای همین، نگاهی به شدت ژئوپولتیک به واقعیت روسیه داشتند.

نخستین نبرد کیسینجر و برژینسکی

آقای برژینسکی، در چنین فضا و محیطی رشد کرد. پدر او در کانادا دیپلمات بود. بعد از اینکه جنگ تمام می شود، بالاجبار در کانادا می مانند. در دانشگاه مک گیل، لیسانس و فوق لیسانس خود را می گیرد که تخصص او، روسیه بود. اساسا به این دلیل به روسیه خیلی علاقه داشت که لهستانی ها، روسیه را دشمنی طبیعی و تاریخی برای خود تصور می کنند. شخصا نگاه بسیار منفی نسبت به روس ها داشت. بعد از جنگ دوم جهانی، با نگاه منفی که نسبت به روسیه داشت، وارد فضای آکادمیک کانادا و آمریکا شد. بعد از آن بود که برداشتی تئوریک پیدا کرد نسبت به اینکه چرا روس ها دشمن اند و باید نابود شوند. به همین دلیل، در فضایی که او قرار داشت، طبیعی بود که رئالیست شود. آن هم رئالیستی که موقعیت جغرافیایی را معیار قرار می دهد برای اینکه روسیه را منحل کرد و از بین برد. برژینسکی در دانشگاه هاروارد دکترای خود را گرفت و در همان دانشگاه هم درس داد. در ۱۹۶۰، زمانی که می خواستند اساتید را برای هیات علمی استخدام کنند، آقای کیسینجر هم که در آن دانشگاه درس می داد، با او رقابت کرد. در نهایت هم کیسینجر انتخاب شد و برژینسکی از همان جا به دانشگاه کلمبیا رفت.

تنش زدایی، نخستین استراتژی برژینسکی

او در زمانی که دانشگاه کلمبیا بود، برای انتخابات آقای کندی و بعد از آن برای انتخابات آقای جانسون به عنوان یک دموکرات فعالیت می کند. در ۱۹۶۶، وقتی جانسون رییس جمهور آمریکا بود، وارد وزارت خارجه آمریکا می شود و عضو Policy Planning وزارت خارجه آمریکا می شود. فرضیه برژینسکی در زمانی که وارد فضای فکری آمریکا می شود، این بود که اتحاد جماهیر شوروی برای مدت ها باقی خواهد ماند. برای او قابل پیش بینی نبود که شوروی سقوط کند. به همین دلیل، تنها راهی که باقی می ماند این بود که اجازه نداد شوروی پیشرفت و رشد کند. همه اعتقاد داشتند که ناتو ضروری است و باید باشد و باید حلقه ای دور اتحاد جماهیر شوروی ایجاد کرد تا مانع از آن شود که شوروی نفوذ و گسترش پیدا کند. برژینسکی اعتقادی به این نداشت که اتحاد جماهیر شوروی، ممکن است روزی از بین برود. اساسا آن چنان تاکیدی هم بر قدرت نظامی اتحاد جماهیر شوروی وجود نداشت، بلکه تاکید بر توانمندی ایدئولوژیکی بود که در اختیار آن بود. به همین دلیل، وقتی برژینسکی در ۱۹۴۶ وارد Policy Planning وزارت امور خارجه آمریکا می شود، تشویق به تنش زدایی می کند. معتقد بود که می توانیم با شوروی معامله کنیم، رفت و آمد کنیم تا وسیله ای شود برای آنکه اجازه ندهیم شوروی به مناطق دیگر جهان نفوذ کند. به جهت اینکه نگاه برژینسکی نگاهی بود که روس ها باید محدود شوند، یکی از طرفداران اصلی جنگ ویتنام بود. از نظر او، هدف روس ها، خاورمیانه، جنوب شرقی آسیا، چین، ایران، افغانستان و کره بود. چون قلب اروپا در اختیار آن ها بود و نیاز به نفوذ در سایر مناطق داشتند. به همین جهت، برژینسکی باور داشت که باید اتحاد جماهیر شوروی را در ویتنام شکست داد. به شدت از این جنگ دفاع می کرد و تا پایان هم، همراه آقای جانسون در این راه قدم برداشت. به جهت این ویژگی که داشت، در ۱۹۸۸، وقتی جورج هربرت واکر بوش، کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا شد، بر خلاف سنت از کاندیدای حزب خود، یعنی آقای دوکاکیس حمایت نکرد و از بوش حمایت کرد. به این دلیل که معتقد بود بوش دارای این توانمندی هست که جلوی روسیه را بگیرد. اما دوکاکیس، فاقد این توانمندی است.

دومین رویارویی برژینسکی و کیسینجر!

بعد از اینکه دوران جانسون به اتمام می رسد، نظر برژینسکی هم راجع به تنش زدایی تغییر می کند و به یکی از مخالفان سرسخت آقای کیسینجر بدل می شود. او اعتقاد داشت که سیاست کیسینجر و تیمی که برای جمهوری خواهان و آقای نیکسون کار می کردند، در مسیری گام بر می دارند که به رشد و بسط اتحاد جماهیر شوروی کمک می کند. به این ترتیب، برژینسکی مخالف تنش زدایی می شود و در جرگه کسانی قرار می گیرد که در داخل آمریکا، مخالف سیاست های آقای کیسینجر بودند. جالب اینجاست که نه تنها آقای برژینسکی مخالف بود بلکه بسیاری از جمهوری خواهان هم مخالف تنش زدایی بودند. علت مخالفت جمهوری خواهان این بود که ذاتا شوروی را بد می دانستند و استدلال آن ها هم حرفی بود که لنین زده بود. یعنی اگر تنش زدایی کنند، عملا طناب دار خود را به دست روس ها داده اند. چون رشد اقتصادی تسریع می شود و اگر رشد اقتصادی تسریع شود، عملا اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا را از بین خواهند برد. این نگاهی بود که برژینسکی داشت. به این معنا که هر کاری که کیسینجر می کند، به بسط قدرت شوروی منجر خواهد شد. تزی که برژینسکی در دانشگاه مک گیل نوشت، راجع به منازعات قومی در داخل اتحاد جماهیر شوروی بود و تز دکتری او در این باره بود که چه شد که از نظام بلشویکی که لنین رهبری آن را بر عهده داشت، به نظامی رسیدیم که توتالیتارین است و در دوران استالین شکل گرفت. اساسا دغدغه برژینسکی مطالعه در باب توتالیترین بود. به همین دلیل بود که بر اساس مطالعاتی که داشت، به این نتیجه رسیده بود که روس ها همیشگی خواهند بود.

راکفلر، کار تر و برژینسکی

بعد از اینکه آقای کار تر به قدرت می رسد، از برژینسکی به عنوان رییس شورای امنیت ملی آمریکا دعوت می کند. علت دعوت کار تر از برژینسکی هم این بود که در ۱۹۷۳، آقای دیوید راکفلر که رئیس بانک چیس منهتن در نیویورک بود، کمیسیونی به نام Trilateral Commission تشکیل می دهد. هدف و باور راکفلر این بود که سه قطب بزرگ اقتصادی در جهان وجود دارد. ژاپن یکی از این قطب هاست که در آسیا قرار دارد، اتحادیه اروپا در اروپا و ایالات متحده هم در قاره آمریکا، دو قطب دیگر هستند. بهترین راه هم برای اینکه مسیر روسیه را سد کنند، آن است که این سه قطب با هم همکاری کرده و یک بلوک اقتصادی قدرتمند را تشکیل دهند که اساسا سرمایه دار و غربی است تا بتواند در برابر اتحاد جماهیر شوروی بایستند. به همین دلیل، راکفلر از آقای برژینسکی هم دعوت می کند تا در این کمیسیون به عنوان دبیر حضور داشته باشد. در این کمیسیون، بسیاری از نویسندگان، سیاستمداران و کسانی که در زمینه های مختلف تخصص دارند، کار می کردند. به همین دلیل، وقتی برژینسکی در ۱۹۷۳ دبیر این کمیسیون می شود، در ۱۹۷۴ آقای کار تر به این کمیسیون دعوت می شود که در آن زمان، فرماندار ایالت جورجیا بود. روابط آقای کار تر با آقای برژینسکی از همین جا شروع می شود. کار تر در ۱۹۷۶ در انتخابات پیروز می شود و برژینسکی به مقام ریاست شورای امنیت ملی آمریکا منصوب می شود.

آغاز تقابل وزارت خارجه و شورای امنیت ملی!

یکی از ویژگی هایی که شورای امنیت ملی در آمریکا دارد این است که اساسا ساختار آن به نحوی است که منجر به تنش بین وزارت خارجه و شورای امنیت ملی می شود. بوروکراسی آمریکا در صحنه سیاست خارجی سه استوانه دارد: وزارت خارجه، وزارت دفاع و شورای امنیت ملی. آن چیزی که تنش ایجاد می کند، این است که وظیفه رئیس شورای امنیت ملی، هماهنگ کردن نظرات وزارت دفاع و وزارت خارجه و عبور آن از لنز شورای امنیت ملی و نهایتا، ارائه به رئیس جمهور است. به همین دلیل، وزیر خارجه و وزیر دفاع باید با رئیس شورای امنیت ملی هماهنگ شوند. همین مساله، قدرت زیادی به رئیس شورای امنیت ملی می دهد. چرا که هر روز با رئیس جمهور تماس دارد. رئیس شورای امنیت ملی باید هر روز صبح گزارشی یک صفحه ای به رئیس جمهور ارائه کند. به همین دلیل، عملا هرچه که وزارت خانه های مسئول سیاست خارجی می گویند، باید توسط رئیس شورای امنیت ملی به رئیس جمهور گزارش شود. از همان روزی که کار تر از برژینسکی برای همکاری دعوت می کند، منازعه بین او و سایرس ونس، وزیر امور خارجه شروع می شود. اما شخص کار تر یک ویژگی خاص داشت. او خود را در جزییات سیاست دخیل می کرد. چه جزییات سیاست خارجی باشد و چه سیاست داخلی. بعضی از رهبران هستند که در جزییات دخالت نمی کنند. تصمیم کلانی اتخاذ می کنند و به تیم خود می گویند که آن را پیاده کنند. ریگان چنین رهبری بود. او فردی بود که می گفت آمریکا این است، شما بروید و راه های رسیدن به آن را پیدا کنید. اما کار تر دخالت می کرد، می پرسید و جویا می شد. همین نقش آقای کار تر موجب شد که به این باور برسد که بگوید من نمی خواهم کیسینجر دیگری داشته باشم. در عین حال، نمی خواهم یک جان فاستر دالس دیگری هم داشته باشم. چون در دوران آقای آیزنهاور، دالس که وزیر وقت امور خارجه آمریکا بود، نقش بسیار کلیدی در سیاست خارجی آمریکا داشت. در دوران آقای نیکسون هم، کیسینجر چنین نقش پررنگی داشت. اما آقای کار تر چنین چیزی نمی خواست. با این حال، عملا شرایط به گونه ای رقم می خورد که نقش پررنگ تری به برژینسکی داده می شد. از همان اول، اختلافات عمیقی میان نظرات آقای سایرس ونس و آقای برژینسکی وجود داشت. برژینسکی عقابی بود که خواهان استفاده از قدرت و زور آمریکا در صحنه جهانی بود. اما آقای ونس اعتقاد داشت که قدرت آمریکا باید پشتوانه ای برای پیشبرد دیپلماسی و گفتگو باشد. او به شدت مخالف آن بود که در رابطه با روس ها از چماق استفاده و با آن ها خشن رفتار شود.

همکاری با القاعده برای نابودی روس ها

سه اتفاق در دوران ریاست برژینسکی بر شورای امنیت ملی رخ می دهد: انقلاب ایران در ۱۹۷۹، برقراری روابط عادی با چین در ۱۹۷۸، حمله اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان در ۱۹۷۹. درباره جنگ افغانستان، شورای امنیت ملی و شخص آقای برژینسکی به شدت در این رابطه به آقای کار تر تذکر می دادند که روس ها درصدد حمله به افغانستان هستند اما کمتر توجهی به حرف های ایشان شد. وقتی روس ها حمله کردند، عملا آمریکایی ها هیچ کاری نمی توانستند بکنند. تنها اقدام این بود که روس ها را تحریم کردند. این تحریم خیلی بی معنی و واکنشی سطحی بود. کار دیگری که آمریکایی ها بعد از حمله روس ها انجام دادند، این بود که آقای برژینسکی ماه بعد از آن، وارد پاکستان شد. چون دولت پاکستان نقش حیاتی و کلیدی در شکل دادن و کمک کردن به مجاهدین در افغانستان داشت تا با حکومت طرفدار روسیه در افغانستان بجنگند. در پاکستان، برژینسکی هماهنگ می کند تا کمک نظامی مستقیم به مجاهدین افغان صورت گیرد. بعد ها از ایشان سوال می شود که کمک شما به مجاهدین منجر به اتفاقاتی شد که امروز در خاورمیانه رخ می دهد. یعنی کمک به مجاهدین منجر به شکل گیری القاعده به رهبری اسامه بن لادن شد. بنابراین اتفاقاتی که امروزه می افتد، عملا از کمک به مجاهدین در افغانستان نشات می گیرد. برژینسکی پاسخ داد به نظر شما، کدام مهم تر است؟ از بین بردن قدرت یک نظام قدرتمند در صحنه جهانی که رقیب اصلی آمریکاست و می خواهد آمریکا را نابود کند یا طالبان و القاعده؟! برژینسکی در ادامه گفت که از نظر من، از بین بردن اتحاد جماهیر شوروی، خطر موجودیتی برای آمریکا بود. بسیار مهم تر از کمک ما بود که به شکل گیری القاعده انجامید. این صحبت هایی هم که در ایران می شود که آمریکا القاعده را ایجاد کرد، از اینجا نشات می گیرد. آمریکایی ها به القاعده برای از بین بردن روس ها کمک کردند، نه اینکه آن را درست کرده باشند. القاعده و اسامه بن لادن در صحنه بودند. آمریکایی ها تنها کاری که کردند این بود که اسلحه در دست آن ها قرار دادند. برژینسکی در این رابطه گفت که ما خواستیم هزینه حضور روس ها را در افغانستان افزایش دهیم و موفق هم شدیم. ۱۰ سال بعد، روس ها با تلفات سنگین افغانستان را ترک کردند و رفتند. اتفاق دیگری که در دوران ریاست برژینسکی بر شورای امنیت ملی آمریکا رخ داد، عادی سازی روابط با چین بود. در ۱۹۶۴ وقتی چین بمب اتمی خود را آزمایش می کند و گسل اختلافات بین چین و اتحاد جماهیر شوروی برجسته می شود، برژینسکی متوجه می شود که نظرش در این باره که روس ها همیشگی خواهند بود، غلط است. متوجه می شود که ممکن است اتحاد جماهیر شوروی مشکل پیدا کند و ممکن است آن انسجامی که وجود دارد، گسسته شود. چون در کنار آن، چین وجود دارد که هم از نظر ایدئولوژیکی رقابت می کند و همین اینکه در مسیر نظامی، به سمتی حرکت می کرد که می توانست در مقابل روس ها بایستد. این اختلاف بین چین و اتحاد جماهیر شوروی، برژینسکی را متوجه کرد که این احتمال وجود دارد که روزی اتحاد جماهیر شوروی در صحنه نباشد.

انقلاب ایران و شکست برژینسکی

سومین اتفاقی که رخ می دهد، انقلاب ایران است که به هرحال برژینسکی اعتقاد داشت این انقلاب منجر به بسط نفوذ و گسترش قدرت اتحاد جماهیر شوروی در خاورمیانه خواهد شد. بنابراین با توجه به ذهنیت ژئوپلتیکی که داشت، بر این اعتقاد بود که نباید اجازه داد روس ها وارد خاورمیانه شوند و از طریق ایران، ممکن است که این اتفاق رخ دهد. به همین دلیل برژینسکی به شدت مخالف نادیده گرفتن حکومت ایران بود و خواهان آن شد که هر طور شده به حکومت ایران کمک شود تا اتفاقاتی که احتمال آن می رفت، رخ ندهند. آقای سایروس ونس به شدت مخالف این نظر برژینسکی بود و اعتقاد داشت آمریکا باید فرآیند تحولات در داخل ایران را تسهیل کند و نهایتا، نظر آقای سایروس ونس غلبه می کند. اما وقتی که تصمیم گرفته می شود گروگان های آمریکایی در ایران نجات پیدا کنند و هلی کوپترهایی فرستاده می شوند، سایروس ونس در فلوریدا بود و جلسه که تشکیل می شود، معاون او، آقای کریستوفر در جلسه حضور پیدا می کند. حتی به ایشان اطلاع داده نمی شود که در آن جلسه درخصوص چه موضوع تصمیم گیری خواهد شد. در این جلسه، تصمیم گرفته می شود که به ایران نیروی نظامی فرستاده شود تا گروگان ها را آزاد کنند. اما اتفاقاتی می افتد که این نتیجه حاصل نمی شود. آقای سایروس ونس هم سریعا استعفا می دهد. او وقتی استعفا داد، گفت: برژینسکی چیزی بیشتر از یک شیطان نیست!

مردی که بازتاب جنگ سرد بود

از ۱۹۴۷ به بعد، بیشتر تاکید بر این بود که اتحاد آلمان باید برای آمریکا، بسیار مهم تر از هر چیز دیگری باشد. اعتقاد بر این بود که اتحاد آلمان می تواند تاثیر بسیاری بر محدود کردن قدرت اتحاد جماهیر شوروی داشته باشد. اما برژینسکی بر خلاف این نظر را داشت. او معتقد بود که تنش زدایی با روس ها باید اولویت نخست آمریکا باشد و نه اتحاد آلمان. وقتی هم وارد صحنه می شود و ریاست شورای امنیت ملی را بر عهده می گیرد، بر خلاف حرف هایی که در خصوص تنش زدایی زده بود، عملا سیاست بسیار خشن تری را نسبت به روس ها در پیش می گیرد و اعلام می کند که باید هر کاری که می شود انجام داد تا از بین رفتن روس ها تسهیل شود. اگر بخواهیم حضور برژینسکی در شورای امنیت ملی را در دوره ریاست جمهوری جیمی کار تر ارزیابی کنیم، باید بگوییم که در این دوره، ایران از یک دوست به دشمن تبدیل می شود و روابط حسنه ای که با چین در دوره نیکسون ایجاد شده بود، تداوم پیدا می کند. گرچه در ایجاد این روابط حسنه، برژینسکی نقشی نداشت اما شاید مهم ترین دستاوردی که برژینسکی داشت این بود که توانست اتحاد جماهیر شوروی را در صحنه افغانستان برای ۱۰ سال درگیر کند و از بین رفتن انسجام درونی در اتحاد جماهیر شوروی را به دلیل این جنگ، تسهیل کند و نهایتا، سقوط اتحاد جماهیر شوروی را پایه گذاری کند.

نظرات برژیسنکی به شدت، تحت تاثیر فرهنگ و تاریخ لهستان بود. با وجود آنکه در آمریکا رشد کرد، همیشه خود را یک لهستانی می دانست. به همین جهت، همواره برای او سخت بود که نظرات خود را نسبت به شوروی، حتی وقتی اتحاد جماهیر شوروی سقوط کرد، عوض کند. بعد از سقوط شوروی، برژینسکی خارج از صحنه سیاست و در عرصه آکادمیک حضور داشت. او در سال های پایانی عمر خود به این نتیجه رسیده بود که تنها راه عوض کردن شوروی، این نیست که داخل شوروی حوادثی را ایجاد کنیم بلکه باید در کشورهای اطراف روسیه، تحولاتی ایجاد شود. تحولات در آن کشور ها، اتوماتیک وار روسیه را مجبور خواهد کرد تا تغییر کند. آن چیزی که ما اسم آن را انقلاب های رنگی می گذاریم، در چارچوب این منطق شکل گرفت. اعتقاد او این بود که در داخل کشورهایی نظیر اوکراین و گرجستان و بلاروس و...، اگر تغییراتی ایجاد شود، یعنی به طور مشخص وارد ناتو و اتحادیه اروپا شوند، روسیه عوض خواهد شد. حالا متوجه می شویم که این سیاست، دقیقا همان کاری است که آمریکایی ها در گرجستان و اوکراین کردند. جواب روس ها هم کاملا مشخص، واضح و قابل پیش بینی بود. اما برژینسکی یک اشتباه استراتژیک کرد و گفت تا زمانی که پوتین هست، احتمال دموکراسی در روسیه نیست. اگر پوتین نباشد، روس ها طبیعتا به سوی دموکراسی و غرب حرکت خواهند کرد. من فکر می کنم که از چنین فردی با آن دانش و بینش و تفکر و تخصصی، چنین اظهار نظری بعید بود. چون اگر تاریخ روسیه را بدانیم، متوجه می شویم که پوتین بازتاب این تاریخ است. پوتین از دل این تاریخ در آمده است. مردم روسیه، پوتین را آنجا گذاشته اند، چون آگاهانه تصمیم گرفته اند. تجربه آقای یلتسین در سال های ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۹ نشان می دهد که این غیرقابل فهم است. آقای برژینسکی به عنوان یک دموکرات، حرفی را زد که دموکرات های سنتی در آمریکا می زدند. اما برژینسکی با دموکرات های امروزی به شدت متفاوت است. حزب دموکرات بعد از جنگ سرد متحول شد و افرادی از تیپ برژینسکی دیگر نمی توانند در آن فعالیت کنند. چون دیگر نگاه رئالیستی در حزب دموکرات خریداری ندارد بلکه نگاه هویتی و ارزشی ایجاد شده است. البته برژینسکی درباره حقوق بشر صحبت کرد و یکی از ویژگی های دوران کار تر، حقوق بشر بود اما او می گفت حقوق بشر، نه بخاطر خود حقوق بشر و اهمیت آن، بلکه حقوق بشر ابزاری بود که بتوان با بهره گیری از آن، با ایدئولوژی روس ها مقابله کرد. برژینسکی باور داشت که باید جذابیت ایدئولوژی روس ها را با حقوق بشر از بین ببریم. به این معنا که من شخصا اعتقادی به حقوق بشر ندارم اما متوجه هستم که می توان از آن به عنوان یک ابزار استفاده کرد. اما کسانی که امروز حزب دموکرات را می چرخانند، کسانی هستند که از نظرشان حقوق بشر، حقوق انسانی و هویتی است و باید اساس و مبنای آمریکا در شکل دادن به سیاست خارجی باشند. دلیل آن ها هم برای حمله به لیبی، دقیقا همین مساله بود. بنابراین برژینسکی جزو رئالیست های سنتی و جزو کسانی محسوب می شود که اساسا خیلی راحت تر در حزب جمهوری خواه پذیرفته می شد تا حزب دموکرات. او میراثی از خود به جا گذاشت که بیشتر در حزب جمهوری خواه خریدار دارد تا در حزب دموکرات. برای همین است که در مراسم بزرگداشت برژینسکی، کسانی که شرکت کردند بسیار محدود بودند. جیمی کار تر و مادلین آلبرایت برجسته ترین آن ها بودند. آلبرایت دانشجوی او در دانشگاه کلمبیا بود. او هم مثل برژینسکی فکر می کرد که آمریکا کشور بسیار خوبی است، قد او بلند است و چون قد بلند است، می تواند دور تر را ببیند و چون می تواند دور تر را ببیند، تصمیماتی که می گیرد، تصمیماتی است که شاید خیلی ها آن را نفهمند، چون آنچه که تو می بینی، آن ها نمی بینند. به همین دلایل آلبرایت معتقد بود که آمریکا کشوری است که قابل نادیده گرفتن در صحنه جهانی نیست. بنابراین اگر امروزه برژینسکی پا به عرصه سیاست می گذاشت، محققا در حزب دموکرات نبود و نظراتش مانند گذشته خریدار نداشت. چون دوران جنگ سرد تمام شده است. برژینسکی بازتاب جنگ سرد بود. آن دوران می طلبید که افرادی مثل او شکل بگیرند و پا به صحنه بگذارند. او توانست به تداوم سیاست خارجی آمریکا در دوران جنگ سرد کمک کند و یکی از کسانی بود که نقش تعیین کننده ای در سقوط اتحاد جماهیر شوروی داشت. یکی از کارهایی که غربی ها کردند و در ایران کمتر به آن توجه می شود این است که لازم نیست به دشمن خود حمله کنی. در انگلیسی اصطلاحی وجود دارد که می گویند: Hundred Cuts هر کشوری یک انسان و یک موجود زنده است. هر خطی که با چاقو روی بدن او می اندازی، در ظاهر خیلی کم است اما وقتی صد چاقو به او بزنی، نابود خواهد شد. آمریکایی ها، روس ها را در کوبا، نیکاراگوئه و آنگولا درگیر کردند که هیچ کدام موقعیت استراتژیکی برای اتحاد جماهیر شوروی نداشت. آمریکا، روس ها را مجبور کرد که خرج کند. آمریکا کشوری وسیع و بزرگ است که می تواند پول هدر دهد. آمریکا بزرگترین اقتصاد جهان است. خیلی راحت می توانند پول هدر دهند، چون می توانند از کشورهای دیگر بچاپند. اما روس ها خرج می کردند. نفت مجانی به رومانی صادر می کردند. نیشکر کوبا را هفت برابر قیمت بازار می خریدند. اما آمریکایی ها چنین کاری نمی کردند. کاری که برژینسکی در افغانستان کرد، این بود که شوروی را در جایی درگیر کرد که در بلند مدت، بهره ای برای آن نداشت. کاری که آمریکایی ها امروزه در خاورمیانه می کنند. آن ها آگاهانه می دانند چه می کنند. صد خط بر کشورهای منطقه می اندازند، بعد می گویند که خرج کنید. ۱۵ سال دیگر، روزی می رسد که دیگری چیزی برای خرج کردن وجود ندارد!

انتشار اولیه: شنبه 24 تیر 1396 / انتشار مجدد: دوشنبه 2 مرداد 1396



کلمات کلیدی : برژینسکی - حسین دهشیار
نظرات کاربران
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>